chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

داستان سیاوش ۵

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

چنانچون کسی راز گوید بتب

خروشی برآمد ز افراسیاب

بلرزید بر جای آرام و خواب

پرستندگان تیز برخاستند

خروشیدن و غلغل آراستند

چو آمد بگرسیوز آن آگهی

که شد تیره دیهیم شاهنشهی

بتیزی بیامد بنزدیک شاه

ورا دید بر خاک خفته براه

ببر در گرفتش بپرسید زوی

که این داستان با برادر بگوی

چنین داد پاسخ که پرسش مکن

مگو این زمان ایچ با من سخن

بمان تا خرد باز یابم یکی

ببر گیر و سختم بدار اندکی

زمانی برآمد چو آمد بهوش

جهان دیده با ناله و با خروش

نهادند شمع و برآمد بتخت

همی بود لرزان بسان درخت

بپرسید گرسیوز نامجوی

که بگشای لب زین شگفتی بگوی

چنین گفت پر مایه افراسیاب

که هرگز کسی این نبیند بخواب

کجا چون شب تیره من دیده ام

ز پیر و جوان نیز نشنیده ام

بیابان پر از مار دیدم بخواب

جهان پر ز گرد آسمان پر عقاب

زمین خشک شخّی که گفتی سپهر

بدو تا جهان بود ننمود چهر

سراپرده ی من زده بر کران

بگردش سپاهی ز کندآوران

یکی باد برخاستی پر ز گرد

درفش مرا سر نگونسار کرد

برفتی ز هر سو یکی جوی خون

سراپرده و خیمه گشتی نگون

و زان لشکر من فزون از هزار

بریده سران و تن افگنده خوار

سپاهی ز ایران چو باد دمان

چه نیزه بدست و چه تیر و کمان

همه نیزهاشان سر آورده بار

وزان هر سواری سری در کنار

بر تخت من تاختندی سوار

سیه پوش و نیزه وران صد هزار

برانگیختندی ز جای نشست

مرا تاختندی همی بسته دست

نگه کردمی نیک هر سو بسی

ز پیوسته پیشم نبودی کسی

مرا پیش کاووس بردی دوان

یکی بادسر نامور پهلوان

یکی تخت بودی چو تابنده ماه

نشسته برو پور کاووس شاه

دو هفته نبودی ورا سال بیش

چو دیدی مرا بسته در پیش خویش

دمیدی بکردار غرّنده میغ

میانم بدو نیم کردی بتیغ

خروشیدمی من فراوان ز درد

مرا ناله و درد بیدار کرد

بدو گفت گرسیوز این خواب شاه

نباشد جز از کامه ی نیک خواه

همه کام دل باشد و تاج و تخت

نگون گشته بر بدسگال تو بخت

گزارنده ی خواب باید کسی

که از دانش اندازه دارد بسی

بخوانیم بیدار دل موبدان

از اخترشناسان و از بخردان

هر آنکس کزین دانش آگه بود

پراکنده گر پر در شه بود

شدند انجمن بر در شهریار

بدان تا چرا کردشان خواستار

بخواند و سزاوار بنشاند پیش

سخن راند با هر یک از کم و بیش

چنین گفت با نامور موبدان

که ای پاک دل نیک پی بخردان

گر این خواب و گفتار من در جهان

ز کس بشنوم آشکار و نهان

یکی را نمانم سر و تن بهم

اگر زین سخن بر لب آرند دم

ببخشیدشان بیکران زرّ و سیم

بدان تا نباشد کسی زو ببیم

ازان پس بگفت آنچ در خواب دید

چو موبد ز شاه آن سخنها شنید

بترسید وز شاه زنهار خواست

که این خوابرا که توان گفت راست

مگر شاه با بنده پیمان کند

زبانرا بپاسخ گروگان کند

کزین در سخن هرچ داریم یاد

گشاییم بر شاه و یابیم داد

بزنهار دادن زبان داد شاه

کزان بد ازیشان نبیند گناه

زبان آوری بود بسیار مغز

کجا برگشادی سخنهای نغز

چنین گفت کز خواب شاه جهان

به بیداری آمد سپاهی گران

یکی شاهزاده بپیش اندرون

جهان دیده با وی بسی رهنمون

بران طالع او را گسی کرد شاه

که این بوم گردد بما بر تباه

اگر با سیاوش کند شاه جنگ

چو دیبه شود روی گیتی برنگ

ز ترکان نماند کسی پارسا

غمی گردد از جنگ او پادشا

وگر او شود کشته بر دست شاه

بتوران نماند سر و تاج و گاه

سراسر پر آشوب گردد زمین

ز بهر سیاوش بجنگ و به کین

بدانگاه یاد آیدت راستی

که ویران شود کشور از کاستی

جهاندار گر مرغ گردد بپر

برین چرخ گردان نیابد گذر

برین سان گذر کرد خواهد سپهر

گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر

غمی شد چو بشنید افراسیاب

نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب

بگرسیوز آن رازها برگشاد

نهفته سخنها بسی کرد یاد

که گر من بجنگ سیاوش سپاه

نرانم نیاید کسی کینه خواه

نه او کشته آید بجنگ و نه من

برآساید از گفت و گوی انجمن

نه کاووس خواهد ز من نیز کین

نه آشوب گیرد سراسر زمین

بجای جهان جستن و کارزار

مبادم بجز آشتی هیچ کار

فرستم بنزدیک او سیم و زر

همان تاج و تخت و فراوان گهر

مگر کین بلاها ز من بگذرد

که ترسم روانم فرو پژمرد

چو چشم زمانه بدوزم بگنج

سزد گر سپهرم نخواهد برنج

نخواهم زمانه جز آن کو نوشت

چنان زیست باید که یزدان سرشت

چو بگذشت نیمی ز گردان سپهر

درخشنده خورشید بنمود چهر

بزرگان به درگاه شاه آمدند

پرستنده و با کلاه آمدند

یکی انجمن ساخت با بخردان

هشیوار و کارآزموده ردان

بدیشان چنین گفت کز روزگار

نبینم همی بهره جز کارزار

بسا نامداران که بر دست من

تبه شد بجنگ اندرین انجمن

بسی شارستان گشت بیمارستان

بسی بوستان نیز شد خارستان

بسا باغ کان رزمگاه منست

بهر سو نشان سپاه منست

ز بیدادی شهریار جهان

همه نیکوی باشد اندر نهان

نزاید بهنگام در دشت گور

شود بچّه ی باز را دیده کور

نپرّد ز پستان نخچیر شیر

شود آب در چشمه ی خویش قیر

شود در جهان چشمه ی آب خشک

نگیرد بنافه درون بوی مشک

ز کژّی گریزان شود راستی

پدید آمد از هر سوی کاستی

کنون دانش و داد یاد آوریم

بجای غم و رنج داد آوریم

بر آساید از ما زمانی جهان

نباید که مرگ آید از ناگهان

دو بهر از جهان زیر پای من است

به ایران و توران سرای من است

نگه کن که چندین ز کندآوران

بیارند هر سال باژ گران

گر ایدونک باشید همداستان

برستم فرستم یکی داستان

در آشتی با سیاوش نیز

بجویم فرستم بی اندازه چیز

سران یک بیک پاسخ آراستند

همی خوبی و راستی خواستند

که تو شهریاری و ما چون رهی

بران دل نهاده که فرمان دهی

همه باز گشتند سر پر ز داد

نیامد کسی را غم و رنج یاد

بگرسیوز آنگه چنین گفت شاه

که ببسیج کار و بپیمای راه

بزودی بساز و سخن را مه ایست

ز لشکر گزین کن سواری دویست

بنزد سیاوش بر خواسته

ز هر چیز گنجی بیاراسته

از اسپان تازی بزرّین ستام

ز شمشیر هندی بزرّین نیام

یکی تاج پر گوهر شاهوار

ز گستردنی صد شتروار بار

غلام و کنیزک ببر هم دویست

بگویش که با تو مرا جنگ نیست

بپرسش فراوان و او را بگوی

که ما سوی ایران نکردیم روی

زمین تا لب رود جیحون مراست

بسغدیم و این پادشاهی جداست

همان است کز تور و سلم دلیر

زبر شد جهان آن کجا بود زیر

از ایرج که بر بیگنه کشته شد

ز مغز بزرگان خرد گشته شد

ز توران بایران جدایی نبود

که با کین و جنگ آشنایی نبود

ز یزدان بران گونه دارم امید

که آید درود و خرام و نوید

برانگیخت از شهر ایران تورا

که بر مهر دید از دلیران تورا

ببخت تو آرام گیرد جهان

شود جنگ و ناخوبی اندر نهان

چو گرسیوز آید بنزدیک تو

ببار آید آن رای تاریک تو

چنانچون بگاه فریدون گرد

که گیتی ببخشش بگردان سپرد

ببخشیم و آن رای باز آوریم

ز جنگ و ز کین پای باز آوریم

تو شاهی و با شاه ایران بگوی

مگر نرم گردد سر جنگجوی

سخنها همی گوی با پیلتن

بچربی بسی داستانها بزن

برین هم نشان نزد رستم پیام

پرستنده و اسپ و زرّین ستام

بنزدیک او هم چنین خواسته

ببر تا شود کار پیراسته

جز از تخت زرّین که او شاه نیست

تن پهلوان از درگاه نیست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید