chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

گفتار اندر داستان فرود سیاوش

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد

سپه را بدشمن نشاید سپرد

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک

سرشکی که درمان نداند پزشک

کسی کز نژاد بزرگان بود

ببیشی بماند سترگ آن بود

چو بی کام دل بنده باید بدن

بکام کسی داستانها زدن

سپهبد چو خواند ورا دوستدار

نباشد خرد با دلش سازگار

گرش ز آرزو باز دارد سپهر

همان آفرینش نخواند بمهر

ورا هیچ خوبی نخواهد بدل

شود آرزوهای او دلگسل

و دیگر کش از بن نباشد خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

چو این داستان سر بسر بشنوی

ببینی سر مایه ی بدخوی

چو خورشید بنمود بالای خویش

نشست از بر تند بالای خویش

بزیر اندر آورد برج بره

چنین تا زمین زرد شد یکسره

تبیره برآمد ز درگاه طوس

همان ناله ی بوق و آوای کوس

ز کشور برآمد سراسر خروش

زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

از آواز اسپان و گرد سپاه

بشد قیرگون روی خورشید و ماه

ز چاک سلیح و ز آوای پیل

تو گفتی بیاگند گیتی بنیل

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش

ز تابیدن کاویانی درفش

بگردش سواران گودرزیان

میان اندرون اختر کاویان

سپهدار با افسر و گرز و نای

بیامد ز بالای پرده سرای

بشد طوس با کاویانی درفش

بپای اندرون کرده زرینه کفش

یکی پیل پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

بزرگان که با طوق و افسر بدند

جهانجوی وز تخم نوذر بدند

برفتند یکسر چو کوهی سیاه

گرازان و تازان بنزدیک شاه

بفرمود تا نامداران گرد

ز لشکر سپهبد سوی شاه برد

چو لشکر همه نزد شاه آمدند

دمان با درفش و کلاه آمدند

بدیشان چنین گفت بیدار شاه

که طوس سپهبد بپیش سپاه

بپایست با اختر کاویان

بفرمان او بست باید میان

بدو داد مهری بپیش سپاه

که سالار اویست و جوینده راه

بفرمان او بود باید همه

کجا بندها زو گشاید همه

بدو گفت مگذر ز پیمان من

نگه دار آیین و فرمان من

نیازرد باید کسی را براه

چنینست آیین تخت و کلاه

کشاورز گر مردم پیشه ور

کسی کو بلشکر نبندد کمر

نباید که بر وی وزد باد سرد

مکوش ایچ جز با کسی همنبرد

نباید نمودن ببی رنج رنج

که بر کس نماند سرای سپنج

گذر زی کلات ایچ گونه مکن

گر آن ره روی خام گردد سخن

روان سیاوش چو خورشید باد

بدان گیتیش جای امید باد

پسر بودش از دخت پیران یکی

که پیدا نمود از پدر اندکی

برادر بمن نیز ماننده بود

جوان بود و هم سال و فرخنده بود

کنون در کلاتست و با مادرست

جهانجوی با فر و با لشکرست

نداند کسی را ز ایران بنام

از آن سو نباید کشیدن لگام

سپه دارد و نامداران جنگ

یکی کوه بر راه دشوار و تنگ

همو مرد جنگست و گرد و سوار

بگوهر بزرگ و بتن نامدار

براه بیابان بباید شدن

نه نیکو بود راه شیران زدن

چنین گفت پس طوس با شهریار

که از رای تو نگذرد روزگار

براهی روم کم تو فرمان دهی

نیاید ز فرمان تو جز بهی

سپهبد بشد تیز و برگشت شاه

سوی کاخ با رستم و با سپاه

یکی مجلس آراست با پیلتن

رد و موبد و خسرو رای زن

فراوان سخن گفت ز افراسیاب

ز رنج تن خویش وز درد باب

ز آزردن مادر پارسا

که با ما چه کرد آن بد پر جفا

مرا زی شبانان بی مایه داد

ز من کس ندانست نام و نژاد

فرستادم این بار طوس و سپاه

ازین پس من و تو گذاریم راه

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

سر دشمنان زیر سنگ آوریم

ورا پیلتن گفت کین غم مدار

به کام تو گردد همه روزگار

وزان روی منزل بمنزل سپاه

همی رفت و پیش اندر آمد دو راه

ز یک سو بیابان بی آب و نم

کلات از دگر سوی و راه چرم

بماندند بر جای پیلان و کوس

بدان تا بیاید سپهدار طوس

کدامین پسند آیدش زین دو راه

بفرمان رود هم بران ره سپاه

چو آمد بر سرکشان طوس نرم

سخن گفت ازان راه بی آب و گرم

بگودرز گفت این بیابان خشک

اگر گرد منبر دهد باد مشک

چو رانیم روزی به تندی دراز

بآب و بآسایش آید نیاز

همان به که سوی کلات و چرم

برانیم و منزل کنیم از میم

چپ و راست آباد و آب روان

بیابان چه جوییم و رنج روان

مرا بود روزی بدین ره گذر

چو گژدهم پیش سپه راهبر

ندیدیم ازین راه رنجی دراز

مگر بود لختی نشیب و فراز

بدو گفت گودرز پرمایه شاه

ترا پیش رو کرد پیش سپاه

بران ره که گفت او سپه را بران

نیاید که آید کسی را زیان

نباید که گردد دل آزرده شاه

بد آید ز آزار او بر سپاه

بدو گفت طوس ای گو نامدار

ازین گونه اندیشه در دل مدار

کزین شاه را دل نگردد دژم

سزد گر نداری روان جفت غم

همان به که لشکر بدین سو بریم

بیابان و فرسنگها نشمریم

بدین گفته بودند همداستان

برین بر نزد نیز کس داستان

براندند ازان راه پیلان و کوس

بفرمان و رای سپهدار طوس

پس آگاهی آمد بنزد فرود

که شد روی خورشید تابان کبود

ز نعل ستوران وز پای پیل

جهان شد بکردار دریای نیل

چو بشنید ناکار دیده جوان

دلش گشت پردرد و تیره روان

بفرمود تا هرچ بودش یله

هیونان وز گوسفندان گله

فسلیه ببند اندر آرند نیز

نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

همه پاک سوی سپد کوه برد

ببند اندرون سوی انبوه برد

جریره زنی بود مام فرود

ز بهر سیاوش دلش پر زدود

بر مادر آمد فرود جوان

بدو گفت کای مام روشن روان

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس

بپیش سپه در سرافراز طوس

چه گویی چه باید کنون ساختن

نباید که آرد یکی تاختن

جریره بدو گفت کای رزمساز

بدین روز هرگز مبادت نیاز

بایران برادرت شاه نوست

جهاندار و بیدار کیخسروست

ترا نیک داند بنام و گهر

زهم خون وز مهره ی یک پدر

برادرت گر کینه جوید همی

روان سیاوش بشوید همی

گر او کینه جوید همی از نیا

ترا کینه زیباتر و کیمیا

برت را بخفتان رومی بپوش

برو دل پر از جوش و سر پر خروش

بپیش سپاه برادر برو

تو کینخواه نو باش و او شاه نو

که زیبد کزین غم بنالد پلنگ

ز دریا خروشان برآید نهنگ

وگر مرغ با ماهیان اندر آب

بخوانند نفرین به افراسیاب

که اندر جهان چون سیاوش سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار

بگردی و مردی و جنگ و نژاد

باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

بدو داد پیران مرا از نخست

وگرنه ز ترکان همی زن نجست

نژاد تو از مادر و از پدر

همه تاجدار و همه نامور

تو پور چنان نامور مهتری

ز تخم کیانی و کی منظری

کمر بست باید بکین پدر

بجای آوریدن نژاد و گهر

چنین گفت ازان پس بمادر فرود

کر ایران سخن با که باید سرود

که باید که باشد مرا پای مرده

ازین سرفرازان روز نبرد

کز ایشان ندانم کسی را بنام

نیامد بر من درود و پیام

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار

مدار این سخن بر دل خویش خوار

کز ایران که و مه شناسد همه

بگوید نشان شبان و رمه

ز بهرام وز زنگه ی شاوران

نشان چو ز گردان و جنگ آوران

همیشه سر و نام تو زنده باد

روان سیاوش فروزنده باد

ازین هر دو هرگز نگشتی جدای

کنارنگ بودند و او پادشای

نشان خواه ازین دو کو سرفراز

کز ایشان مرا و ترا نیست راز

سرانرا و گردنکشان را بخوان

می و خلعت آرای و بالا و خوان

ز گیتی برادر ترا گنج بس

همان کین و آیین به بیگانه کس

سپه را تو باش این زمان پیش رو

توی کینه خواه جهاندار نو

ترا پیش باید بکین ساختن

کمر بر میان بستن و تاختن

بدو گفت رای تو ای شیر زن

درفشان کند دوده و انجمن

چو برخاست آوای کوس از چرم

جهان کرد چون آبنوس از میم

یکی دیده بان آمد از دیده گاه

سخن گفت با او ز ایران سپاه

که دشت و در و کوه پر لشکرست

تو خورشید گویی ببند اندرست

ز دربند دژ تا بیابان گنگ

سپاهست و پیلان و مردان جنگ

فرود از در دژ فروهشت بند

نگه کرد لشکر ز کوه بلند

وزان پس بیامد در دژ ببست

یکی باره ی تیزرو بر نشست

برفتند پویان تخوار و فرود

جوانرا سر بخت بر گرد بود

از افراز چون کژ گردد سپهر

نه تندی بکار آید از بن نه مهر

گزیدند تیغ یکی برز کوه

که دیدار بد یکسر ایران گروه

جوان با تخوار سراینده گفت

که هرچت بپرسم نباید نهفت

کنارنگ وز هری دارد درفش

خداوند گوپال و زرینه کفش

چو بینی به من نام ایشان بگوی

کسی را که دانی از ایران بروی

سواران رسیدند بر تیغ کوه

سپاه اندر آمد گروها گروه

سپردار با نیزه ور سی هزار

همه رزمجوی از در کارزار

سوار و پیاده بزرین کمر

همه تیغ دار و همه نیزه ور

ز بس ترک زرین و زرین درفش

ز گوپال زرین و زرینه کفش

تو گفتی به کان اندرون زر نماند

بر آمد یکی ابر و گوهر فشاند

ز بانگ تبیره میان دو کوه

دل کرکس اندر هوا شد ستوه

چنین گفت کاکنون درفش مهان

بگو و مدار ایچ گونه نهان

بدو گفت کان پیل پیکر درفش

سواران و آن تیغهای بنفش

کرا باشد اندر میان سپاه

چنین آلت ساز و این دستگاه

چو بشنید گفتار او را تخوار

چنین داد پاسخ که ای شهریار

پس پشت طوس سپهبد بود

که در کینه پیکار او بد بود

درفشی پس پشت او دیگرست

چو خورشید تابان بدو پیکرست

برادر پدر تست با فر و کام

سپهبد فریبرز کاوس نام

پسش ماه پیکر درفشی بزرگ

دلیران بسیار و گردی سترگ

ورا نام گستهم گژدهم خوان

که لرزان بود پیل ازو ز استخوان

پسش گرگ پیکر درفشی دراز

بگردش بسی مردم رزمساز

بزیر اندرش زنگه ی شاوران

دلیران و گردان و کنداوران

درفشی پرستار پیکر چو ماه

تنش لعل و جعد از حریر سیاه

ورا بیژن گیو راند همی

که خون بآسمان برفشاند همی

درفشی کجا پیکرش هست ببر

همی بشکند زو میان هژبر

ورا گرد شیدوش دارد بپای

چو کوهی همی اندر آید ز جای

درفش گرازست پیگر گراز

سپاهی کمند افگن و رزم ساز

درفشی کجا پیکرش گاومیش

سپاه از پس و نیزه داران ز پیش

چنان دان که آن شهره فرهاد راست

که گویی مگر با سپهرست راست

درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ

نشان سپه دار گیو سترگ

درفشی کجا شیر پیکر بزر

که گودرز کشواد دارد بسره

درفشی پلنگست پیکر گراز

پس ریونیزست با کام و ناز

درفشی کجا آهویش پیکرست

که نستوه گودرز با لشکرست

درفشی کجا غرم دارد نشان

ز بهرام گودرز کشوادگان

همه شیر مردند و گرد و سوار

یکایک بگویم درازست کار

چو یکیک بگفت از نشان گوان

بپیش فرود آن شه خسروان

مهان و کهان را همه بنگرید

ز شادی رخش همچو گل بشکفید

چو ایرانیان از بر کوهسار

بدیدند جای فرود و تخوار

برآشفت ازیشان سپهدار طوس

فروداشت بر جای پیلان و کوس

چنین گفت کز لشکر نامدار

سواری بباید کنون نیک یار

که جوشان شود زین میان گروه

برد اسپ تا بر سر تیغ کوه

ببیند که آن دو دلاور کیند

بران کوه سر بر ز بهر چیند

گر ایدونک از لشکر ما یکیست

زند بر سرش تازیانه دویست

و گر ترک باشند و پرخاش جوی

ببندد کشانش بیارد بروی

و گر کشته آید سپارد بخاک

سزد گر ندارد ازان بیم و باک

ورایدونک باشد ز کار آگهان

که بشمرد خواهد سپه را نهان

همانجا بدونیم باید زدن

فروهشتن از کوه و باز آمدن

بسالار بهرام گودرز گفت

که این کار بر من نشاید نهفت

روم هرچ گفتی بجای آورم

سر کوه یکسر بپای آورم

بزد اسپ و راند از میان گروه

پر اندیشه بنهاد سر سوی کوه

چنین گفت پس نامور با تخوار

که این کیست کامد چنین خوارخوار

همانا نیندیشد از ما همی

بتندی برآید ببالا همی

یکی پاره ای بر نشسته سمند

بفتراک بر بسته دارد کمند

چنین گفت پس رای زن با فرود

که این را بتندی نباید بسود

بنام و نشانش ندانم همی

ز گودرزیانش گمانم همی

چو خسرو ز توران بایران رسید

یکی مغفر شاه شد ناپدید

گمانی همی آن برم بر سرش

زره تا میان خسروانی برش

ز گودرز دارد همانا نژاد

یکی لب بپرسش بباید گشاد

چو بهرام بر شد ببالای تیغ

بغرید برسان غرنده میغ

چه مردی بدو گفت بر کوهسار

نبینی همی لشکر بی شمار

همی نشنوی ناله ی بوق و کوس

نترسی ز سالار بیدار طوس

فرودش چنین پاسخ آورد باز

که تندی ندیدی تو تندی مساز

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد

میارای لب را بگفتار سرد

نه تو شیر جنگی و من گور دشت

برین گونه بر ما نشاید گذشت

فزونی نداری تو چیزی زمن

بگردی و مردی و نیروی تن

سر و دست و پای و دل و مغز و هوش

زبانی سراینده و چشم و گوش

نگه کن بمن تا مرا نیز هست

اگر هست بیهوده منمای دست

سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی

شوم شاد اگر رای فرخ نهی

بدو گفت بهرام بر گوی هین

تو بر آسمانی و من بر زمین

فرود آن زمان گفت سالار کیست

برزم اندرون نامبردار کیست

بدو گفت بهرام سالار طوس

که با اختر کاویانست و کوس

ز گردان چو گودرز و رهام و گیو

چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو

چو گستهم و چون زنگه ی شاوران

گرازه سر مرد کنداوران

بدو گفت کز چه ز بهرام نام

نبردی و بگذاشتی کار خام

ز گودرزیان ما بدوییم شاد

مرا زو نکردی بلب هیچ یاد

بدو گفت بهرام کای شیر مرد

چنین یاد بهرام با تو که کرد

چنین داد پاسخ مر او را فرود

که این داستان من ز مادر شنود

مرا گفت چون پیشت آید سپاه

پذیره شو و نام بهرام خواه

دگر نامداری ز کنداوران

کجا نام او زنگه ی شاوران

همانند همشیرگان پدر

سزد گر بریشان بجویی گذر

بدو گفت بهرام کای نیکبخت

تویی بار آن خسروانی درخت

فرودی تو ای شهریار جوان

که جاوید بادی به روشن روان

بدو گفت کآری فرودم درست

ازان سرو افگنده شاخی برست

بدو گفت بهرام بنمای تن

برهنه نشان سیاوش بمن

به بهرام بنمود بازو فرود

ز عنبر بگل بر یکی خال بود

کزان گونه بتگر بپرگار چین

نداند نگارید کس بر زمین

بدانست کو از نژاد قبار

ز تخم سیاوش دارد نژاد

برو آفرین کرد و بردش نماز

برآمد ببالای تند و دراز

فرود آمد از اسپ شاه جوان

نشست از بر سنگ روشن روان

ببهرام گفت ای سرافراز مرد

جهاندار و بیدار و شیر نبرد

دو چشم من ار زنده دیدی پدر

همانا نگشتی ازین شادتر

که دیدم ترا شاد و روشن روان

هنرمند و بینادل و پهلوان

بدان آمدستم بدین تیغ کوه

که از نامداران ایران گروه

بپرسم ز مردی که سالار کیست

برزم اندرون نام بردار کیست

یکی سور سازم چنان چون توان

ببینم بشادی رخ پهلوان

ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر

ببخشم زهر چیز بسیار مر

وزان پس گرایم به پیش سپاه

بتوران شوم داغ دل کینه خواه

سزاوار این جستن کین منم

بجنگ آتش تیز برزین منم

سزد گر بگویی تو با پهلوان

که آید برین سنگ روشن روان

بباشیم یک هفته ایدر بهم

سگالیم هر گونه از بیش و کم

بهشتم چو برخیزد آوای کوس

بزین اندر آید سپهدار طوس

میانرا ببندم بکین پدر

یکی جنگ سازم بدرد جگر

که با شیر جنگ آشنایی دهد

ز نر پر کرگس گوایی دهد

که اندر جهان کینه را زین نشان

نبندد میان کس ز گردنکشان

بدو گفت بهرام کای شهریار

جوان و هنرمند و گرد و سوار

بگویم من این هرچ گفتی بطوس

بخواهش دهم نیز بر دست بوس

ولیکن سپهبد خردمند نیست

سر و مغز او از در پند نیست

هنر دارد و خواسته هم نژاد

نیارد همی بر دل از شاه یاد

بشورید با گیو و گودرز و شاه

ز بهر فریبرز و تخت و کلاه

همی گوید از تخمه ی نوذرم

جهان را بشاهی خود اندر خورم

سزد گر بپیچد ز گفتار من

گراید بتندی ز کردار من

جز از من هر آنکس که آید برت

نباید که بیند سر و مغفرت

که خودکامه مردیست بی تار و پود

کسی دیگر آید نیارد درود

و دیگر که با ما دلش نیست راست

که شاهی همی با فریبرز خواست

مرا گفت بنگر که بر کوه کیست

چو رفتی مپرسش که از بهر چیست

بگرز و بخنجر سخن گوی و بس

چرا باشد این روز بر کوه کس

بمژده من آیم چنو گشت رام

ترا پیش لشکر برم شادکام

و گر جز ز من دیگر آید کسی

نباید بدو بودن ایمن بسی

نیاید بر تو بجز یک سوار

چنینست آیین این نامدار

چو آید ببین تا چه آیدت رای

در دژ ببند و مپرداز جای

یکی گرز پیروزه دسته بزر

فرود آنزمان برکشید از کمر

بدو داد و گفت این ز من یادگار

همی دار تا خود کی آید بکار

چو طوس سپهبد پذیرد خرام

بباشیم روشن دل و شادکام

جزین هدیه ها باشد و اسپ و زین

بزر افسر و خسروانی نگین

چو بهرام برگشت با طوس گفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

بدان کان فرودست فرزند شاه

سیاوش که شد کشته بر بی گناه

نمود آن نشانی که اندر نژاد

ز کاوس دارند و ز کیقباد

ترا شاه کیخسرو اندرز کرد

که گرد فرود سیاوش مگرد

چنین داد پاسخ ستمکاره طوس

که من دارم این لشکر و بوق و کوس

ترا گفتم او را بنزد من آر

سخن هیچ گونه مکن خواستار

گر او شهریارست پس من کیم

برین کوه گوید ز بهر چیم

یکی ترک زاده چو زاغ سیاه

برین گونه بگرفت راه سپاه

نبینم ز خود کامه گودرزیان

مگر آنک دارد سپه را زیان

بترسیدی از بی هنر یک سوار

نه شیر ژیان بود بر کوهسار

سپه دید و برگشت سوی فریب

بخیره سپردی فراز و نشیب

وزان پس چنین گفت با سرکشان

که ای نامداران گردنکشان

یکی نامور خواهم و نامجوی

کز ایدر نهد سوی آن ترک روی

سرش را ببرد بخنجر ز تن

بپیش من آرد بدین انجمن

میان را ببست اندران ریونیز

همی زان نبردش سرآمد قفیز

بدو گفت بهرام کای پهلوان

مکن هیچ برخیره تیره روان

بترس از خداوند خورشید و ماه

دلت را بشرم آور از روی شاه

که پیوند اویست و همزاد اوی

سواریست نام آور و جنگ جوی

که گر یک سوار از میان سپاه

شود نزد آن پرهنر پور شاه

ز چنگش رهایی نیابد بجان

غم آری همی بر دل شادمان

سپهبد شد آشفته از گفت اوی

نبد پند بهرام یل جفت اوی

بفرمود تا نامبردار چند

بتازند نزدیک کوه بلند

ز گردان فراوان برون تاختند

نبرد ورا گردن افراختند

بدیشان چنین گفت بهرام گرد

که این کار یکسر مدارید خرد

بدان کوه سر خویش کیخسروست

که یک موی او به ز صد پهلوست

هران کس که روی سیاوش بدید

نیارد ز دیدار او آرمید

چو بهرام داد از فرود این نشان

ز ره باز گشتند گردنکشان

بیامد دگر باره داماد طوس

همی کرد گردون بروبر فسوس

ز راه چرم بر سپد کوه شد

دلش پر جفا بود نستوه شد

چو از تیغ بالا فرودش بدید

ز قربان کمان کیان برکشید

چنین گفت با رزم دیده تخوار

که طوس آن سخنها گرفتست خوار

که آمد سواری و بهرام نیست

مرا دل درشتست و پدرام نیست

ببین تا مگر یادت آید که کیست

سراپای در آهن از بهر چیست

چنین داد پاسخ مر او را تخوار

که این ریونیزست گرد و سوار

چهل خواهرستش چو خرم بهار

پسر خود جزین نیست اندر تبار

فریبنده و ریمن و چاپلوس

دلیر و جوانست و داماد طوس

چنین گفت با مرد بینا فرود

که هنگام جنگ این نباید شنود

چو آید به پیکار کنداوران

بخوابمش بر دامن خواهران

بدو گر کند باد کلکم گذار

اگر زنده ماند بمردم مدار

بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار

چه گویی تو ای کار دیده تخوار

بدو گفت بر مرد بگشای بر

مگر طوس را زو بسوزد جگر

بداند که تو دل بیاراستی

که با او همی آشتی خواستی

چنین با تو بر خیره جنگ آورد

همی بر برادرت ننگ آورد

چو از دور نزدیک شد ریونیز

بزه برکشید آن خمانیده شیز

ز بالا خدنگی بزد بر برش

که بر دوخت با ترگ رومی سرش

بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز

بخاک اندر آمد سر ریونیز

ببالا چو طوس از میم بنگرید

شد آن کوه بر چشم او ناپدید

چنین داستان زد یکی پر خود

که از خوی بد کوه کیفر برد

چنین گفت پس پهلوان با زرسپ

که بفروز دلرا چو آذر گشسپ

سلیح سواران جنگی بپوش

بجان و تن خویشتن دار گوش

تو خواهی مگر کین آن نامدار

و گرنه نبینم کسی خواستار

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد

دلی پر زکین و لبی پر ز باد

خروشان باسپ اندر آورد پای

بکردار آتش درآمد زجای

چنین گفت شیر ژیان با تخوار

که آمد دگرگون یکی نامدار

ببین تا شناسی که این مرد کیست

یکی شهریارست اگر لشکریست

چنین گفت با شاه جنگی تخوار

که آمد گه گردش روزگار

که این پور طوسست نامش زرسپ

که از پیل جنگی نگرداند اسپ

که جفتست با خواهر ریونیز

بکین آمدست این جهانجوی نیز

چو بیند بر و بازوی و مغفرت

خدنگی بباید گشاد از برت

بدان تا بخاک اندر آید سرش

نگون اندر آید ز باره برش

بداند سپهدار دیوانه طوس

که ایدر نبودیم ما بر فسوس

فرود دلاور برانگیخت اسپ

یکی تیر زد بر میان زرسپ

که با کوهه ی زین تنش را بدوخت

روانش ز پیکان او بر فروخت

بیفتاد و برگشت ازو بادپای

همی شد دمان و دنان باز جای

خروشی برآمد ز ایران سپاه

ز سر برگرفتند گردان کلاه

دل طوس پر خون و دیده پرآب

بپوشید جوشن هم اندر شتاب

ز گردان جنگی بنالید سخت

بلرزید برسان برگ درخت

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ

که بنهند بر پشت پیلی سترگ

عنان را بپیچید سوی فرود

دلش پر ز کین و سرش پر ز دود

تخوار سراینده گفت آن زمان

که آمد بر کوه کوهی دمان

سپهدار طوسست کامد بجنگ

نتابی تو با کاردیده نهنگ

برو تا در دژ ببندیم سخت

ببینیم تا چیست فرجام بخت

چو فرزند و داماد او را برزم

تبه کردی اکنون میندیش بزم

فرود جوان تیز شد با تخوار

که چون رزم پیش آید و کارزار

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان

چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

بجنگ اندرون مرد را دل دهند

نه بر آتش تیز بر گل نهند

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که شاهان سخن را ندارند خوار

تو هم یک سواری اگر ز آهنی

همی کوه خارا ز بن برکنی

از ایرانیان نامور سی هزار

برزم تو آیند بر کوهسار

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک

سراسر ز جا اندر آرند پاک

و گر طوس را زین گزندی رسد

به خسرو ز دردش نژندی رسد

به کین پدرت اندر آید شکست

شکستی که هرگز نشایدش بست

بگردان عنان و مینداز تیر

بدژ شو مبر رنج بر خیره خیر

سخن هرچ از پیش بایست گفت

نگفت و همی داشت اندر نهفت

ز بی مایه دستور ناکاردان

ورا جنگ سود آمد و جان زیان

فرود جوانرا دژ آباد بود

بدژ در پرستنده هفتاد بود

همه ماه رویان بباره بدند

چو دیبای چینی نظاره بدند

ازان بازگشتن فرود جوان

ازیشان همی بود تیره روان

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که گر جست خواهی همی کارزار

نگر نامور طوس را نشکنی

ترا آن به آید که اسپ افکنی

و دیگر که باشد مر او را زمان

نیاید بیک چوبه تیر از کمان

چو آمد سپهبد برین تیغ کوه

بیاید کنون لشکرش همگروه

ترا نیست در جنگ پایاب اوی

ندیدی بروهای پرتاب اوی

فرود از تخوار این سخنها شنید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

خدنگی بر اسپ سپهبد بزد

چنان کز کمان سواران سزد

نگون شد سر تازی و جان بداد

دل طوس پر کین و سر پر ز باد

بلشکرگه آمد بگردن سپر

پیاده پر از گرد و آسیمه سر

گواژه همی زد پس او فرود

که این نامور پهلوان را چه بود

که ایدون ستوه آمد از یک سوار

چگونه چمد در صف کارزار

پرستنده گان خنده برداشتند

همی از چرم نعره برداشتند

که پیش جوانی یکی مرد پیر

ز افراز غلتان شد از بیم تیر

سپهبد فرود آمد از کوه سر

برفتند گردان پر اندوه سر

که اکنون تو باز آمدی تندرست

بآب مژه رخ نبایست شست

به پیچید زان کار پرمایه گیو

که آمد پیاده سپهدار نیو

چنین گفت کین را خود اندازه نیست

رخ نامداران برین تازه نیست

اگر شهریارست با گوشوار

چه گیرد چنین لشکر گشن خوار

نباید که باشیم همداستان

به هر گونه ی کو زند داستان

اگر طوس یکبار تندی نمود

زمانه پر آزار گشت از فرود

همه جان فدای سیاوش کنیم

نباید که این بد فرامش کنیم

زرسپ گرانمایه زو شد بباد

سواری سرافراز نوذر نژاد

بخونست غرقه تن ریونیز

ازین بیش خواری چه بینیم نیز

گرو پور جمست و مغز قباد

بنادانی این جنگ را برگشاد

همی گفت و جوشن همیبست گرم

همی بر تنش بر بدرید چرم

نشست از بر اژدهای دژم

خرامان بیامد براه چرم

فرود سیاوش چو او را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

همی گفت کین لشکر رزمساز

ندانند راه نشیب و فراز

همه یک ز دیگر دلاورترند

چو خورشید تابان بدو پیکرند

ولیکن خرد نیست با پهلوان

سر بی خرد چون تن بی روان

نباشند پیروز ترسم بکین

مگر خسرو آید بتوران زمین

بکین پدر جمله پشت آوریم

مگر دشمنان را به مشت آوریم

بگو کین سوار سرافراز کیست

که بر دست و تیغش بباید گریست

نگه کرد ز افراز بالا تخوار

ببی دانشی بر چمن رست خار

بدو گفت کین اژدهای دژم

که مرغ از هوا اندر آرد بدم

که دست نیای تو پیران ببست

دو لشکر ز ترکان بهم برشکست

بسی بی پدر کرد فرزند خرد

بسی کوه و رود و بیابان سپرد

پدر نیز ازو شد بسی بی پسر

بپی بسپرد گردن شیر نر

بایران برادرت را او کشید

بجیحون گذر کرد و کشتی ندید

ورا گیو خوانند پیلست و بس

که در رزم دریای نیلست و بس

چو بر زه بشست اندر آری گره

خدنگت نیابد گذر بر زره

سلیح سیاوش بپوشد بجنگ

نترسد ز پیکان تیر خدنگ

بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران

مگر خسته گردد هیون گران

پیاده شود باز گردد مگر

کشان چون سپهبد بگردن سپر

کمانرا بزه کرد جنگی فرود

پس آن قبضه ی چرخ بر کف بسود

بزد تیر بر سینه ی اسپ گیو

فرود آمد از باره برگشت نیو

ز بام سپه کوه خنده بخاست

همی مغز گیو از گواژه بکاست

برفتند گردان همه پیش گیو

که یزدان سپاس ای سپهدار نیو

که اسپست خسته تو خسته نه یی

توان شد دگر بار بسته نه یی

بر گیو شد بیژن شیر مرد

فراوان سخنها بگفت از نبرد

که ای باب شیراوژن تیز چنگ

کجا پیل با تو نرفتی بجنگ

چرا دید پشت ترا یک سوار

که دست تو بودی بهر کارزار

ز ترکی چنین اسپ خسته بدست

برفتی سراسیمه برسان مست

بدو گفت چون کشته شد بارگی

بدو دادمی سر به یکبارگی

همی گفت گفتارهای درشت

چو بیژن چنان دید بنمود پشت

برآشفت گیو از گشاد برش

یکی تازیانه بزد بر سرش

بدو گفت نشنیدی از رهنمای

که بار زمت اندیشه باید بجای

نه تو مغز داری نه رای و خرد

چنین گفت را کس بکیفر برد

دل بیژن آمد ز تندی بدرد

بدادار دارنده سوگند خورد

که زین را نگردانم از پشت اسپ

مگر کشته آیم بکین زرسپ

وز آنجا بیامد دلی پر زغم

سری پر ز کینه بر گستهم

کز اسپان تو پاره ای دستکش

کجا برخرامد بافراز خوش

بده تا بپوشم سلیح نبرد

یکی تا پدید آید از مرد مرد

یکی ترک رفتست بر تیغ کوه

بدین سان نظاره برو بر گروه

چنین داد پاسخ که این نیست روی

ابر خیره گرد بلاها مپوی

زرسپ سپهدار چون ریونیز

سپهبد که گیتی ندارد بچیز

پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد

بگردنده گردون همی ننگرد

ازو باز گشتند دل پر ز درد

کس آورد با کوه خارا نکرد

مگر پر کرگس بود رهنمای

و گر نه بران دژ که پوید بپای

بدو گفت بیژن که مشکن دلم

کنون یال و بازو زهم بگسلم

یکی سخت سوگند خوردم بماه

بدادار گیهان و دیهیم شاه

کزین ترک من پر نگردانم اسپ

زمانم سراید مگر چون زرسپ

بدو گفت پس گستهم راه نیست

خرد خود ازین تیزی آگاه نیست

جهان پرفراز و نشیبست و دشت

گر ایدونک زینجا بباید گذشت

مرا بارگیر اینک جوشن کشد

دو ماندست اگر زین یکی را کشد

نیابم دگر نیز همتای اوی

برنگ و تگ و زور و بالای اوی

بدو گفت بیژن بکین زرسپ

پیاده بپویم نخواهم خود اسپ

چنین داد پاسخ بدو گستهم

که مویی نخواهم ز تو بیش و کم

مرا گر بود بارگی ده هزار

همه موی پر از گوهر شاهوار

ندارم بدین از تو آنرا دریغ

نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ

برو یکبیک بارگیها ببین

کدامت به آید یکی برگزین

بفرمای تا زین بر آن کت هواست

بسازند اگر کشته آید رواست

یکی رخش بودش بکردار گرگ

کشیده زهار و بلند و سترگ

ز بهر جهانجوی مرد جوان

برو بر فگندند بر گستوان

دل گیو شد زان سخن پر ز دود

چو اندیشه کرد از گشاد فرود

فرستاد و مر گستهمرا بخواند

بسی داستانهای نیکو براند

فرستاد درع سیاوش برش

همان خسروانی یکی مغفرش

بیاورد گستهم درع نبرد

بپوشید بیژن بکردار گرد

بسوی سپد کوه بنهاد روی

چنان چون بود مردم جنگجوی

چنین گفت شاه جوان با تخوار

که آمد بنوی یکی نامدار

نگه کن ببین تا ورا نام چیست

بدین مرد جنگی که خواهد گریست

بخسرو تخوار سراینده گفت

که این را ز ایران کسی نیست جفت

که فرزند گیوست مردی دلیر

بهر رزم پیروز باشد چو شیر

ندارد جز او گیو فرزند نیز

گرامیترستش ز گنج و ز چیز

تو اکنون سوی بارگی دار دست

دل شاه ایران نشاید شکست

و دیگر که دارد همی آن زره

کجا گیو زد بر میان بر گره

برو تیر و ژوپین نیابد گذار

سزد گر پیاده کند کارزار

تو با او بسنده نباشی بجنگ

نگه کن که الماس دارد بچنگ

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود

تو گفتی باسپ اندرون جان نبود

بیفتاد و بیژن جدا گشت از وی

سوی تیغ با تیغ بنهاد روی

یکی نعره زد کای سوار دلیر

بمان تا ببینی کنون رزم شیر

ندانی که بی اسپ مردان جنگ

بیایند با تیغ هندی بچنگ

ببینی مرا گر بمانی بجای

به پیکار ازین پس نیایدت رای

چو بیژن همی برنگشت از فرود

فرود اندر آن کار تندی نمود

یکی تیر دیگر بیانداخت شیر

سپر بر سر آورد مرد دلیر

سپر بردرید و زره را نیافت

ازو روی بیژن بپستی نتافت

ازان تند بالا چو بر سر کشید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

فرود گرانمایه زو بازگشت

همه باره ی دژ پرآواز گشت

دوان بیژن آمد پس پشت اوی

یکی تیغ بد تیز در مشت اوی

به برگستوان برزد و کرد چاک

گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک

به دربند حصن اندر آمد فرود

دلیران در دژ ببستند زود

ز باره فراوان ببارید سنگ

بدانست کان نیست جای درنگ

خروشید بیژن که ای نامدار

ز مردی پیاده دلیر و سوار

چنین بازگشتی و شرمت نبود

دریغ آن دل و نام جنگی فرود

بیامد بر طوس زان رزمگاه

چنین گفت کای پهلوان سپاه

سزد گر برزم چنین یک دلیر

شود نامبردار یک دشت شیر

اگر کوه خارا ز پیکان اوی

شود آب و دریا بود کان اوی

سپهبد نباید که دارد شگفت

ازین برتر اندازه نتوان گرفت

سپهبد بدارنده سوگند خورد

کزین دژ برآرم بخورشید گرد

بکین زرسپ گرامی سپاه

برآرم بسازم یکی رزمگاه

تن ترک بدخواه بیجان کنم

ز خونش دل سنگ مرجان کنم

چو خورشید تابنده شد ناپدید

شب تیره بر چرخ لشکر کشید

دلیران دژدار مردی هزار

ز سوی کلات اندر آمد سوار

در دژ ببستند زین روی تنگ

خروش جرس خاست و آوای زنگ

جریره بتخت گرامی بخفت

شب تیره با درد و غم بود جفت

بخواب آتشی دید کز دژ بلند

برافروختی پیش آن ارجمند

سراسر سپدکوه بفروختی

پرستنده و دژ همی سوختی

دلش گشت پردرد و بیدار گشت

روانش پر از درد و تیمار گشت

بباره برآمد جهان بنگرید

همه کوه پر جوشن و نیزه دید

رخش گشت پر خون و دل پر ز دود

بیامد به بالین فرخ فرود

بدو گفت بیدار گرد ای پسر

که ما را بد آمد ز اختر بسر

سراسر همه کوه پر دشمنست

در دژ پر از نیزه و جوشنست

بمادر چنین گفت جنگی فرود

که از غم چه داری دلت پر ز دود

مرا گر زمانه شدست اسپری

زمانه ز بخشش فزون نشمری

بروز جوانی پدر کشته شد

مرا روز چون روز او گشته شد

بدست گروی آمد او را زمان

سوی جان من بیژن آمد دمان

بکوشم نمیرم مگر غرم وار

نخواهم ز ایرانیان زینهار

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

یکی ترگ رومی بسر بر نهاد

میان را بخفتان رومی ببست

بیامد کمان کیانی بدست

چو خورشید تابنده بنمود چهر

خرامان برآمد بخم سپهر

زهر سو برآمد خروش سران

گراییدن گرزهای گران

غو کوس با ناله ی کرنای

دم نای سرغین و هندی درای

برون آمد از باره ی دژ فرود

دلیران ترکان هران کس که بود

ز گرد سواران وز گرز و تیر

سر کوه شد همچو دریای تیر

نبد هیچ هامون و جای نبرد

همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد

ازین گونه تا گشت خورشید راست

سپاه فرود دلاور بکاست

فراز و نشیبش همه کشته شد

سر بخت مرد جوان گشته شد

بدو خیره ماندند ایرانیان

که چون او ندیدند شیر ژیان

ز ترکان نماند ایچ با او سوار

ندید ایچ تنها رخ کارزار

عنانرا بپیچید و تنها برفت

ز بالا سوی دژ خرامید تفت

چو رهام و بیژن کمین ساختند

فراز و نشیبش همی تاختند

چو بیژن پدید آمد اندر نشیب

سبک شد عنان و گران شد رکیب

فرود جوان ترگ بیژن بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

چو رهام گرد اندر آمد به پشت

خروشان یکی تیغ هندی به مشت

بزد بر سر کتف مرد دلیر

فرود آمد از دوش دستش به زیر

چو از وی جدا گشت بازوی و دوش

همی تاخت اسپ و همی زد خروش

بنزدیک دژ بیژن اندر رسید

بزخمی پی باره ی او برید

پیاده خود و چند زان چاکران

تبه گشته از چنگ کنداوران

بدژ در شد و در ببستند زود

شد آن نامور شیر جنگی فرود

بشد با پرستندگان مادرش

گرفتند پوشیدگان دربرش

بزاری فگندند بر تخت عاج

نبد شاهرا روز هنگام تاج

همه غالیه موی و مشکین کمند

پرستنده و مادر از بن بکند

همی کند جان آن گرامی فرود

همه تخت مویه همه حصن رود

چنین گفت چون لب ز هم برگرفت

که این موی کندن نباشد شگفت

کنون اندر آیند ایرانیان

به تاراج دژ پاک بسته میان

پرستندگانرا اسیران کنند

دژ و باره کوه ویران کنند

دل هرک بر من بسوزد همی

ز جانم رخش برفروزد همی

همه پاک بر باره باید شدن

تن خویشرا بر زمین بر زدن

کجا بهر بیژن نماند یکی

نمانم من ایدر مگر اندکی

کشنده تن و جان من درد اوست

پرستار و گنجم چه در خورد اوست

بگفت این و رخسارگان کرد زرد

برآمد روانش بتیمار و درد

ببازیگری ماند این چرخ مست

که بازی برآرد به هفتاد دست

زمانی بخنجر زمانی به تیغ

زمانی بباد و زمانی بمیغ

زمانی بدست یکی ناسزا

زمانی خود از درد و سختی رها

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه

زمانی غم و رنج و خواری و چاه

همی خورد باید کسی را که هست

منم تنگدل تا شدم تنگدست

اگر خود نزادی خردمند مرد

ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

بباید به کوری و ناکام زیست

برین زندگانی بباید گریست

سرانجام خاکست بالین اوی

دریغ آن دل و رای و آیین اوی

پرستندگان بر سر دژ شدند

همه خویشتن بر زمین بر زدند

یکی آتشی خود جریره فروخت

همه گنجها را بآتش بسوخت

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست

در خانه ی تازی اسپان ببست

شکمشان بدرید و ببرید پی

همی ریخت از دیده خوناب و خوی

بیامد ببالین فرخ فرود

یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخرا بروی پسر برنهاد

شکم بر درید و برش جان بداد

در دژ بکندند ایرانیان

بغارت ببستند یکسر میان

چو بهرام نزدیک آن باره شد

از اندوه یکسر دلش پاره شد

بایرانیان گفت کین از پدر

بسی خوارتر مرد و هم زارتر

کشنده سیاوش چاکر نبود

ببالینش برکشته مادر نبود

همه دژ سراسر برافروخته

همه خان و مان کنده و سوخته

بایرانیان گفت کز کردگار

بترسید وز گردش روزگار

به بد بس دراز است چنگ سپهر

به بیدادگر بر نگردد بمهر

ز کیخسرو اکنون ندارید شرم

که چندان سخن گفت با طوس نرم

به کین سیاوش فرستادتان

بسی پند و اندرزها دادتان

زخون برادر چو آگه شود

همه شرم و آزرم کوته شود

ز رهام وز بیژن تیز مغز

نیاید بگیتی یکی کار نغز

همانگونه بیامد سپهدار طوس

براه کلات اندر آورد کوس

چو گودرز و چون گیو کنداوران

ز گردان ایران سپاهی گران

سپهبد بسوی سپد کوه شد

وزانجا بنزدیک انبوه شد

چو آمد ببالین آن کشته زار

بران تخت با مادر افگنده خوار

بیک دست بهرام پر آب چشم

نشسته ببالین او پر ز خشم

بدست دگر زنگه ی شاوران

برو انجمن گشته کنداوران

گوی چون درختی بران تخت عاج

بدیدار ماه و ببالای ساج

سیاوش بدخفته بر تخت زر

ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر

بر او زار بگریست گودرز و گیو

بزرگان چو گرگین و بهرام نیو

رخ طوس شد پر زخون جگر

ز درد فرود و ز درد پسر

که تندی پشیمانی آردت بار

تو در بوستان تخم تندی مکار

چنین گفت گودرز با طوس و گیو

همان نامداران و گردان نیو

که تندی نه کار سپهبد بود

سپهبد که تندی کند بد بود

جوانی بدین سان ز تخم کیان

بدین فر و این برز و یال و میان

بدادی بتیزی و تندی بباد

زرسپ آن سپهدار نوذر نژاد

ز تیزی گرفتار شد ریونیز

نبود از بد بخت ما مانده چیز

هنر بی خرد در دل مرد تند

چو تیغی که گردد ز زنگار کند

چو چندین بگفتند آب از دو چشم

ببارید و آمد ز تندی بخشم

چنین پاسخ آورد کز بخت بد

بسی رنج و سختی بمردم رسد

بفرمود تا دخمه ی شاهوار

بکردند بر تیغ آن کوهسار

نهادند زیر اندرش تخت زر

بدیبای زربفت و زرین کمر

تن شاهوارش بیاراستند

گل و مشک و کافور و می خواستند

سرشرا بکافور کردند خشک

رخش را بعطر و گلاب و بمشک

نهادند بر تخت و گشتند باز

شد آن شیر دل شاه گردن فراز

زرسپ سرافراز با ریونیز

نهادند در پهلوی شاه نیز

سپهبد بران ریش کافور گون

ببارید از دیدگان جوی خون

چنینست هر چند مانیم دیر

نه پیل سرافراز ماند نه شیر

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ

رهایی نیابد ازو بار و برگ

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید