کنون ای سخنگوی بیدار مغز
یکی داستانی بیارای نغز
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوش بود
بدان ناخوشی رای او کش بود
همی خویشتن را چلیپا کند
بپیش خردمند رسوا کند
چنین گفت موبد که یک روز طوس
بدانگه که برخاست بانگ خروس
خود و گیو گودرز چندی سوار
برفتند شاد از در شهریار
به نخجیر گوران بدشت دغوی
ابا باز و یوزان نخچیرجوی
فراوان گرفتند و انداختند
علوفه چهل روزه را ساختند
بسی بر نیامد برین روزگار
که رنگ اندر آمد بخرّم بهار
جدا گشت زو کودکی چون پری
بچهره بسان بت آزری
بگفتند با شاه کاووس کی
که بر خوردی از ماه فرخنده پی
یکی بچّه ی فرّخ آمد پدید
کنون تخت بر ابر باید کشید
بدین داستان نیز شب بر گذشت
سپهر از بر کوه تیره بگشت
نشست از بر تخت سودابه شاه
ز یاقوت و زر افسری بر نهاد
همه دخترانرا بر خویش خواند
بیآراست و بر تخت زرّین نشاند
چنین گفت با هیربد ماه روی
کز ایدر برو با سیاوش بگوی
بمهر اندرون بود شاه جهان
که بشنید گفتار کارآگهان
که افراسیاب آمد و صد هزار
گزیده ز ترکان شمرده سوار
سوی شهر ایران نهاده ست روی
و زو گشت کشور پر از گفت و گوی
دل شاه کاووس ازان تنگ شد
که از بزم رایش سوی جنگ شد
چو یک پاس بگذشت از تیره شب
چنانچون کسی راز گوید بتب
خروشی برآمد ز افراسیاب
بلرزید بر جای آرام و خواب
پرستندگان تیز برخاستند
خروشیدن و غلغل آراستند
چو آمد بگرسیوز آن آگهی
که شد تیره دیهیم شاهنشهی
بیاورد گرسیوز آن خواسته
که روی زمین زو شد آراسته
دمان تا لب رود جیحون رسید
ز گردان فرستاده ی برگزید
بدان تا رساند بشاه آگهی
که گرسیوز آمد بدان فرّهی
بکشتی بیکروز بگذاشت آب
بیامد سوی بلخ دل پر شتاب
سیاوش نشست از بر تخت عاج
بیاویخته بر سر عاج تاج
همی رای زد با یکی چرب گوی
کسی کو سخنرا دهد رنگ و بوی
ز لشکر همی جست گردی سوار
که با او بسازد دم شهریار
چنین گفت با او گو پیلتن
کزین در که یارد گشادن سخن
ز گیتی نبیند مگر کاستی
بدو باشد افزونی و راستی
ازو باد بر شهریار آفرین
جهاندار وز نامداران گزین
رسیده بهر نیک و بد رای او
ستون خرد گشته بالای او
رسیدم ببلخ و بخرّم بهار
همه شادمان بودم از روزگار