chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

ازان پس خبر شد بافراسیاب

ازان پس خبر شد بافراسیاب

که شد مرز توران چو دریای آب

سوی کاسه رود اندر آمد سپاه

زمین شد ز کین سیاوش سیاه

سپهبد بپیران سالار گفت

که خسرو سخن برگشاد از نهفت

مگر کین سخن را پذیره شویم

همه با درفش و تبیره شویم

و گرنه ز ایران بیاید سپاه

نه خورشید بینیم روشن نه ماه

برو لشکر آور ز هر سو فراز

سخنها نباید که گردد دراز

وزین رو برآمد یکی تند باد

که کس را ز ایران نبد رزم یاد

یکی ابر تند اندر آمد چو گرد

ز سرما همی لب بدندان فسرد

سراپرده و خیمها گشت یخ

کشید از بر کوه بر برف نخ

بیک هفته کس روی هامون ندید

همه کشور از برف شد ناپدید

خور و خواب و آرامگه تنگ شد

تو گفتی که روی زمین سنگ شد

کسی را نبد یاد روز نبرد

همی اسپ جنگی بکشت و بخورد

تبه شد بسی مردم و چارپای

یکی را نبد چنگ و بازو بجای

بهشتم برآمد بلند آفتاب

جهان شد سراسر چو دریای آب

سپهبد سپه را همی گرد کرد

سخن رفت چندی ز روز نبرد

که ایدر سپه شد ز تنگی تباه

سزد گر برانیم ازین رزمگاه

مبادا برین بوم و برها درود

کلات و سپد کوه گر کاسه رود

ز گردان سرافراز بهرام گفت

که این از سپهبد نشاید نهفت

تو ما را بگفتار خامش کنی

همی رزم پور سیاوش کنی

مکن کژ ابر خیره بر کار راست

بیک جان نگه کن که چندین بکاست

هنوز از بدی تا چه آیدت پیش

بچرم اندرست این زمان گاومیش

سپهبد چنین گفت کاذر گشسپ

نبد نامورتر ز جنگی زرسپ

بلشکر نگه کن که چون ریونیز

که بینی بمردی و دیدار نیز

نه بر بی گنه کشته آمد فرود

نوشته چنین بود بود آنچ بود

مرا جام ازو پر می و شیر بود

جوانرا ز بالا سخن تیر بود

کنون از گذشته نیاریم یاد

به بیداد شد کشته او گر بداد

چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه

که آن کوه هیزم بسوزد براه

کنونست هنگام آن سوختن

به آتش سپهری برافروختن

گشاده شود راه لشکر مگر

بباشد سپه را برو بر گذر

بدو گفت گیو این سخن رنج نیست

و گر هست هم رنج بی گنج نیست

غمی گشت بیژن بدین داستان

نباشم بدین گفت همداستان

مرا با جوانی نباید نشست

بپیری کمر بر میان تو بست

برنج و بسختی بپروردیم

بگفتار هرگز نیازردیم

مرا برد باید بدین کار دست

نشاید تو با رنج و من با نشست

بدو گفت گیو آنک من ساختم

بدین کار گردن برافراختم

کنون ای پسر گاه آرا یشست

نه هنگام پیری و بخشایشست

ازین رفتن من مدار ایچ غم

که من کوه خارا بسوزم بدم

بسختی گذشت از در کاسه رود

جهانرا همه رنج برف آب بود

چو آمد بران کوه هیزم فراز

ندانست بالا و پهناش باز

ز پیکان تیر آتشی برفروخت

بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت

ز آتش سه هفته گذرشان نبود

ز تف زبانه ز باد و ز دود

چهارم سپه برگذشتن گرفت

همان آب و آتش نشستن گرفت

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید