chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

تژاو غمی با دو دیده پر آب

تژاو غمی با دو دیده پر آب

بیامد بنزدیک افراسیاب

چنین گفت کامد سپهدار طوس

ابا لشکری گشن و پیلان کوس

پلاشان و آن نامداران مرد

بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد

همه مرز و بوم آتش اندرزدند

فسیله سراسر بهم برزدند

چو بشنید افراسیاب این سخن

غمی گشت و بر چاره افگند بن

بپیران ویسه چنین گفت شاه

که گفتم بیاور ز هر سو سپاه

درنگ آمدت رای از کاهلی

ز پیری گران گشته و بددلی

نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد

نشستن نشاید بدین مرز کرد

بسی خویش و پیوند ما برده گشت

بسی مرد نیک اختر آزرده گشت

کنون نیست امروز روز درنگ

جهان گشت بر مرد بیدار تنگ

جهاندار پیران هم اندر شتاب

برون آمد از پیش افراسیاب

ز هر مرز مردان جنگی بخواند

سلیح و درم داد و لشکر براند

چو آمد ز پهلو برون پهلوان

همی نامزد کرد جای گوان

سوی میمنه بارمان و تژاو

سواران که دارند با شیر تاو

چو نستیهن گرد بر میسره

کجا شیر بودی بچنگش بره

جهان پر شد از ناله ی کرنای

ز غریدن کوس و هندی درای

هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش

ز بس نیزه و گونه گونه درفش

سپاهی ز جنگ آوران صد هزار

نهاده همه سر سوی کارزار

ز دریا بدریا نبود ایچ راه

ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه

همی رفت لشکر گروه ها گروه

نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه

بفرمود پیران که بیره روید

از ایدر سوی راه کوته روید

نباید که یابند خودآگهی

ازین نامداران با فرهی

مگر ناگهان بر سر آن گروه

فرود آرم این گشن لشکر چو کوه

برون کرد کارآگهان ناگهان

همی جست بیدار کار جهان

بتندی براه اندر آورد روی

بسوی گروگرد شد جنگجوی

میان سرخس است نزدیک طوس

ز باورد برخاست آوای کوس

بپیوست گفتار کارآگهان

بپیران بگفتند یک یک نهان

که ایشان همه میگسارند و مست

شب و روز با جام پر می بدست

سواری طلایه ندیدم براه

نه اندیشه ی رزم توران سپاه

چو بشنید پیران یلانرا بخواند

ز لشکر فراوان سخنها براند

که در رزم ما را چنین دستگاه

نبودست هرگز بایران سپاه

گزین کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشیرزن سی هزار

برفتند نیمی گذشته ز شب

نه بانگ تبیره نه بوق و جلب

چو پیران سالار لشکر براند

میان یلان هفت فرسنگ ماند

نخستین رسیدند پیش گله

کجا بود بر دشت توران یله

گرفتند بسیار و کشتند نیز

نبود از بدبخت مانند چیز

گله دار و چوپان بسی کشته شد

سر بخت ایرانیان گشته شد

وزان جایگه سوی ایران سپاه

برفتند بر سان گرد سیاه

همه مست بودند ایرانیان

گروهی نشسته گشاده میان

بخیمه درون گیو بیدار بود

سپهدار گودرز هشیار بود

خروش آمد و بانگ زخم تبر

سراسیمه شد گیو پرخاشخر

ستاده ابر پیش پرده سرای

یکی اسپ بر گستوان ور بپای

برآشفت با خویشتن چون پلنگ

ز بافیدن پای آمدش ننگ

بیامد باسپ اندر آورد پای

بکردار باد اندر آمد ز جای

بپرده سرای سپهبد رسید

ز گرد سپه آسمان تیره دید

بدو گفت برخیز کامد سپاه

یکی گرد برخاست ز آوردگاه

وزانجایگه رفت نزد پدر

بچنگ اندرون گرزه ی گاوسر

همی گشت بر گرد لشکر چو دود

برانگیخت آنرا که هشیار بود

یکی جنگ با بیژن افگند پی

که این دشت رزمست گر باغ می

وزان پس بیامد سوی کارزار

بره بر شتابید چندی سوار

بدان اندکی برکشیدند نخ

سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ

همی کرد گودرز هر سو نگاه

سپاه اندر آمد بگرد سپاه

سراسیمه شد خفته از داروگیر

بر آمد یکی ابر بارانش تیر

بزیر سر مست بالین نرم

زبر گرز و گوپل و شمشیر گرم

سپیده چو برزد سر از برج شیر

بلشکر نگه کرد گیو دلیر

همه دشت از ایرانیان کشته دید

سر بخت بیدار برگشته دید

دریده درفش و نگونسار کوس

رخ زندگان تیره چون آبنوس

سپهبد نگه کرد و گردان ندید

ز لشکر دلیران و مردان ندید

همه رزمگه سر بسر کشته بود

تنانشان بخون اندر آغشته بود

پسر بی پدر شد پدر بی پسر

همه لشکر گشن زیر و زبر

به بیچارگی روی برگاشتند

سراپرده و خیمه بگذاشتند

نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه

همه میسره خسته و میمنه

ازین گونه لشکر سوی کاسه رود

برفتند بی مایه و تار و پود

چنین آمد این گنبد تیز گرد

گهی شادمانی دهد گاه درد

سواران توران پس پشت طوس

دلان پر ز کین و سران پر فسوس

همی گرز بارید گویی ز ابر

پس پشت بر جوشن و خود و گبر

نبد کس برزم اندرون پایدار

همه کوه کردند گردان حصار

فرمانده اسپان و مردان جنگ

یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ

سپاهی ازین گونه گشتند باز

شده مانده از رزم و راه دراز

ز هامون سپهبد سوی کوه شد

ز پیکار ترکان بی اندوه شد

فراوان کم آمد ز ایرانیان

برآمد خروشی بدرد از میان

همه خسته و بسته بد هرک زیست

شد آن کشته بر خسته باید گریست

نه تاج و نه تخت و نه پرده سرای

نه اسپ و نه مردان جنگی بپای

نه آباد بوم و نه مردان کار

نه آن خستگانرا کسی خواستار

پدر بر پسر چند گریان شده

وزان خستگان چند بریان شده

چنین است رسم جهان جهان

که کردار خویش از تو دارد نهان

همی با تو در پرده بازی کند

ز بیرون ترا بی نیازی کند

ز باد آمدی رفت خواهی به گرد

چه دانی که با تو چه خواهند کرد

ببند درازیم و در چنگ آز

ندانیم باز آشکارا ز راز

دو بهره ز ایرانیان کشته بود

دگر خسته از رزم برگشته بود

سپهبد ز پیکار دیوانه گشت

دلش با خرد همچو بیگانه گشت

بلشکرگه اندر می و خوان و بزم

سپاه آرزو کرد بر جای رزم

جهاندیده گودرز با پیر سر

نه پور و نبیره نه بوم و نه بر

نه آن خستگانرا خورش نه پزشک

همه جای غم بود و خونین سرشک

جهاندیدگان پیش اوی آمدند

شکسته دل و راه جوی آمدند

یکی دیده بان بر سر کوه کرد

کجا دیدگان سوی انبوه کرد

طلایه فرستاد بر هر سویی

مگر یابد آن دردرا دارویی

یکی نامداری ز ایرانیان

بفرمود تا تنگ بندد میان

دهد شاهرا آگهی زین سخن

که سالار لشکر چه افگند بن

چه روز بد آمد بایرانیان

سرانرا ز بخشش سرآمد زیان

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید