بپالیز چون برکشد سرو شاخ
سر شاخ سبزش برآید ز کاخ
ببالای او شاد باشد درخت
چو بیندش بینادل و نیک بخت
سزد گر گمانی برد بر سه چیز
کزین سه گذشتی چه چیزست نیز
هنر با نژادست و با گوهرست
سه چیزست و هر سه ببند اندرست
چو خورشید تیغ از میان برکشید
شب تیره گشت از جهان ناپدید
تبیره برآمد ز درگاه شاه
بسر بر نهادند گردان کلاه
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو گرگین و گستهم و بهرام شیر
گرانمایگان نزد شاه آمدند
بران نامور بارگاه آمدند
بگشت اندرین نیز گردان سپهر
چو از خوشه خورشید بنمود چهر
ز پهلو همه موبدانرا بخواند
سخنهای بایسته چندی براند
دو هفته در بار دادن ببست
بنوی یکی دفتر اندر شکست
بفرمود موبد بروزی دهان
که گویند نام کهان و مهان
جهانجوی چون شد سرافراز و گرد
سپه را بدشمن نشاید سپرد
سرشک اندر آید بمژگان ز رشک
سرشکی که درمان نداند پزشک
کسی کز نژاد بزرگان بود
ببیشی بماند سترگ آن بود
چو بی کام دل بنده باید بدن
بکام کسی داستانها زدن
سه روزش درنگ آمد اندر چرم
چهارم برآمد ز شیپورد دم
سپه برگرفت و بزد نای و کوس
زمین کوه تا کوه گشت آبنوس
هر آنکس که دیدی ز توران سپاه
بکشتی تنش را فگندی براه
همه مرزها کرد بی تار و پود
همی رفت پیروز تا کاسه رود
ازان پس خبر شد بافراسیاب
که شد مرز توران چو دریای آب
سوی کاسه رود اندر آمد سپاه
زمین شد ز کین سیاوش سیاه
سپهبد بپیران سالار گفت
که خسرو سخن برگشاد از نهفت
مگر کین سخن را پذیره شویم
همه با درفش و تبیره شویم
سپهبد چو لشکر برو گرد شد
ز آتش براه گروگرد شد
سپاه اندر آمد چنان چون سزد
همه کوه و هامون سراپرده زد
چنان چون ببایست برساختند
ز هر سو طلایه برون تاختند
گرو گرد بودی نشست تژاو
سواری که بودیش با شیر تاو
چو خورشید برزد ز گردون درفش
دم شب شد از خنجر او بنفش
غمی شد دل پرخاشجوی
بدانست کورا بد آمد بروی
برآمد خروش خروس و چکاو
کبوده نیامد بنزد تژاو
سپاهی که بودند با او بخواند
وزانجایگه تیز لشکر براند
تژاو غمی با دو دیده پر آب
بیامد بنزدیک افراسیاب
چنین گفت کامد سپهدار طوس
ابا لشکری گشن و پیلان کوس
پلاشان و آن نامداران مرد
بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد
همه مرز و بوم آتش اندرزدند
فسیله سراسر بهم برزدند