chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

داستان سیاوش ۳

بدین داستان نیز شب بر گذشت

سپهر از بر کوه تیره بگشت

نشست از بر تخت سودابه شاه

ز یاقوت و زر افسری بر نهاد

همه دخترانرا بر خویش خواند

بیآراست و بر تخت زرّین نشاند

چنین گفت با هیربد ماه روی

کز ایدر برو با سیاوش بگوی

که باید که رنجه کنی پای خویش

نمایی مرا سرو بالای خویش

بشد هیربد با سیاوش گفت

برآورد پوشیده راز از نهفت

خرامان بیامد سیاوش برش

بدید آن نشست و سر و افسرش

به پیشش بتان نوآیین بپای

تو گفتی بهشتست کاخ و سرای

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی

بگوهر بیاراسته روی و موی

سیاوش بر تخت زرّین نشست

ز پیشش بکش کرده سودابه دست

بتانرا بشاه نوآیین نمود

که بودند چون گوهر نابسود

بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه

پرستنده چندین بزرّین کلاه

همه نارسیده بتان طراز

که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز

کسی کت خوش آید ازیشان بگوی

نگه کن بدیدار و بالای اوی

سیاوش چو چشم اندکی برگماشت

ازیشان یکی چشم ازو برنداشت

همه یک بدیگر بگفتند ماه

نیارد بدین شاه کردن نگاه

برفتند هریک سوی تخت خویش

ژکان و شمارنده بر بخت خویش

چو ایشان برفتند سودابه گفت

که چندین چه داری سخن در نهفت

نگویی مرا تا مراد تو چیست

که بر چهر تو فرّ چهر پریست

هر آن کس که از دور بیند تورا

شود بیهش و برگزیند تورا

ازین خوب رویان بچشم خرد

نگه کن که با تو که اندر خورد

سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد

چنین آمدش بر دل پاک یاد

که من بر دل پاک شیون کنم

به آید که از دشمنان زن کنم

شنیدستم از نامور مهتوران

همه داستانهای هاماوران

که از پیش با شاه ایران چه کرد

ز گردان ایران برآورد گرد

پر از بند سودابه کو دخت اوست

نخواهد همی دوده را مغز و پوست

بپاسخ سیاوش چو بگشاد لب

پری چهره برداشت از رخ قصب

بدو گفت خورشید با ماه نو

گر ایدونکه بینند بر گاه نو

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشید داری خود اندر کنار

کسی کاو چو من دید بر تخت عاج

ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

نباشد شگفت ار به مه ننگرد

کسی را به خوبی به کس نشمرد

اگر با من اکنون تو پیمان کنی

نپیچی و اندیشه آسان کنی

یکی دختری نارسیده بجای

کنم چون پرستار پیشت بپای

بسوگند پیمان کن اکنون یکی

ز گفتار من سر مپیچ اندکی

چو بیرون شود زین جهان شهریار

تو خواهی بدن زو مرا یادگار

نمانی که آید بمن بر گزند

بداری مرا همچو او ارجمند

من اینک به پیش تو استاده ام

تن و جان شیرین تورا داده ام

ز من هرچ خواهی همه کام تو

برآرم نپیچم سر از دام تو

سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک

بداد و نبود آگه از شرم و باک

رخان سیاوش چو گل شد ز شرم

بیاراست مژگان بخوناب گرم

چنین گفت با دل که از کار دیو

مرا دور داراد گیهان خدیو

نه من با پدر بیوفایی کنم

نه با اهرمن آشنایی کنم

وگر سرد گویم بدین شوخ چشم

بجوشد دلش گرم گردد ز خشم

یکی جادوی سازد اندر نهان

بدو بگرود شهریار جهان

همان به که با او بآواز نرم

سخن گویم و دارمش چرب و گرم

سیاوش ازان پس بسودابه گفت

که اندر جهان خور تورا کیست جفت

نمانی مگر نیمه ی ماه را

نشایی بگیتی بجز شاه را

کنون دخترت بس که باشد مرا

نشاید بجز او که باشد مرا

برین باش و با شاه ایران بگوی

نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی

بخواهم من او را و پیمان کنم

زبان را بنزدت گروگان کنم

که تا او نگردد ببالای من

نیآید بدیگر کس رای من

و دیگر که پرسیدی از چهر من

بیامیخت با جان تو مهر من

مرا آفریننده از فرّ خویش

چنان آفرید ای نگارین ز پیش

تو این راز مگشای و با کس مگوی

مرا جز نهفتن همان نیست روی

سر بانوانی و هم مهتری

من ایدون گمانم که تو مادری

بگفت این و غمگین برون شد بدر

ز گفتار او بود آسیمه سر

چو کاووس کی در شبستان رسید

نگه کرد سودابه او را بدید

بر شاه شد زان سخن مژده داد

ز کار سیاوش بسی کرد یاد

که آمد نگه کرد ایوان همه

بتان سیه چشم کردم رمه

چنان بود ایوان ز بس خوب چهر

که گفتی همی بارد از ماه مهر

جز از دختر من پسندش نبود

ز خوبان کسی ارجمندش نبود

چنان شاد شد زان سخن شهریار

که ماه آمدش گفتی اندر کنار

در گنج بگشاد و چندان گهر

ز دیبای زربفت و زرّین کمر

همان یاره و تاج و انگشتری

همان طوق و هم تخت کند آوری

ز هر چیز گنجی بد آراسته

جهانی سراسر پر از خواسته

نگه کرد سودابه خیره بماند

به اندیشه افسون فراوان بخواند

که گر او نیاید بفرمان من

روا دارم ار بگسلد جان من

بد و نیک و هر چاره کاندر جهان

کنند آشکارا و اندر نهان

بسازم گر او سر بپیچد ز من

کنم زو فغان بر سر انجمن

نشست از بر تخت با گوشوار

به سر بر نهاد افسری پر نگار

سیاوخش را در بر خویش خواند

ز هر گونه با او سخنها براند

بدو گفت گنجی بیاراست شاه

کز انسان ندیدست کس تاج و گاه

ز هر چیز چندانکه اندازه نیست

اگر بر نهی پیل باید دویست

بتو داد خواهد همی دخترم

نگه کن بروی و سر و افسرم

بهانه چه داری تو از مهر من

بپیچی ز بالا و از چهر من

که تا من تورا دیده ام برده ام

خروشان و جوشان و آزرده ام

همی روز روشن نبینم ز درد

برآنم که خورشید شد لاجورد

کنون هفت سالست تا مهر من

همی خون چکاند بدین چهر من

یکی شاد کن در نهانی مرا

ببخشای روز جوانی مرا

فزون زان که دادت جهاندار شاه

بیارایمت یاره و تاج و گاه

وگر سر بپیچی ز فرمان من

نیاید دلت سوی پیمان من

کنم بر تو بر پادشاهی تباه

شود تیره بر روی تو چشم شاه

سیاوش بدو گفت هرگز مباد

که از بهر دل سر دهم من بباد

چنین با پدر بی وفایی کنم

ز مردی و دانش جدایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشید گاه

سزد کز تو ناید بدینسان گناه

وزان تخت برخاست با خشم و جنگ

بدو اندر آویخت سودابه چنگ

بدو گفت من راز دل پیش تو

بگفتم نهان از بداندیش تو

مرا خیره خواهی که رسوا کنی

بپیش خردمند رعنا کنی

بزد دست و جامه بدرّید پاک

به ناخن دو رخ را همی کرد چاک

برآمد خروش از شبستان اوی

فغانش ز ایوان برآمد بکوی

یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست

که گفتی شب رستخیزست راست

بگوش سپهبد رسید آگهی

فرود آمد از تخت شاهنشهی

پراندیشه از تخت زرّین برفت

بسوی شبستان خرامید تفت

بیامد چو سودابه را دید روی

خراشیده و کاخ پر گفت و گوی

ز هرکس بپرسید و شد تنگ دل

ندانست کردار آن سنگ دل

خروشید سودابه در پیش اوی

همی ریخت آب و همی کند موی

چنین گفت کامد سیاوش بتخت

برآراست چنگ و برآویخت سخت

که جز تو نخواهم کسی را ز بن

جز اینت همی راند باید سخن

که از توست جان و دلم پر ز مهر

چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر

بینداخت افسر ز مشکین سرم

چنین چاک شد جامه اندر برم

پر اندیشه شد زان سخن شهریار

سخن کرد هر گونه را خواستار

بدل گفت ار این راست گوید همی

وزین گونه زشتی نجوید همی

سیاوش را سر بباید برید

بدینسان بود بند بد را کلید

خردمند مردم چه گوید کنون

خوی شرم ازین داستان گشت خون

کسی را که اندر شبستان بدند

هشیوار و مهترپرستان بدند

گسی کرد و بر گاه تنها بماند

سیاوش و سودابه را پیش خواند

بهوش و خرد با سیاوش گفت

که این راز بر من نشاید نهفت

نکردی تو این بد که من کرده ام

ز گفتار بیهوده آزرده ام

چرا خواندم در شبستان تورا

کنون غم مرا بود و دستان تورا

کنون راستی جوی و با من بگوی

سخن بر چه سانست بنمای روی

سیاوش گفت آن کجا رفته بود

و زان در که سودابه آشفته بود

چنین گفت سودابه کین نیست راست

که او از بتان جز تن من نخواست

بگفتم همه هرچ شاه جهان

بدو داد خواست آشکار و نهان

ز فرزند وز تاج وز خواسته

ز دینار وز گنج آراسته

بگفتم که چندین برین بر نهم

همه نیکویها بدختر دهم

مرا گفت با خواسته کار نیست

بدختر مرا راه دیدار نیست

تورا بایدم زین میان گفت بس

نه گنجم بکارست بی تو نه کس

مرا خواست کارد بکاری بچنگ

دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ

نکردمش فرمان همی موی من

بکند و خراشیده شد روی من

یکی کودکی دارم اندر نهان

ز پشت تو ای شهریار جهان

ز بس رنج کشتنش نزدیک بود

جهان پیش من تنگ و تاریک بود

چنین گفت با خویشتن شهریار

که گفتار هر دو نیاید بکار

برین کار بر نیست جای شتاب

که تنگی دل آرد خرد را بخواب

نگه کرد باید بدین در نخست

گواهی دهد دل چو گردد درست

ببینم کزین دو گنه کار کیست

ببادافره بد سزاوار کیست

بدان باز جستن همی چاره جست

ببویید دست سیاوش نخست

برو بازو و سرو بالای او

سراسر ببویید هر جای او

ز سودابه بوی می و مشکناب

همی یافت کاووس بوی گلاب

ندید از سیاوش بدان گونه بوی

نشان بسودن نبود اندروی

غمی گشت و سودابه را خوار کرد

دل خویشتن را پر آزار کرد

بدل گفت کاینرا بشمشیر تیز

بباید کنون کردنش ریز ریز

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد

که آشوب خیزد پر آواز و درد

و دیگر بدانگه که در بند بود

بر او نه خویش و نه پیوند بود

پرستار سودابه بد روز و شب

که پیچید ازان درد و نگشاد لب

سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت

ببایست زو هر بد اندر گذاشت

چهارم کزو کودکان داشت خرد

غم خرد را خوار نتوان شمرد

سیاوش ازان کار بد بی گناه

خردمندی وی بدانست شاه

بدو گفت ازین خود میندیش هیچ

هشیواری و رای و دانش بسیچ

مکن یاد ازین هیچ و با کس مگوی

نباید که گیرد سخن رنگ و بوی

چو دانست سودابه کاو گشت خوار

همان سرد شد بر دل شهریار

یکی چاره جست اندر آن کار زشت

ز کینه درختی بنوّی بکشت

زنی بود با او سپرده درون

پر از جادوی بود و رنگ و فسون

گران بود و اندر شکم بچّه داشت

همی از گرانی بسختی گذاشت

بدو راز بگشاد و زو چاره جست

کز آغاز پیمانت خواهم نخست

چو پیمان ستد چیز بسیار داد

سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد

یکی داروی ساز کین بفگنی

تهی مانی و راز من نشکنی

مگر کاین همه بند و چندین دروغ

بدین بچّگان تو باشد فروغ

بکاووس گویم که این از منند

چنین کشته بر دست اهریمنند

مگر کین شود بر سیاوش درست

کنون چاره ی این ببایدت جست

گرین نشنوی آب من نزد شاه

شود تیره و دور مانم ز گاه

بدو گفت زن من تورا بنده ام

بفرمان و رایت سر افگنده ام

چو شب تیره شد داروی خورد زن

که بفتاد زو بچّه ی اهرمن

دو بچّه چنانچون بود دیوزاد

چه گونه بود بچّه جادونژاد

نهان کرد زن را و او خود بخفت

فغانش برآمد ز کاخ نهفت

در ایوان پرستار چندانک بود

بنزدیک سودابه رفتند زود

یکی طشت زرّین بیارید پیش

بگفت آن سخن با پرستار خویش

نهان اندران بچّه ی اهرمن

خروشیدو بفگند بر جامه تن

دو کودک بدیدند مرده بطشت

از ایوان بکیوان فغان بر گذشت

چو بشنید کاووس از ایوان خروش

بلرزید در خواب و بگشاد گوش

بپرسید و گفتند با شهریار

که چون گشت بر ماه رخ روزگار

غمی گشت آن شب نزد هیچ دم

بشبگیر برخاست و آمد دژم

برانگونه سودابه را خفته دید

سراسر شبستان برآشفته دید

دو کودک بران گونه بر طشت زر

فگنده بخواری و خسته جگر

ببارید سودابه از دیده آب

بدو گفت روشن ببین آفتاب

همی گفت بنگر چه کرد از بدی

بگفتار او خیره ایمن شدی

دل شاه کاووس شد بدگمان

برفت و در اندیشه شد یکزمان

همی گفت کاینرا چه درمان کنم

نشاید که این بر دل آسان کنم

ازان پس نگه کرد کاووس شاه

کسی را که کردی به اختر نگاه

بجست و ز ایشان بر خویش خواند

بپرسید و بر تخت زرّین نشاند

ز سودابه و رزم هاماوران

سخن گفت هر گونه با مهتوران

بدان تا شوند آگه از کار اوی

بدانش بدانند کردار اوی

وزان کودکان نیز بسیار گفت

همی داشت پوشیده اندر نهفت

همه زیج و صرلاب برداشتند

بران کار یک هفته بگذاشتند

سرانجام گفتند کین کی بود

بجامی که زهرافگنی می بود

دو کودک ز پشت کسی دیگرند

نه از پشت شاه و نه زین مادرند

گر از گوهر شهریاران بدی

ازین زیجها جستن آسان بدی

نه پیداست رازش درین آسمان

نه اندر زمین این شگفتی بدان

نشان بداندیش ناپاک زن

بگفتند با شاه در انجمن

نهان داشت کاووس و با کس نگفت

همی داشت پوشیده اندر نهفت

برین کار بگذشت یکهفته نیز

ز جادو جهانرا برآمد قفیز

بنالید سودابه و داد خواست

ز شاه جهاندار فریاد خواست

همی گفت همداستانم ز شاه

بزخم و بافگندن از تخت و گاه

ز فرزند کشته بپیچد دلم

زمان تا زمان سر ز تن بگسلم

بدو گفت ای زن تو آرام گیر

چه گویی سخنهای نادل پذیر

همه روزبانان درگاه شاه

بفرمود تا برگرفتند راه

همه شهر و برزن بپای آورند

زن بدکنش را بجای آورند

بنزدیکی اندر نشان یافتند

جهان دیدگان نیز بشتافتند

کشیدند بدبخت زن را ز راه

بخواری ببردند نزدیک شاه

بخوبی بپرسید و کردش امید

بسی روز را داد نیزش نوید

و زان پس بخواری و زخم و ببند

بپردخت از او شهریار بلند

نبد هیچ خستو بدان داستان

نبد شاه پرمایه همداستان

بفرمود کز پیش بیرون برند

بسی چاره جویند و افسون برند

چو خستو نیاید میانش به ار

ببرّید و این دانم آیین و فرّ

ببردند زنرا ز درگاه شاه

ز شمشیر گفتند وز دار و چاه

چنین گفت جادو که من بی گناه

چه گویم بدین نامور پیشگاه

بگفتند با شاه کین زن چه گفت

جهان آفرین داند اندر نهفت

بسودابه فرمود تا رفت پیش

ستاره شمر گفت گفتار خویش

که این هر دو کودک ز جادو زنند

پدیدند کز پشت اهریمنند

چنین پاسخ آورد سودابه باز

که نزدیک ایشان جز اینست راز

فروزندشان زین سخن در نهفت

ز بهر سیاوش نیارند گفت

ز بیم سپهبد گو پیلتن

بلرزد همی شیر در انجمن

کجا زور دارد به هشتاد پیل

به بندد چو خواهد ره آب نیل

همان لشکر نامور صد هزار

گریزند ازو در صف کارزار

مرا نیز پایاب او چون بود

مگر دیده همواره پر خون بود

جزان کو بفرماید اخترشناس

چه گوید سخن وز که دارد سپاس

تورا گر غم خرد فرزند نیست

مرا هم فزون از تو پیوند نیست

سخن گر گرفتی چنین سرسری

بدان گیتی افگندم این داوری

ز دیده فزون زان ببارید آب

که بر دارد از رود نیل آفتاب

سپهبد ز گفتار او شد دژم

همی زار بگریست با او بهم

گسی کرد سودابه را خسته دل

بران کار بنهاد پیوسته دل

چنین گفت کاندر نهان این سخن

پژوهیم تا خود چه آید ببن

ز پهلو همه موبدانرا بخواند

ز سودابه چندی سخنها براند

چنین گفت موبد بشاه جهان

که درد سپهبد نماند نهان

چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی

بباید زدن سنگرا بر سبوی

که هر چند فرزند هست ارجمند

دل شاه از اندیشه یابد گزند

و زین دختر شاه هاماوران

پر اندیشه گشتی بدیگر کران

ز هر در سخن چون بدین گونه گشت

بر آتش یکیرا بباید گذشت

چنین است سوگند چرخ بلند

که بر بی گناهان نیاید گزند

جهاندار سودابه را پیش خواند

همی با سیاوش بگفتن نشاند

سرانجام گفت ایمن از هر دوان

نگردد مرا دل نه روشن روان

مگر کاتش تیز پیدا کند

گنه کرده را زود رسوا کند

چنین پاسخ آورد سودابه پیش

که من راست گویم بگفتار خویش

فگنده دو کودک نمودم بشاه

ازین بیشتر کس نبیند گناه

سیاوش را کرد باید درست

که این بد بکرد و تباهی بجست

بپور جوان گفت شاه زمین

که رایت چه بیند کنون اندرین

سیاوش چنین گفت کای شهریار

که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

اگر کوه آتش بود بسپرم

ازین تنگ خوارست اگر بگذرم

پر اندیشه شد جان کاووس کی

ز فرزند و سودابه ی نیک پی

کزین دو یکی گر شود نابکار

ازان پس که خواند مرا شهریار

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز

کرا بیش بیرون شود کار نغز

همان به کزین زشت کردار دل

بشویم کنم چاره ی دلگسل

چه گفت آن سپهدار نیکوسخن

که با بددلی یشهریاری مکن

بدستور فرمود تا ساروان

هیون آرد از دشت صد کاروان

هیونان بهیزم کشیدن شدند

همه شهر ایران بدیدن شدند

بصد کاروان اشتر سرخ موی

همی هیزم آورد پرخاشجوی

نهادند هیزم دو کوه بلند

شمارش گذر کرد بر چون و چند

ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید

چنی جست و جوی بلارا کلید

همی خواست دیدن در راستی

ز کار زن آید همه کاستی

چو این داستان سربسر بشنوی

به آید تورا گر بدین بگروی

نهادند بر دشت هیزم دو کوه

جهانی نظاره شده هم گروه

گذر بود چندانکه گویی سوار

میانه برفتی بتنگی چهار

بدانگاه سوگند پرمایه شاه

چنین بود آیین و این بود راه

و زان پس بموبد بفرمود شاه

که بر چوب ریزند نفط سیاه

بیامد دو صد مرد آتش فروز

دمیدند گفتی شب آمد بروز

نخستین دمیدن سیه شد ز دود

زبانه برآمد پس از دود زود

زمین گشت روشنتر از آسمان

جهانی خروشان و آتش دمان

سراسر همه دشت بریان شدند

بران چهر خندانش گریان شدند

سیاوش بیامد بپیش پدر

یکی خود زرّین نهاده بسر

هشیوار و با جامهای سپید

لبی پر ز خنده دلی پر امید

یکی تازیی بر نشسته سیاه

همی خاک نعلش برآمد بماه

پراکنده کافور بر خویشتن

چنان چون بود رسم و ساز کفن

بدانگه که شد پیش کاووس باز

فرود آمد از باره بردش نماز

رخ شاه کاووس پر شرم دید

سخن گفتنش با پسر نرم دید

سیاوش بدو گفت انده مدار

کزین سان بود گردش روزگار

سر پر ز شرم و بهایی مراست

اگر بی گناهم رهایی مراست

ور ایدونک زین کار هستم گناه

جهان آفرینم ندارد نگاه

بنیروی یزدان نیکی دهش

کزین کوه آتش نیابم تپش

خروشی برآمد ز دشت و ز شهر

غم آمد جهانرا ازان کار بهر

چو از دشت سودابه آوا شنید

برآمد بایوان و آتش بدید

همی خواست کورا بد آید بروی

همی بود جوشان پر از گفت و گوی

جهانی نهاده بکاووس چشم

زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم

سیاوش سیه را بتندی بتاخت

نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

ز هر سو زبانه همی بر کشید

کسی خود و اسپ سیاوش ندید

یکی دشت با دیدگان پر ز خون

که تا او کی آید ز آتش برون

چو او را بدیدند برخاست غو

که آمد ز آتش برون شاه نو

اگر آب بودی مگر تر شدی

ز ترّی همه جامه بی بر شدی

چنان آمد اسپ و قبای سوار

که گفتی سمن داشت اندر کنار

چو بخشایش پاک یزدان بود

دم آتش و آب یکسان بود

چو از کوه آتش بهامون گذشت

خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت

سواران لشکر برانگیختند

همه دشت پیشش درم ریختند

یکی شادمانی بد اندر جهان

میان کهان و میان مهان

همی داد مژده یکی را دگر

که بخشود بر بی گنه دادگر

همی کند سودابه از خشم موی

همی ریخت آب و همی خست روی

چو پیش پدر شد سیاوش پاک

نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

فرود آمد از اسپ کاووس شاه

پیاده سپهبد پیاده سپاه

سیاوش را تنگ در برگرفت

ز کردار بد پوزش اندر گرفت

سیاوش به پیش جهاندار پاک

بیامد بمالید رخرا بخاک

که از تفّ آن کوه آتش برست

همه کامه ی دشمنان گشت پست

بدو گفت شاه ای دلیر جوان

که پاکیزه تخمی و روشن روان

چنانی که از مادر پارسا

بزاید شود در جهان پادشا

به ایوان خرامید و بنشست شاد

کلاه کیانی بسر بر نهاد

می آورد و رامشگران را بخواند

همه کامها با سیاوش براند

سه روز اندر آن سور می در کشید

نبد بر در گنج بند و کلید

چهارم بتخت کیی بر نشست

یکی گرزه ی گاو پیکر بدست

برآشفت و سودابه را پیش خواند

گذشته سخنها برو بر براند

که بی شرمی و بد بسی کرده ی

فراوان دل من بیازرده ی

یکی بد نمودی بفرجام کار

که بر جان فرزند من زینهار

بخوردی و در آتش انداختی

برین گونه بر جادویی ساختی

نیاید تورا پوزش اکنون بکار

بپرداز جای و برآرای کار

نشاید که باشی تو اندر زمین

جز آویختن نیست پاداش این

بدو گفت سودابه کای شهریار

تو آتش بدین تارک من ببار

مرا گر همی سر بباید برید

مکافات این بد که بر من رسید

بفرمای و من دل نهادم برین

نبود آتش تیز با او بکین

سیاوش سخن راست گوید همی

دل شاه از غم بشوید همی

همه جادوی زال کرد اندرین

نخواهم که داری دل از من بکین

بدو گفت نیرنگ داری هنوز

نگردد همی پشت شوخیت کوز

به ایرانیان گفت شاه جهان

کزین بد که این ساخت اندر نهان

چه سازم چه باشد مکافات این

همه شاه را خواندند آفرین

که پاداش این آنکه بی جان شود

زبد کردن خویش پیچان شود

بدژخیم فرمود کین را بگوی

ز دار اندر آویز و بر تاب روی

چو سودابه را روی بر گاشتند

شبستان همه بانگ برداشتند

دل شاه کاووس پر درد شد

نهان داشت رنگ رخش زرد شد

سیاوش چنین گفت با شهریار

که دلرا بدین کار رنجه مدار

بمن بخش سودابه را زین گناه

پذیرد مگر پند و آید براه

همی گفت با دل که بر دست شاه

گر ایدونکه سودابه گردد تباه

بفرجام کار او پشیمان شود

ز من بیند او غم چو پیچان شود

بهانه همی جست زان کار شاه

بدان تا ببخشد گذشته گناه

سیاوش را گفت بخشیدمش

ازان پس که خون ریختن دیدمش

سیاوش ببوسید تخت پدر

و زان تخت برخاست و آمد بدر

شبستان همه پیش سودابه باز

دویدند و بردند اورا نماز

برینگونه بگذشت یک روزگار

برو گرمتر شد دل شهریار

چنان شد دلش باز از مهر اوی

که دیده نه برداشت از چهر اوی

دگر باره با شهریار جهان

همی جادوی ساخت اندر نهان

بدان تا شود با سیاوش بد

بدانسان که از گوهر او سزد

ز گفتار او شاه شد در گمان

نکرد ایچ بر کس پدید از مهان

بجایی که کاری چنین اوفتاد

خرد باید و دانش و دین و داد

چنان چون بود مردم ترس کار

برآید بکام دل مرد کار

بجایی که زهر آگند روزگار

ازو نوش خیره مکن خواستار

تو با آفرینش بسنده نه ی

مشو تیز گر پرورنده نه ی

چنین است کردار گردان سپهر

نخواهد گشادن همی بر تو چهر

برین داستان زد یکی رهنمون

که مهری فزون نیست از مهر خون

چو فرزند شایسته آمد پدید

ز مهر زنان دل بباید برید

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید