chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

چو خورشید برزد ز گردون درفش

چو خورشید برزد ز گردون درفش

دم شب شد از خنجر او بنفش

غمی شد دل پرخاشجوی

بدانست کورا بد آمد بروی

برآمد خروش خروس و چکاو

کبوده نیامد بنزد تژاو

سپاهی که بودند با او بخواند

وزانجایگه تیز لشکر براند

تژاو سپهبد بشد با سپاه

بایران خروش آمد از دیده گاه

که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ

سپهبد نهنگی درفشی پلنگ

ز گردنکشان پیش او رفت گیو

تنی چند با او ز گردان نیو

برآشفت و نامش بپرسید زوی

چنین گفت کای مرد پرخاشجوی

بدین مایه مردم بجنگ آمدی

ز هامون بکام نهنگ آمدی

بپاسخ چنین گفت کای نامدار

ببینی کنون رزم شیر سوار

بگیتی تژاوست نام مرا

بهر دم برآرند کام مرا

نژادم بگوهر از ایران بدست

ز گردان وز پشت شیران بست

کنون مرزبانم بدین تخت و گاه

نگین بزرگان و داماد شاه

بدو گفت گیو این که گفتی مگوی

که نمره شود زین سخن آبروی

از ایران بتوران که دارد نشست

مگر خوردنش خون بود گر کبست

اگر مرزبانی و داماد شاه

چرا بیشتر زین نداری سپاه

بدین مایه لشکر تو تندی مجوی

بتندی بپیش دلیران مپوی

که این پر هنر نامدار دلیر

سر مرزبان آندر آرد بزیر

گر ایدونک فرمان کنی با سپاه

بایران خرامی بنزدیک شاه

کنون پیش طوس سپهبد شوی

بگویی و گفتار او بشنوی

ستانمت زو خلعت و خواسته

پرستنده و اسپ آراسته

تژاو فریبنده گفت ای دلیر

درفش مرا کس نیارد بزیر

مرا ایدر اکنون نگینست و گاه

پرستنده و گنج و تاج و سپاه

همان مرز و شاهی چو افراسیاب

کس این را ز ایران نبیند بخواب

پرستار وز مادیانان گله

بدشت گروگرد کرده یله

تو این اندکی لشکر من مبین

مرا جوی با گرز بر پشت زین

من امروز با این سپاه آن کنم

کزین آمدن تان پشیمان کنم

چنین گفت بیژن بفرخ پدر

که ای نامور گرد پرخاشخر

سرافراز و بیدار دل پهلوان

به پیری نه آنی که بودی جوان

ترا با تژاو این همه پند چیست

بترکی چنین مهر و پیوند چیست

همی گرز و خنجر بباید کشید

دل و مغز ایشان بباید درید

برانگیخت اسپ و برآمد خروش

نهادند گوپال و خنجر بدوش

یکی تیره گرد از میان بردمید

بدان سان که خورشید شد ناپدید

جهان شد چو آبار بهمن سیاه

ستاره ندیدند روشن نه ماه

بقلب سپاه اندرون گیو گرد

همی از جهان روشنایی ببرد

بپیش اندرون بیژن تیزچنگ

همی بزمگاه آمدش جای جنگ

وزان سوی با تاج بر سر تژاو

که بودیش با شیر درنده تاو

یلانش همه نیک مردان و شیر

که هرگز نشد شان دل از رزم سیر

بسی بر نیامد برین روزگار

که آن ترک سیر آمد از کارزار

سه بهره ز توران سپه کشته شد

سر بخت آن ترک بر گشته شد

همی شد گریزان تژاو دلیر

پسش بیژن گیو بر سان شیر

خروشان و جوشان و نیزه بدست

تو گفتی که غرنده شیرست مست

یکی نیزه زد بر میان تژاو

نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو

گراینده بد بند رومی زره

بپیچید و بگشاد بند گره

بیفگند نیزه بیازید چنگ

چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ

بدانسان که شاهین رباید چکاو

ربود آن گرانمایه تاج تژاو

که افراسیابش بسر برنهاد

نبودی جدا زو بخورد و بداد

چنین تا در دژ همی تاخت اسپ

پس اندرش بیژن چو آذر گشسپ

چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی

بیامد خروشان پر از آب روی

که از کین چنین پشت برگاشتی

بدین دژ مرا خوار بگذاشتی

سزد گر ز پس برنشانی مرا

بدین ره بدشمن نمانی مرا

تژاو سرافراز را دل بسوخت

بکردار آتش رخش برفروخت

فراز اسپنوی و تژاو از نشیب

بدو داد در تاختن یک رکیب

پس اندر نشاندش چو ماه دمان

برآمد ز جا باره زیرش دنان

همی تاخت چون گرد با اسپنوی

سوی راه توران نهادند روی

زمانی دوید اسپ جنگی تژاو

نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو

تژاو آنزمان با پرستنده گفت

که دشوار کار آمد ای خوب جفت

فرو ماند این اسپ جنگی ز کار

ز پس بدسگال آمد و پیش غار

اگر دور از ایدر به بیژن رسم

بکام بداندیش دشمن رسم

ترا نیست دشمن بیکبارگی

بمان تا برانم من این بارگی

فرود آمد از اسپ او اسپنوی

تژاو از غم او پر از آب روی

سبک بار شد اسپ و تندی گرفت

پسش بیژن گیو کندی گرفت

چو دید آن رخ ماه روی اسپنوی

ز گلبرگ روی و پر از مشک موی

پس پشت خویش اندرش جای کرد

سوی لشکر پهلوان رای کر

بشادی بیامد بدرگاه طوس

ز درگاه برخاست آوای کوس

که بیدار دل شیر جنگی سوار

دمان با شکار آمد از مرغزار

سپهدار و گردان پرخاشجوی

بویرانی دژ نهادند روی

ازان پس برفتند سوی گله

که بودند بر دشت ترکان یل

گرفتند هر یک کمندی بچنگ

چنان چون بود ساز مردان جنگ

بخم اندر آمد سر بارگی

بیاراست لشکر بیکبارگی

نشستند بر جایگاه تژاو

سواران ایران پر از خشم و تاو

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید