chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی اسكندر ۷

سکندر چو کرد اندر ایران نگاه

بدانست کورا شد آن تاج و گاه

همی راه و بی‌راه لشکر کشید

سوی کید هندی سپه برکشید

بجایی که آمد سکندر فراز

در شارستانها گشادند باز

ازان مرز کس را بمردم نداشت

ز ناهید مغفر همی برگذاشت

چو آمد بران شارستان بزرگ

که میلاد خواندیش کید سترگ

بران مرز لشکر فرود آورید

همه بوم ایشان سپه گسترید

نویسنده‏ی نامه را خواندند

بپیش سکندرش بنشاندند

یکی نامه بنوشت نزدیک کید

چو شیری که ارغنده گردد بصید

ز اسکندر راد پیروزگر

خداوند شمشیر و تاج و کمر

سر نامه بود آفرین از نخست

بدانکس که دلرا بدانش بشست

ز کار آن گزیند که بی‌رنج‌تر

چو خواهد که بردارد از گنج بر

گراینده باشد بیزدان پاک

بدو دارد امید و زو ترس و باک

بداند که ما تختورا مایه‌ایم

جهاندار پیروزرا سایه‌ایم

نوشتم یکی نامه نزدیک تو

که روشن کند جان تاریک تو

هم‌ آنگه که بر تو بخواند دبیر

منه پیش و این را سگالش مگیر

اگر شب رسد روشنی را مپای

هم‌اندر زمان سوی فرمان گرای

وگر بگذری زین سخن نگذرم

سر و تاج و تختت به پی بسپرم

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید