chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

داستان سیاوش ۲

بسی بر نیامد برین روزگار

که رنگ اندر آمد بخرّم بهار

جدا گشت زو کودکی چون پری

بچهره بسان بت آزری

بگفتند با شاه کاووس کی

که بر خوردی از ماه فرخنده پی

یکی بچّه ی فرّخ آمد پدید

کنون تخت بر ابر باید کشید

جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی

کزان گونه نشنید کس موی و روی

جهاندار نامش سیاوخش کرد

برو چرخ گردنده را بخش کرد

ازان کاو شمارد سپهر بلند

بدانست نیک و بد و چون و چند

ستاره بران بچّه آشفته دید

غمی گشت چون بخت او خفته دید

بدید از بد و نیک آزار او

بیزدان پناهید از کار او

چنین تا برآمد برین روزگار

تهمتن بیامد بر شهریار

چنین گفت کاین کودک شیرفش

مرا پرورانید باید بکش

چو دارندگان تورا مایه نیست

مر اورا بگیتی چو من دایه نیست

بسی مهتر اندیشه کرد اندر آن

نیامد همی بر دلش بر گران

برستم سپردش دل و دیده را

جهانجوی گرد پسندیده را

تهمتن ببردش بزابلستان

نشستنگهش ساخت در گلستان

سواری و تیر و کمان و کمند

عنان و رکیب و چه و چون و چند

نشستن گه مجلس و میگسار

همان باز و شاهین و کار شکار

ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه

سخن گفتن رزم و رانده سپاه

هنرها بیاموختش سر بسر

بسی رنج برداشت و آمد ببر

سیاوش چنان شد که اندر جهان

بمانند او کس نبود از مهان

چو یکچند بگذشت و او شد بلند

سوی گردن شیر شد با کمند

چنین گفت با رستم سرفراز

که آمد بدیدار شاهم نیاز

بسی رنج بردی و دل سوختی

هنرهای شاهانم آموختی

پدر باید اکنون که بیند ز من

هنرهای آموزش پیلتن

گو شیر دل کار او را بساخت

فرستادگانرا ز هر سو بتاخت

ز اسپ و پرستنده و سیم و زر

ز مهر و ز تخت و کلاه و کمر

ز پوشیدنی هم ز گستردنی

ز هرسو بیاورد آوردنی

ازین هرچه در گنج رستم نبود

ز گیتی فرستاد و آورد زود

گسی کرد ازان گونه او را براه

که شد بر سیاوش نظاره سپاه

همی رفت با او تهمتن بهم

بدان تا نباشد سپهبد دژم

جهانی بآیین بیاراستند

چو خشنودی نامور خواستند

همه زر بعنبر برآمیختند

ز گنبد بسر بر همی ریختند

جهان گشته پر شادی و خواسته

در و بام هر برزن آراسته

بزیر پی تازی اسپان درم

بایران نبودند یکتن دژم

همه یال اسپ از کران تا کران

بر اندوده مشک و می و زعفران

چو آمد بکاووس شاه آگهی

که آمد سیاوش با فرّهی

بفرمود تا با سپه گیو و طوس

برفتند با نای رویین و کوس

همه نامداران شدند انجمن

چو گرگین و خرّاد لشکرشکن

پذیره برفتند یکسر ز جای

بنزد سیاوش فرخنده رای

چو دیدند گردان گو پور شاه

خروش آمد و بر گشادند راه

پرستار ما مجمر و بوی خوش

نظاره برو دست کرده بکش

بهر کنج در سیصد استاده بود

میان در سیاوش آزاده بود

بسی زر و گوهر بر افشاندند

سراسر همه آفرین خواندند

چو کاووس را دید بر تخت عاج

ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

نخست آفرین کرد و بردش نماز

زمانی همی گفت با خاک راز

وزان پس بیامد بر شهریار

سپهبد گرفتش سر اندر کنار

شگفتی ز دیدار او خیره ماند

برو بر همی نام یزدان بخواند

بدان اندکی سال و چندان خرد

که گفتی روانش خرد پرورد

بسی آفرین بر جهان آفرین

بخواند و بمالید رخ بر زمین

همی گفت کای کردگار سپهر

خداوند هوش و خداوند مهر

همه نیکویها بگیتی ز تست

نیایش ز فرزند گیرم نخست

ز رستم بپرسید و بنواختش

بران تخت پیروزه بنشاختش

بزرگان ایران همه با نثار

برفتند شادان بر شهریار

ز فرّ سیاوش فرو ماندند

بداداربر آفرین خواندند

بفرمود تا پیشش ایرانیان

ببستند گردان لشکر میان

بکاخ و بباغ و بمیدان اوی

جهانی بشادی نهادند روی

بهر جای جشنی بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

یکی سور فرمود کاندر جهان

کسی پیش از وی نکرد از مهان

ز هر چیز گنجی بفرمود شاه

ز مهر و ز تیغ و ز تخت و کلاه

از اسپان تازی بزین پلنگ

ز بر گستوان و ز خفتان جنگ

ز دینار و از بدرهای درم

ز دیبای و از گوهر بیش و کم

جز افسر که هنگام افسر نبود

بدان کودکی تاج در خور نبود

سیاوش را داد و کردش نوید

ز خوبی بدادش فراوان امید

چنین هفت سالش همی آزمود

بهر کار جز پاک زاده نبود

بهشتم بفرمود تا تاج زر

ز گوهر در افشان کلاه و کمر

نبشتند منشور بر پرنیان

برسم بزرگان و فرّ کیان

زمین کهستان ورا داد شاه

که بود او سزای بزرگی و گاه

چنین خواندندش همی پیشتر

که خوانی ورا ماوراالنهر بر

برآمد برین نیز یک روزگار

چنان بد که سودابه ی پر نگار

ز ناگاه روی سیاوش بدید

پر اندیشه گشت و دلش بر دمید

چنان شد که گفتی طراز نخ است

وگر پیش آتشی نهاده یخ است

کسی را فرستاد نزدیک اوی

که پنهان سیاوش را این بگوی

که اندر شبستان شاه جهان

نباشد شگفت ار شوی ناگهان

فرستاده رفت و بدادش پیام

برآشفت زان کار او نیکنام

بدو گفت مرد شبستان نیم

مجویم که با بند و دستان نیم

دگر روز شبگیر سودابه رفت

بر شاه ایران خرامید تفت

بدو گفت کای شهریار سپاه

که چون تو ندیدست خورشید و ماه

نه اندر زمین کس چو فرزند تو

جهان شاد بادا به پیوند تو

فرستش بسوی شبستان خویش

بر خواهران و فغستان خویش

همه روی پوشیدگان را ز مهر

پر از خون دلست و پر از آب چهر

نمازش برند و نثار آورند

درخت پرستش ببار آورند

بدو گفت شاه این سخن در خور است

برو بر تورا مهر صد مادر است

سپهبد سیاوش را خواند و گفت

که خون و رگ و مهر نتوان نهفت

پس پرده ی من تورا خواهر است

چو سودابه خود مهربان مادر است

تورا پاک یزدان چنان آفرید

که مهر آورد بر تو هرکت بدید

بویژه که پیوسته ی خون بود

چو از دور بیند تورا چون بود

پس پرده پوشیدگان را ببین

زمانی بمان تا کنند آفرین

سیاوش چو بشنید گفتار شاه

همی کرد خیره بدو در نگاه

زمانی همی با دل اندیشه کرد

بکوشید تا دل بشوید ز گرد

گمانی چنان برد کورا پدر

پژوهد همی تا چه دارد بسر

که بسیاردان است و چیره زبان

هشیوار و بینادل و بدگمان

بپیچید و بر خویشتن راز کرد

از انجام آهنگ آغاز کرد

که گر من شوم در شبستان اوی

ز سودابه یابم بسی گفت و گوی

سیاوش چنین داد پاسخ که شاه

مرا داد فرمان و تخت و کلاه

کزآنجایگه کآفتاب بلند

برآید کند خاک را ارجمند

چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه

بخوبی و دانش به آیین و راه

مرا موبدان ساز با بخردان

بزرگان و کارآزموده ردان

دگر نیزه و گرز و تیر و کمان

که چون پیچم اندر صف بدگمان

دگر گاه شاهان و آیین بار

دگر بزم و رزم و می و میگسار

چه آموزم اندر شبستان شاه

بدانش زنان کی نمایند راه

گر ایدونک فرمان شاه این بود

ورا پیش من رفتن آیین بود

بدو گفت شاه ای پسر شاد باش

همیشه خرد را تو بنیاد باش

سخن کم شنیدم بدین نیکوی

فزاید همی مغز کین بشنوی

مدار ایچ اندیشه ی بد بدل

همه شادی آرای و غم برگسل

ببین پردگی کودکان را یکی

مگر شادمانه شوند اندکی

پس پرده اندر تورا خواهرست

پر از مهر و سودابه چون مادرست

سیاوش چنین گفت کز بامداد

بیآیم کنم هر چه او کرد یاد

یکی مرد بد نام او هیربد

زدوده دل و مغز و رایش ز بد

که بتخانه را هیچ نگذاشتی

کلید در پرده او داشتی

سپهدار ایران بفرزانه گفت

که چون برکشد تیغ هور از نهفت

به پیش سیاوش همی رو بهوش

نگر تا چه فرماید آن دار گوش

بسودابه فرمود تا پیش اوی

نثار آورد گوهر و مشک و بوی

پرستندگان نیز با خواهران

زبرجد فشانند بر زعفران

چو خورشید برزد سر از کوهسار

سیاوش برآمد بر شهریار

برو آفرین کرد و بردش نماز

سخن گفت با او سپهبد براز

چو پردخته شد هیربد را بخواند

سخن های شایسته چندی براند

سیاوش را گفت با او برو

بیآرای دل را بدیدار نو

برفتند هر دو بیکجا بهم

روان شادمان و تهی دل ز غم

چو برداشت پرده ز در هیربد

سیاوش همی بود ترسان ز بد

شبستان همه پیشباز آمدند

پر از شادی و بزم ساز آمدند

همه جام بود از کران تا کران

پر از مشک و دینار و پر زعفران

درم زیر پایش همی ریختند

عقیق و زبرجد برآمیختند

زمین بود در زیر دیبای چین

پر از درّ خوشاب روی زمین

می و رود و آوای رامشگران

همه بر سران افسران گران

شبستان بهشتی شد آراسته

پر از خوبرویان و پر خواسته

سیاوش چو نزدیک ایوان رسید

یکی تخت زرّین درفشنده دید

برو بر ز پیروزه کرده نگار

بدیبا بیآراسته شاهوار

بران تخت سودابه ی ماه روی

بسان بهشتی پر از رنگ و بوی

نشسته چو تابان سهیل یمن

سر جعد زلفش سراسر شکن

یکی تاج بر سر نهاده بلند

فرو هشته تا پای مشکین کمند

پرستار نعلین زرّین بدست

بپای ایستاده سر افگنده پست

سیاوش چو از پیش پرده برفت

فرود آمد از تخت سودابه تفت

بیامد خرامان و بردش نماز

ببر درگرفتش زمانی دراز

همی چشم و رویش ببوسید دیر

نیامد ز دیدار آن شاه سیر

همی گفت صد ره ز یزدان سپاس

نیایش کنم روز و شب بر سه پاس

که کس را بسان تو فرزند نیست

همان شاه را نیز پیوند نیست

سیاوش بدانست کان مهر چیست

چنان دوستی نز ره ایزدیست

بنزدیک خواهر خرامید زود

که آن جایگه کار ناساز بود

برو خواهران آفرین خواندند

بکرسئ زرّینش بنشاندند

بر خواهران بُد زمانی دراز

خرامان بیامد سوی تخت باز

شبستان همه شد پر از گفت و گوی

که اینت سر و تاج فرهنگ جوی

تو گویی بمردم نماند همی

روانش خرد برفشاند همی

سیاوش بپیش پدر شد بگفت

که دیدم بپرده سرای نهفت

همه نیکویی در جهان بهر تست

ز یزدان بهانه نبایدت جست

ز جمّ و فریدون و هوشنگ شاه

فزونی بگنج و بشمشیر و گاه

ز گفتار او شاد شد شهریار

بیآراست ایوان چو خرّم بهار

می و بربط و نای برساختند

دل از بودنیها بپرداختند

چو شب گشت پیدا و شد روز تار

شد اندر شبستان شه نامدار

پژوهنده سودابه را شاه گفت

که این رازت از من نباید نهفت

ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی

ز بالا و دیدار و گفتار اوی

پسند تو آمد خردمند هست

از آواز به گر ز دیدن بهست

بدو گفت سودابه همتای شاه

ندیدست بر گاه خورشید و ماه

چو فرزند تو کیست اندر جهان

چرا گفت باید سخن در نهان

بدو گفت شاه ار بمردی رسد

نباید که بیند ورا چشم بد

بدو گفت سودابه گر گفت من

پذیرد شود رای را جفت من

هم از تخم خویشش یکی زن دهم

نه از نامداران برزن دهم

که فرزند آرد ورا در جهان

بدیدار او در میان مهان

مرا دخترانند مانند تو

ز تخم تو و پاک پیوند تو

گر از تخم کی آرش و کی پشین

بخواهد بشادی کند آفرین

بدو گفت این خود بکام منست

بزرگی بفرجام نام منست

سیاوش بشبگیر شد نزد شاه

همی آفرین خواند بر تاج و گاه

پدر با پسر راز گفتن گرفت

ز بیگانه مردم نهفتن گرفت

همی گفت کز کردگار جهان

یکی آرزو دارم اندر نهان

که ماند ز تو نام من یادگار

ز تخم تو آید یکی شهریار

چنان کز تو من گشته ام تازه روی

تو دل برگشایی بدیدار اوی

چنین یافتم اخترتورا نشان

ز گفت ستاره شمر موبدان

که از پشت تو شهریاری بود

که اندر جهان یادگاری بود

کنون از بزرگان یکی برگزین

نگه کن پس پرده ی کی پشین

بخان کی آرش همان نیز هست

ز هر سو بیآرای و بپساو دست

بدو گفت من شاه را بنده ام

بفرمان و رایش سرافگنده ام

هر آن کس که او برگزیند رواست

جهاندار بر بندگان پادشاست

نباید که سودابه این بشنود

دگر گونه گوید بدین نگرود

بسودابه زین گونه گفتار نیست

مرا در شبستان او کار نیست

ز گفت سیاوش بخندید شاه

نه آگاه بد ز آب در زیر کاه

گزین تو باید بدو گفت زن

ازو هیچ مندیش وز انجمن

که گفتار او مهربانی بود

بجان تو بر پاسبانی بود

سیاوش ز گفتار او شاد شد

نهانش زاندیشه آزاد شد

بشاه جهان بر ستایش گرفت

نوان پیش تختش نیایش گرفت

نهانی ز سودابه ی چاره گر

همی بود پیچان و خسته جگر

بدانست کان نیز گفتار اوست

همی زو بدرّید بر تنش پوست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید