chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی اسكندر ۳

دلارای چون آن سخنها شنید

یکی باد سرد از جگر برکشید

ز دارا ز دیده ببارید خون

که بد ریخته زیر خاک اندرون

نویسنده‏ی نامه را پیش خواند

همه خون ز مژگان برخ برفشاند

مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت

سخنهای با مغز و فرخ نوشت

نخست آفرین کرد بر کردگار

جهاندار دادار پروردگار

دگر گفت کز کار گردان سپهر

کزویست پرخاش و آرام و مهر

همی فر دارا همی خواستیم

زبانرا بنام وی آراستیم

کنون چون زمان وی اندرگذشت

سر گاه او چوب تابوت گشت

تورا خواهم اندر جهان نیکوی

بزرگی و پیروزی و خسروی

به کام تو خواهم که باشد جهان

برین آشکارا ندارم نهان

شنیدم همه هرچ گفتی ز مهر

که از جان تو شاد بادا سپهر

ازان دخمه و دار وز ماهیار

مکافات بدخواه جانوشیار

چو خون خداوند ریزد کسی

بگیتی درنگش نباشد بسی

دگر آنک جستی همی آشتی

بسی روز با پند بگذاشتی

نیاید ز شاهان پرستندگی

نجوید کس از تاجور بندگی

بجای شهنشاه مارا توی

چو خورشید شد ماه مارا توی

مبادا بگیتی بجز کام تو

همیشه بر ایوانها نام تو

دگر آنک از روشنک یاد کرد

دل ما بدان آرزو شاد کرد

پرستنده‏ی تست ما بنده‌ایم

بفرمان و رایت سر افگنده‌ایم

درودت فرستاد و پاسخ نوشت

یکی خوب پاسخ بسان بهشت

چو شاه زمانه تورا برگزید

سر از رای او کس نیارد کشید

نوشتیم نامه سوی مهتران

بپهلونژادان جنگاوران

که فرمان داراست فرمان تو

نه پیچد کسی سر ز پیمان تو

فرستاده را جامه و بدره داد

ز گنجش ز هرگونه‌یی بهره داد

چو رومی به نزد سکندر رسید

همه یاد کرد آنچ دید و شنید

وزان تخت و آیین و آن بارگاه

تو گفتی که زنده‌ست بر گاه شاه

سکندر ز گفتار او گشت شاد

بآرام تاج کیی بر نهاد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید