chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

داستان سیاوش ۴

بمهر اندرون بود شاه جهان

که بشنید گفتار کارآگهان

که افراسیاب آمد و صد هزار

گزیده ز ترکان شمرده سوار

سوی شهر ایران نهاده ست روی

و زو گشت کشور پر از گفت و گوی

دل شاه کاووس ازان تنگ شد

که از بزم رایش سوی جنگ شد

یکی انجمن کرد از ایرانیان

کسی را که بد نیکخواه کیان

بدیشان چنین گفت کافراسیاب

ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب

همانا که ایزد نکردش سرشت

مگر خود سپهرش دگرگونه کشت

که چندین بسوگند پیمان کند

زبان را بخوبی گروگان کند

چو گرد آورد مردم کینه جوی

بتابد ز پیمان و سوگند روی

جز از من نشاید ورا کینه خواه

کنم روز روشن بدو بر سیاه

مگر گم کنم نام او در جهان

وگر نه چو تیر از کمان ناگهان

سپه سازد و رزم ایران کند

بسی زین بر و بوم ویران کند

بدو گفت موبد چه باید سپاه

چو خود رفت باید بآوردگاه

چرا خواسته داد باید بباد

در گنج چندین چه باید گشاد

دو بار این سر نامور گاه خویش

سپردی بتیزی ببدخواه خویش

کنون پهلوانی نگه کن گزین

سزاوار جنگ و سزاوار کین

چنین داد پاسخ بدیشان که من

نبینم کسی را بدین انجمن

که دارد پی و تاب افراسیاب

مرا رفت باید چو کشتی بر آب

شما باز گردید تا من کنون

به پیچم یکی دل برین رهنمون

سیاوش ازان دل پر اندیشه کرد

روان را از اندیشه چون بیشه کرد

بدل گفت من سازم این رزمگاه

بخوبی بگویم بخواهم ز شاه

مگر کم رهایی دهد دادگر

ز سودابه و گفت و گوی پدر

دگر گر ازین کاره نام آورم

چنین لشکری را بدام آورم

بشد با کمر پیش کاووس شاه

بدو گفت من دارم این پایگاه

که با شاه توران بجویم نبرد

سر سروران اندر آرم به گرد

چنین بود رای جهان آفرین

که او جان سپارد بتوران زمین

برای و باندیشه ی نابکار

کجا باز گردد بد روزگار

بدین کار همداستان شد پدر

که بندد برین کین سیاوش کمر

ازو شادمان گشت و بنواختش

بنوّی یکی پایگه ساختش

بدو گفت گنج و گهر پیش تست

تو گویی سپه سربسر خویش تست

ز گفتار و کردار و از آفرین

که خوانند بر تو بایران زمین

گو پیلتن را بر خویش خواند

بسی داستانهای نیکو براند

بدو گفت همزور تو پیل نیست

چو گرد پی رخش تو نیل نیست

ز گیتی هنرمند و خامش توی

که پروردگار سیاوش توی

چو آهن ببندد بکان در گهر

گشاده شود چون تو بستی کمر

سیاوش بیامد کمر بر میان

سخن گفت با من چو شیر ژیان

همی خواند او جنگ افراسیاب

تو با او برو روی ازو برمتاب

چو بیدار باشی تو خواب آیدم

چو آرام یابی شتاب آیدم

جهان ایمن از تیر و شمشیر توست

سر ماه با چرخ در زیر توست

تهمتن بدو گفت من بنده ام

سخن هرچ گویی نیوشنده ام

سیاوش پناه و روان من است

سر تاج او آسمان من است

چو بشنید ازو آفرین کرد و گفت

که با جان پاکت خرد باید جفت

و زان پس خروشیدن نای و کوس

برآمد بیامد سپهدار طوس

بدرگاه بر انجمن شد سپاه

در گنج دینار بگشاد شاه

ز شمشیر و گرز و کلاه و کمر

همان خود و درع و سنان و سپر

بگنجی که بد جامه ی نابرید

فرستاد نزد سیاوش کلید

که بر جان و بر خواسته کدخدای

توی ساز کن تا چه آیدت رای

گزین کرد ازان نامداران سوار

دلیران جنگی ده و دو هزار

هم از پهلو پارس و کوچ و بلوچ

ز گیلان جنگی و دشت سروچ

سپرور پیاده ده و دو هزار

گزین کرد شاه از در کارزار

از ایران هر آنکس که گوزاده بود

دلیر و خردمند و آزاده بود

ببالا و سال سیاوش بدند

خردمند و بیدار و خامش بدند

ز گردان جنگی و نام آوران

چو بهرام و چون زنگه ی شاوران

همان پنج موبد از ایرانیان

برافراختند اختر کاویان

بفرمود تا جمله بیرون شدند

ز پهلو سوی دشت و هامون شدند

تو گفتی که اندر زمین جای نیست

که بر خاک او نعل را پای نیست

سر اندر سپهر اختر کاویان

چو ماه درخشنده اندر میان

ز پهلو برون رفت کاووس شاه

یکی تیز برگشت گرد سپاه

یکی آفرین کرد پرمایه کی

که ای نامداران فرخنده پی

مبادا جز از بخت همراه تان

شده تیره دیدار بدخواه تان

بنیک اختر و تندرستی شدن

به پیروزی و شاد باز آمدن

و زان جایگه کوس بر پیل بست

بگردان بفرمود و خود برنشست

دو دیده پر از آب کاووس شاه

همی بود یکروز با او براه

سرانجام مر یکدگر را کنار

گرفتند هر دو چو ابر بهار

ز دیده همی خون فرو ریختند

بزاری خروشی برانگیختند

گواهی همی داد دل در شدن

که دیدار ازان پس نخواهد بدن

چنین است کردار گردنده دهر

گهی نوش بار آورد گاه زهر

سوی گاه بنهاد کاووس روی

سیاوش ابا لشکر جنگ جوی

سپه را سوی زابلستان کشید

ابا پیلتن سوی دستان کشید

همی بود یکچند با رود و می

بنزدیک دستان فرخنده پی

گهی با تهمتن بدی می بدست

گهی با زواره گزیدی نشست

گهی شاد بر تخت دستان بدی

گهی در شکار و شبستان بدی

چو یکماه بگذشت لشکر براند

گو پیلتن رفت و دستان بماند

سپاهی برفتند با پهلوان

ز زابل هم از کابل و هندوان

ز هر سو که بد نامور لشکری

بخواند و بیامد به شهر هری

ازیشان فراوان پیاده ببرد

بنه زنگه ی شاوران را سپرد

سوی طالقان آمد و مرورود

سپهرش همی داد گفتی درود

ازانپس بیامد بنزدیک بلخ

نیازرد کسرا بگفتار تلخ

و زان روی گرسیوز و بارمان

کشیدند لشکر چو باد دمان

سپهرم بد و بارمان پیش رو

خبر شد بدیشان ز سالار نو

که آمد سپاهی و شاهی جوان

از ایران گو پیلتن پهلوان

هیونی بنزدیک افراسیاب

برافگند برسان کشتی برآب

که آمد ز ایران سپاهی گران

سپهبد سیاوش و با او سران

سپه کش چو رستم گو پیلتن

بیک دست خنجر بدیگر کفن

تو لشکر بیارای و چندین مپای

که از باد کشتی بجنبد ز جای

برانگیخت برسان آتش هیون

کزینسان سخن راند با رهنمون

سیاوش زین سو بپاسخ نماند

سوی بلخ چو باد لشکر براند

چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاه

نشایست کردن بپاسخ نگاه

نگه کرد گرسیوز جنگ جوی

جز از جنگ جستن ندید ایچ روی

چو ز ایران اندر آمد بتنگ

بدروازه ی بلخ بر خاست جنگ

دو جنگ گران کرده شد در سه روز

بیامد سیاوش لشکرفروز

پیاده فرستاد بر هر دری

ببلخ اندر آمد گران لشکری

گریزان سپهرم بدان روی آب

بشد با سپه نزد افراسیاب

سیاووش در بلخ شد با سپاه

یکی نامه فرمود نزدیک شاه

نوشتن بمشک و گلاب و عبیر

چنان چون سزاوار بد بر حریر

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو گشت پیروز و به روزگار

خداوند خورشید و گردنده ماه

فرازنده ی تاج و تخت و کلاه

کسی را که خواهد برآرد بلند

یکی را کند سوگوار و نژند

چرا نه بفرمانش اندر نه چون

خرد کرد باید بدین رهنمون

ازان دادگر کو جهان آفرید

ابا آشکارا نهان آفرید

همی آفرین باد بر شهریار

همه نیکوی باد فرجام کار

ببلخ آمدم شاد و پیروز بخت

بفرّ جهاندار با تاج و تخت

سه روز اندرین جنگ شد روزگار

چهارم ببخشود پروردگار

سپهرم بترمذ شد و بارمان

بکردار ناوک بجست از کمان

کنون تا بجیحون سپاه منست

جهان زیر فرّ کلاه منست

بسغد است با لشکر افراسیاب

سپاه و سپهبد بدان روی آب

گر ایدونک فرمان دهد شهریار

سپه بگذرانم کنم کارزار

چو نامه بر شاه ایران رسید

سر تاج و تختش بکیوان رسید

بیزدان پناهید و زو جست بخت

بدان تا ببار آید آن نو درخت

بشادی یکی نامه پاسخ نوشت

چو تازه بهاری در اردیبهشت

که از آفریننده ی هور و ماه

جهاندار و بخشنده ی تاج و گاه

تورا جاودان شادمان باد دل

ز درد و بلا گشته آزاد دل

همیشه بپیروزی و فرّهی

کلاه بزرگی و تاج مهی

سپه بردی و جنگ را خواستی

که بخت و هنر داری و راستی

همی از لبت شیر بوید هنوز

که زد بر کمان تو از جنگ توز

همیشه هنرمند بادا تنت

رسیده بکام دل روشنت

ازان پس که پیروز گشتی بجنگ

بکار اندرون کرد باید درنگ

نباید پراکنده کردن سپاه

بپیمای روز و برآرای گاه

که آن ترک بد پیشه و ریمنست

که هم بدنژادست و هم بدتنست

همان با کلاه است و با دستگاه

همی سر برآرد ز تابنده ماه

مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب

بجنگ تو آید خود افراسیاب

گر ایدونک زین روی جیحون کشد

همی دامن خویش در خون کشد

نهاد از بر نامه بر مهر خویش

همانگه فرستاده را خواند پیش

بدو داد و فرمود تا گشت باز

همی تاخت اندر نشیب و فراز

فرستاد نزد سیاوش رسید

چو آن نامه ی شاه ایران بدید

زمین را ببوسید و دل شاد کرد

ز هر غم دل پاک آزاد کرد

ازان نامه ی شاه چون گشت شاد

بخندید و نامه بسر بر نهاد

نگه داشت بیدار فرمان اوی

نپیچید دل را ز پیمان اوی

وزان سو چو گرسیوز شوخ مرد

بیامد بر شاه ترکان چو گرد

بگفت آن سخنهای ناپاک و تلخ

که آمد سپهبد سیاوش ببلخ

سپه کش چو رستم سپاهی گران

بسی نامداران و جنگ آوران

ز هر یک ز ما بود پنجاه بیش

سرافراز با گرزه ی گاومیش

پیاده بکردار آتش بدند

سپردار با تیر و ترکش بدند

نپرّد بکردار ایشان عقاب

یکی را سر اندر نیاید بخواب

سه روز و سه شب بود هم زین نشان

غمی شد سر و اسپ گردنکشان

ازیشان کسی را که خواب آمدی

ز جنگش بدانگه شتاب آمدی

بخفتی و آسوده برخاستی

بنوّی یکی جنگ آراستی

برآشفت چون آتش افراسیاب

که چندین چه گویی ز آرام و خواب

بگرسیوز اندر چنان بنگرید

که گفتی میانش بخواهد برید

یکی بانگ برزد براندش ز پیش

کجا خواست راندن برو خشم خویش

بفرمود کز نامداران هزار

بخوانید وز بزم سازید کار

سراسر همه دشت پرچین نهید

بسغد اندر آرایش چین نهید

بدین سان بشادی گذر کرد روز

چو از چشم شد دور گیتی فروز

بخواب و بآرامش آمد شتاب

بغلتید بر جامه افراسیاب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید