chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی اسكندر ۶

چو بشنید مهران ز کید این سخن

بدو گفت ازین خواب دل بد مکن

نه کمتر شود بر تو نام بلند

نه آید بدین پادشاهی گزند

سکندر بیارد سپاهی گران

ز روم و ز ایران گزیده سران

چو خواهی که باشد تورا آب‌روی

خرد یار کن رزم اورا مجوی

تورا چار چیزست کاندر جهان

کسی آن ندید از کهان و مهان

یکی چون بهشت برین دخترت

کزو تابد اندر زمین افسرت

دگر فیلسوفی که داری نهان

بگوید همه با تو راز جهان

سه دیگر پزشکی که هست ارجمند

بدانندگی نام کرده بلند

چهارم قدح کاندرو ریزی آب

نه زآتش شود کم نه از آفتاب

ز خوردن نگیرد کمی آب اوی

بدین چیزها راست کن آب روی

چو آید بدین باش و مسگال جنگ

چو خواهی که ایدر نسازد درنگ

بسنده نباشی تو با لشکرش

نه با چاره و گنج و با افسرش

چو بر کار تو رای فرخ کنیم

همان خواب را نیز پاسخ کنیم

یکی خانه دیدی و سوراخ تنگ

کزو پیل بیرون شدی بی‌ درنگ

تو آن خانه را همچو گیتی شناس

همان پیل شاهی بود ناسپاس

که بیدادگر باشد و کژگوی

جز از نام شاهی نباشد بدوی

ازین پس بیاید یکی پادشا

چنان سست و بی‌سود و ناپارسا

بدل سفله باشد بتن ناتوان

بآز اندرون نیز تیره‌روان

کجا زیردستانش باشند شاد

پر از غم دل شاه و لب پر ز باد

دگر آنک دیدی ز کرپاس نغز

گرفته ورا چار پاکیزه مغز

نه کرپاس نغز از کشیدن درید

نه آمد ستوه آنک اورا کشید

ازین پس بیاید یکی نامدار

ز دشت سواران نیزه گزار

یکی مرد پاکیزه و نیک خوی

بدو دین یزدان شود چارسوی

یکی پیر دهقان آتش‌پرست

که برواژ برسم بگیرد بدست

دگر دین موسی که خوانی جهود

که گوید جز آنرا نشاید ستود

دگر دین یونانی آن پارسا

که داد آورد در دل پادشا

چهارم بیاید همین پاک‌رای

سر هوشمندان برآرد ز جای

چنان چارسو از پی پاس را

کشیدند زانگونه کرپاس را

تو کرپاس را دین یزدان شناس

کشنده چهار آمد از بهر پاس

همی درکشد این ازان آن ازین

شوند آن زمان دشمن از بهر دین

دگر تشنه‌یی کو شد از آب خوش

گریزان و ماهی ورا آبکش

زمانی بیاید که پاکیزه مرد

شود خوار چون آب دانش بخورد

بکردار ماهی بدریا شود

گر از بدکنش بر ثریا شود

همی تشنگانرا بخواند بر آب

کس اورا ز دانش نسازد جواب

گریزند زان مرد دانش‌پژوه

گشایند لبها ببد هم‌گروه

به پنجم که دیدی یکی شارستان

بدو اندرون ساخته کارستان

پر از خورد و داد و خرید و فروخت

تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت

ز کوری یکی دیگری را ندید

همی این بدان آن بدین ننگرید

زمانی بیاید کزان سان شود

که دانا پرستار نادان شود

بدیشان بود دانشومند خوار

درخت خردشان نیاید ببار

ستاینده‏ی مرد نادان شوند

نیایش کنان پیش یزدان شوند

همی داند آنکس که گوید دروغ

همی زان پرستش نگیرد فروغ

ششم آنک دیدی بر اسپی دو سر

خورش را نبودی بروبر گذر

زمانی بیاید که مردم بچیز

شود شاد و سیری نیابند نیز

نه درویش یابد ازو بهره‌ ای

نه دانش پژوهی و نه شهره ای

جز از خویشتن را نخواهند بس

کسی را نباشند فریادرس

بهفتم که پرآب دیدی سه خم

یکی زو تهی مانده بد تا بدم

دو از آب دایم سراسر بدی

میانه یکی خشک و بی‌بر بدی

ازین پس بیاید یکی روزگار

که درویش گردد چنان سست و خوار

که گر ابر گردد بهاران پرآب

ز درویش پنهان کند آفتاب

نبارد بدو نیز باران خویش

دل مرد درویش زو گشته ریش

توانگر ببخشد همی این بران

یکی با دگر چرب و شیرین‌زبان

شود مرد درویش را خشک لب

همی روزرا بگذراند بشب

دگر آنک گاوی چنان تن‌درست

ز گوساله‏ی لاغر او شیر جست

چو کیوان ببرج تورازو شود

جهان زیر نیروی بازو شود

شود کار بیمار و درویش سست

وزو چیز خواهد همی تن‌درست

نه هرگز گشاید سر گنج خویش

نه زو باز دارد بتن رنج خویش

دگر چشمه‌یی دیدی از آب خشک

بگرد اندرش آبهای چو مشک

نه زو بردمیدی یکی روشن آب

نه آن آبهارا گرفتی شتاب

ازین پس یکی روزگاری بود

که اندر جهان شهریاری بود

که دانش نباشد بنزدیک اوی

پر از غم بود جان تاریک اوی

همی هر زمان نو کند لشکری

که سازند زو نامدار افسری

سرانجام لشکر نماند نه شاه

بیاید نوآیین یکی پیش‌گاه

کنون این زمان روز اسکندرست

که بر تارک مهتران افسرست

چو آید بدو ده تو این چار چیز

بر آنم که چیزی نخواهد بنیز

چو خشنود داری ورا بگذرد

که دانش پژوهست و دارد خرد

ز مهران چو بشنید کید این سخن

برو تازه شد روزگار کهن

بیامد سر و چشم او بوس داد

دلارام و پیروز برگشت شاد

ز نزدیک دانا چو برگشت شاه

حکیمان برفتند با او براه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید