chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

مواعظ سعدی

شاعر سعدی | مواعظ سعدی

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را...

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

دادار غیب دان و نگهدار آسمان

رزاق بنده‌پرور و خلاق رهنما

اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیش

یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا

گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدف

فرزند آدم از گِل و برگ گل از گیا

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در ستایش علاءالدین عطا ملک جوی...

اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را

بیا مطالعه کن گو به نوبهار زمین را

شگفت نیست گر از طین به در کند گل و نسرین

همانکه صورت آدم کند سلاله ی طین را

حکیم بار خدایی که صورت گل خندان

درون غنچه ببندد چو در مشیمه جنین را

سزد که روی عبادت نهند بر در حکمش

مصوری که تواند نگاشت نقش چنین را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوق...

آن روی بین که حسن بپوشید ماه را

وآن دام زلف و دانه ی خال سیاه را

من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست؟

بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را

گر صورتی چنین به قیامت برآورند

فاسق هزار عذر بگوید گناه را

یوسف شنیده‌ای که به چاهی اسیر ماند

این یوسفیست بر زنخ آورده چاه را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در وداع شاه جهان سعدبن ابی بکر...

رفتی و صدهزار دلت دست در رکیب

ای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب؟

گویی که احتمال کند مدتی فراق

آن را که یک نفس نبود طاقت عتیب

تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق

ما جمله دیده بر ره و انگشت بر حسیب

از دست قاصدی که کتابی به من رسد

در پای قاصد افتم و بر سر نهم کتیب

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در وصف بهار

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری

که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه

یزک تابش خورشید به یغما برخاست

طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

موعظه و نصیحت

هران نصیبه که پیش از وجود ننهادست

هر آنکه در طلبش سعی می‌کند بادست

سر قبول بباید نهاد و گردن طوع

که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست

کلید فتح اقالیم در خزاین اوست

کسی به قوت بازوی خویش نگشادست

به چشم طایفه‌ای کژ همی نماید نقش

گمان برند که نقاش غیراستادست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

موعظه و نصیحت

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست

مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست

خفتگان را چه خبر زمزمه ی مرغ سحر؟

حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

داروی تربیت از پیر طریقت بستان

کادمی را بتر از علت نادانی نیست

روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد

نتوان دید در آیینه که نورانی نیست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

اندرز و نصیحت

خوشست عمر دریغا که جاودانی نیست

پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست

درخت قد صنوبر خرام انسان را

مدام رونق نوباوه ی جوانی نیست

گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبوی

ولیک امید ثباتش چنانکه دانی نیست

دوام پرورش اندر کنار مادر دهر

طمع مکن که درو بوی مهربانی نیست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در نصیحت و ستایش

جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد

غلام همت آنم که دل بر او ننهاد

جهان نماند و خرم روان آدمیی

که بازماند ازو در جهان به نیکی یاد

سرای دولت باقی نعیم آخرت است

زمین سخت نگه کن چو می‌نهی بنیاد

کدام عیش درین بوستان که باد اجل

همی برآورد از بیخ قامت شمشاد

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ترجیع بند در مرثیه ی سعدبن ابو...

غریبان را دل از بهر تو خونست

دل خویشان نمی‌دانم که چونست

عنان گریه چون شاید گرفتن

که از دست شکیبایی برونست

مگر شاهنشه اندر قلب لشکر

نمی‌آید که رایت سرنگونست

دگر سبزی نروید بر لب جوی

که باران بیشتر سیلاب خونست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ذکر وفات امیرفخرالدین ابی بکر...

وجود عاریتی دل درو نشاید بست

همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست

اگر جواهر ارواح در کشاکش نزع

همی به عالم علوی رود ز عالم پست

بر آب دیده ی مهجور هم ملامت نیست

که شوق می‌بستاند عنان عقل از دست

درخت سبز نمی‌بینی ای عجب در باغ

که چون فرو دود آبش چو شاخ تر بشکست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در مرثیه ی عزالدین احمدبن یوسف...

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت

شاید که چشم چشمه بگرید به های های

بر بوستان که سرو بلند از میان برفت

بالا تمام کرده درخت بلند ناز

ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت

گیتی برو چو خوش سیاووش نوحه کرد

خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در مرثیه ی اتابک ابوبکر بن سعد...

به اتفاق دگر دل به کس نباید داد

ز خستگی که درین نوبت اتفاق افتاد

چو ماه دولت بوبکر سعد آفل شد

طلوع اختر سعدش هنوز جان می‌داد

امید امن و سلامت به گوش دل می‌گفت

بقای سعد ابوبکر سعد زنگی باد

هنوز داغ نخستین درست ناشده بود

که دست جور زمان داغ دیگرش بنهاد

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در مرثیه ی سعدبن ابوبکر

به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش

که تندباد اجل بی‌دریغ برکندش

به دوستی جهان بر که اعتماد کند؟

که شوخ دیده نظر با کسیست هر چندش

به لطف خویش خدایا روان او خوش دار

بدان حیات بکن زین حیات خرسندش

نمرد سعد ابوبکر سعد بن زنگی

که هست سایه ی امیدوار فرزندش

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در مرثیه ی ابوبکر سعد بن زنگی...

دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟

یتیم خسته که از پای برکند خارش؟

خدنگ درد فراق اندرون سینه ی خلق

چنان نشست که در جان نشست سوفارش

چو مرغ کشته قلم سر بریده می‌گردد

چنانکه خون سیه می‌رود ز منقارش

دهان مرده به معنی سخن همی گوید

اگرچه نیست به صورت زبان گفتارش

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در زوال خلافت بنی عباس

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین

بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین

ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاک

سر برآور وین قیامت در میان خلق بین

نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغ

ز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین

زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگار

در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

فی مرثیة المعتصم بالله و ذکر و...

حَبستُ بِجَفَنَّی المَدامِعَ لاتَجری

فَلما طَغی الماءُ استَطالَ عَلی السّکرِ

نَسیمُ صبا بَغدادَ بَعدَ خَرابِها

تَمنَّیتُ لَو کانَت تَمرُّ عَلی قَبری

لانَّ هَلاکَ النفسَ عِندَ اُولی النُّهی

اَحَبُّ لَهُ من عَیشِ مُنقبضِ الصَّدرِ

زَجَرتُ طَبیباً جَسَّ نَبضی مُداویاً

اِلَیکَ، فما شَکوای مِن مَرضٍ تَبری

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

یمدح نورالدین بن صیاد

مادامَ ینسرحُ الغزلانُ فی الوادی

اِحذَر یفوتکَ صیدٌ یا بن صیادِ

و اعْلَمْ بانَّ اَمامَ المَرءِ بادیةٌ

وقاطعُ البَرِّ مُحتاجٌ الی الزّاد

یا مَنْ تَمَلّک مألوفَ الذین غدوا

هل یطمئنُّ صحیحُ العقل بالغادی؟

و انّما مثلُ الدّنیا و زینَتُها

ریحٌ تَمُرّ بآکامٍ و اَطواد

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

یمدح السعید فخرالدین المنجم

الحمدُلله رَبِّ العالَمینَ علی

ما اَوجب الشُّکر مِن تَجدیدِ آلائه

واستنقذالدینَ مِن کَلاّبِ سالِبِهٍ

واستنبط الدُرُ مِن غایات دأمائه

بقائدٍ نَصَر الاسلامَ دولَتُه

نصراً و بالغ فی تمکین اعلائه

کهفُ الاماثلِ فَخرُالدّین صِاحبُنا

مَولی تَقاصَرَتِ الاَوهامُ عن رائه

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

فی الغزل

تَعذَّر صَمتُ الواجدینَ فَصاحوا

و مَنْ صاحَ وَجْداً ما عَلیه جُناحُ

اَسُّروا حدیثَ العشقِ ما اَمکن التُّقی

و اِن غَلبَ الشوقُ الشدیدُ فَباحُوا

سری طَیفُ مَن یجلُو بِطَلعَتِه الدُجی

و سائرُ لَیلِ المقبلینَ صباحُ

یطافُ علیهم والخَلیون نُوَّمٌ

و یسقَونَ مِن کأسِ المدامعِ راحٌ

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ایضاً

رضینا من وصالِکِ بالوُعودِ

علی ما اَنتِ ناسِیةُ العُهودِ

تَرَکتِ مَدامعی طُوفانَ نوح

و نارُ جَوانحی ذاتُ الوَقودِ

صَرِمتِ حِبال میثاقی صُدوداً

وَأَلزِمهُنَّ کالحَبلِ الوریدِ

نَفَرتِ تَجانُباً فَاصفرَّ وَردی

فَعُودی رُبَّما یخضرُّ عودی

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ایضاً فی الغزل

اَمَطلعُ شمسٍ بابُ دارِک اَمْ بدرٍ؟

اَقدُّک اَم غُصنٌ من البانِ لا اَدری؟

تَمیسُ ولم تُحْسِنْ اِلی بنظرةٍ

مَلَکت غِنی لاتَکْبُرَنَّ عَلی فَقری

اَکادُ اِذا تمشی لَدی تَبَخْتُراً

اَموتُ، و اُحییٰ اِنْ مَرَرْتَ علی قَبری

تَوارَیتَ عنّی بالحِجابِ مغاضباً

وَ هل یتَوارَیٰ نورُ وَجْهِک بالخِدر؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

فی الشیب

اِنْ هَجَرتُ النّاسَ واخترت النَّوی

لاتَلُومونی فَانَّ العُذرَ بان

زَمَنٌ عَوَّجَ ظَهْری بعدَ ما

کنتُ اَمشی و قِوامی غُصنُ بان

طال ما صُلْتُ علی اُسدِ الشّری

و بَقَیتُ الیومَ اَخشی الثعلبان

کیفَ لهوی بَعدَ ایامِ الصِّبیٰ

وانقَضی العُمرُ و مَرَّ الاطیبان

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

فی الغزل

عَلی قَلبی العُدوان من عینی الّتی

دَعْتهُ اِلی تیهِ الهَوی فَاضَلّت

مسافرُ وادی الحُبِّ لَمْ یرْجُ مَخلَصْاً

سلامٌ عَلی سُکّان اَرضی و خلَّتی

مَتی طَلَعَ البدرُ اشْتَعَلتُ صَبابةً

بما فی فؤادی مِنْ بُدورِ اَکلّةِ

اَهذا هِلالُ العیدِ اَمْ تَحتَ بُرقعٍ

تُلوحُ جِباهُ العِینِ شِبهَ اَهِّلَةِ؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ایضاً فی الغزل

مَلَکَ الهَوی قَلبی و‌َجاشَ مُغیرا

و نَهی المَودَّة اَن اَصیحَ نَفیراً

اَضْحَتْ عَلَی یدُ الغرامِ طویلةً

و ذِراعُ صَبری لایزالُ قَصیرا

یا ناقِلاً عَنّی بَاَنّی صابِر

لَقد افْتَریتَ عَلَی قولاً زوُرا

مَن مُنصِفی مِمَّن یقدِّرُ جَورَهُ

عَدْلاَ، و یجْعَلُ طاعتی تَقصیرا؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را

که صنعش در وجود آورد ما را

الها قادرا پروردگارا

کریما منعما آمرزگارا

چه باشد پادشاه پادشاهان

اگر رحمت کنی مشتی گدا را

خداوندا تو ایمان و شهادت

عطا دادی به فضل خویش ما را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خوی...

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

اختیار آنست کو قسمت کند درویش را

آنکه مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اند

گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را

خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختست

نوش می‌خواهی هلا! گر پای داری نیش را

ای که خواب آلوده واپس مانده‌ای از کاروان

جهد کن تا بازیابی همرهان خویش را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ای که انکار کنی عالم درویشان ر...

ای که انکار کنی عالم درویشان را

تو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست

که به شمشیر میسر نشود سلطان را

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل

عاقل آنست که اندیشه کند پایان را

جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند

وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

غافلند از زندگی مستان خواب

غافلند از زندگی مستان خواب

زندگانی چیست مستی از شراب

تا نپنداری شرابی گفتمت

خانه آبادان و عقل از وی خراب

از شراب شوق جانان مست شو

کانچه عقلت می‌برد شرست و آب

قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ

جامگی خواهی سر از خدمت متاب

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

دریغ صحبت دیرین و حق دید و شنا...

دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت

که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت

دو دوست یکنفس از عمر برنیاسودند

که آسمان به سروقتشان دو اسبه نتاخت

چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید

خنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت

جماعتی که بپرداختند از ما دل

دل از محبت ایشان نمی‌توان پرداخت

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ای یار ناگزیر که دل در هوای تس...

ای یار ناگزیر که دل در هوای تست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای تست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای تست

گر تاج می‌دهی غرض ما قبول تو

ور تیغ می‌زنی طلب ما رضای تست

گر بنده می‌نوازی و گر بنده می‌کشی

زجر و نواخت هرچه کنی رای رای تست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

درد عشق از تندرستی خوشترست

درد عشق از تندرستی خوشترست

ملک درویشی ز هستی خوشترست

عقل بهتر می‌نهد از کاینات

عارفان گویند مستی خوشترست

خود پرستی خیزد از دنیا و جاه

نیستی و حق‌پرستی خوشترست

چون گرانباران به سختی می‌روند

هم سبکباری و چستی خوشترست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

آن را که جای نیست همه شهر جای...

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

آن به که چون منی نرسد در وصال...

آن به که چون منی نرسد در وصال دوست

تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست

رشک آیدم ز مردمک دیده بارها

کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست

پروانه کیست تا متعلق شود به شمع

باری بسوزدش سبحات جلال دوست

ای دوست روزهای تنعم به روزه باش

باشد که در فتد شب قدر وصال دوست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

خداوندیست تدبیر جهان را

خداوندیست تدبیر جهان را

بری از شبه و مثل و جنس و همتا

اگر روزی مرادت بر نیارد

جزع سودی ندارد صبر کن تا

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

مظلوم دست بسته ی مغلوب را بگوی...

مظلوم دست بسته ی مغلوب را بگوی

تا چشم بر قضا کند و صبر بر جفا

کاین دست بسته را بگشایند عاقبت

وان گشاده باز ببندند بر قفا

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

سپاس دار خدای لطیف دانا را

سپاس دار خدای لطیف دانا را

که لطف کرد و به هم برگماشت اعدا را

همیشه باد خصومت جهود و ترسا را

که مرگ هر دو طرف تهنیت بود ما را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ظاهراً در ستایش صاحب دیوان

سخن به ذکر تو آراستن مراد آنست

که پیش اهل هنر منصبی بود ما را

وگرنه منقبت آفتاب معلومست

چه حاجتست به مشاطه روی زیبا را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

طریق و رسم صاحبدولتانست

طریق و رسم صاحبدولتانست

که بنوازند مردان نکو را

دگر چون با خداوندان بقا داد

نکو دارند فرزندان او را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در ستایش

هر که در بند تو شد بسته ی جاوید بماند

پای رفتن به حقیقت نبود بندی را

بندگان شکر خداوند بگویند ولیک

چه توان گفت کرمهای خداوندی را

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

تو آن نکرده‌ای از فعل خیر با م...

تو آن نکرده‌ای از فعل خیر با من و غیر

که دست فضل کند دامن امید رها

جز آستانه ی فضلت که مقصد اممست

کجاست در همه عالم وثوق اهل بها

متاع خویشتنم در نظر حقیر آمد

که پرتوی ندهد پیش آفتاب سها

به سمع خواجه رسیدست گویی این معنی

که گفت خیرُ صلوةِ الکریمِ اَعوَدُها

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

مباش غره به گفتار مادح طماع

مباش غره به گفتار مادح طماع

که دام مکر نهاد از برای صید نصیب

امیر ظالم جاهل که خون خلق خورد

چگونه عالم و عادل شود به قول خطیب

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

احداً سامعَ المناجات

احداً سامعَ المناجات

صمداً کافی المهمّاتِ

هیچ پوشیده از تو پنهان نیست

عالِم السِّرِ و الخفیاتِ

زیر و بالا نمی‌توانم گفت

خالِقَ الارضِ والسّمواتِ

شکر و حمد تو چون توانم گفت

حافظٌ فی جَمیعِ حالات

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در اخلاق و موعظه

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست

پنداشت که مهلتی و تأخیری هست

گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند

گو رخت منه که بار می‌باید بست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

تدبیر صواب از دل خوش باید جست...

تدبیر صواب از دل خوش باید جست

سرمایه ی عافیت کفافست نخست

شمشیر قوی نیاید از بازوی سست

یعنی ز دل شکسته تدبیر درست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

آن کس که خطای خویش بیند که روا...

آن کس که خطای خویش بیند که رواست

تقریر مکن صواب نزدش که خطاست

آن روی نمایدش که در طینت اوست

آیینه ی کج جمال ننماید راست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

گر در همه شهر یک سر نیشترست

گر در همه شهر یک سر نیشترست

در پای کسی رود که درویش ترست

با این همه راستی که میزان دارد

میلش طرفی بود که آن بیشترست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

گر خود ز عبادت استخوانی در پوس...

گر خود ز عبادت استخوانی در پوست

زشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست

گر بر سر پیکان برود طالب دوست

حقا که هنوز منت دوست بروست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

تا یک سر مویی از تو هستی باقیس...

تا یک سر مویی از تو هستی باقیست

اندیشه ی کار بت‌پرستی باقیست

گفتی بت پندار شکستم رستم

آن بت که ز پندار شکستی باقیست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بالای قضای رفته فرمانی نیست

بالای قضای رفته فرمانی نیست

چون درد اجل گرفت درمانی نیست

امروز که عهد تست نیکویی کن

کاین ده همه وقت از آن دهقانی نیست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

ماهی امید عمرم از شست برفت

ماهی امید عمرم از شست برفت

بیفایده عمرم چو شب مست برفت

عمری که ازو دمی به جانی ارزد

افسوس که رایگانم از دست برفت

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

دادار که بر ما در قسمت بگشاد

دادار که بر ما در قسمت بگشاد

بنیاد جهان چنانکه بایست نهاد

آن که نداد از سببی خالی نیست

دانست سرُو به خر نمی‌باید داد

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

در پند و اخلاق

ای چشم و چراغ اهل بینش

مقصود وجود آفرینش

صاحب دل لاینامُ قلبی

مهمانِ أبیتُ عند ربی

در وصف تو لانبی بعدی

خود وصف تو و زبان سعدی؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

همه را ده چو می‌دهی موسوم

همه را ده چو می‌دهی موسوم

نه یکی راضی و دگر محروم

خیر با همگنان بباید کرد

تا نیفتد میان ایشان گرد

کانچه در کفه‌ای بیفزاید

به دگر بیخلاف درباید

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

عدل و انصاف و راستی باید

عدل و انصاف و راستی باید

ور خزینه تهی بود شاید

نکند هرگز اهل دانش و داد

دل مردم خراب و گنج آباد

پادشاهی که یار درویشست

پاسبان ممالک خویشست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

نظر کن درین موی باریک سر

نظر کن درین موی باریک سر

که باریک بینند اهل نظر

چو تنهاست از رشته‌ای کمترست

چو پر شد ز زنجیر محکمترست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

نخست اندیشه کن آنگاه گفتار

نخست اندیشه کن آنگاه گفتار

که نامحکم بود بی‌اصل دیوار

چو بد کردی مشو ایمن ز بدگوی

که بد را کس نخواهد گفت نیکوی

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

چه نیکو گفت ابراهیم ادهم

چه نیکو گفت ابراهیم ادهم

چو ترک ملک و دولت کرد و خاتم

نباید بستن اندر چیز و کس دل

که دل برداشتن کاریست مشکل

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

یکی را دیدم اندر جایگاهی

یکی را دیدم اندر جایگاهی

که می‌کاوید قبر پادشاهی

به دست از بارگاهش خاک می‌رفت

سرشک از دیده می‌بارید و می‌گفت

ندانم پادشه یا پاسبانی

همی بینم که مشتی استخوانی

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

چه سرپوشیدگان مرد بودند

چه سرپوشیدگان مرد بودند

که گوی نخوت از مردان ربودند

تو با این مردی و زورآزمایی

همی ترسم که از زن کمتر آیی

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

نکویی گرچه با ناکس نشاید

نکویی گرچه با ناکس نشاید

برای مصلحت گه گه بباید

سگ درنده چون دندان کند تیز

تو در حال استخوانی پیش او ریز

به عرف اندر جهان از سگ بتر نیست

نکویی با وی از حکمت به در نیست

که گر سنگش زنی جنگ آزماید

ورش تیمار داری گله پاید

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۱

دانی چه گفته‌اند بنی عوف در عرب

نسل بریده به که موالید بی‌ادب

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۲

خیری که برآیدت به توفیق از دست

در حق کسی کن که درو خیری هست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۳

گر سفله به مال و جاه از آزاده بهست

سگ نیز به صید از آدمیزاده بهست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۴

کس نیست که مهر تو درو شاید بست

پس پیش تو ناچار کمر باید بست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۵

دولت جاوید به طاعت درست

سود مسافر به بضاعت درست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۶

گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست

گر نامه رد کنند گناه رسول نیست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۷

رفتن چو ضرورتست و منزل بگذاشت

من خود ننهم دلی که بر باید داشت

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۸

هر که گوید کلاغ چون بازست

نشنوندش که دیده‌ها بازست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

بیت ۹

گر راه نمایی همه عالم راهست

ور دست نگیری هه عالم چاهست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

قصائد

تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بود

فرارگاه تو دارالقرار خواهد بود

اگر تو ملک جهان را به دست آوردی

مباش غرّه که ناپایدار خواهد بود

به مال غرّه چه باشی که یک دو روزی بعد

همه نصیبه ی میراث خوار خواهد بود

تو را به تخته و تابوت درکشند از تخت

گرت خزانه و لشکر هزار خواهد بود

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

تنبیه و موعظت

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

نصیحت

ای دل به کام خویش جهان را تو دیده گیر

در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر

بستان و باغ ساخته و اندران بسی

ایوان و قصر سر به فلک بر کشیده گیر

هر گنچ و هر خزانه که شاهان نهاده‌اند

آن گنج و آن خزانه به چنگ آوریده گیر

با دوستان مشفق و یاران مهربان

بنشسته و شراب مروق کشیده گیر

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

۲- غزل های عرفانی

مقصود عاشقان دو عالم لقای تست

مطلوب طالبان به حقیقت رضای تست

هر جا که شهریاری و سلطان و سروریست

محکوم حکم و حلقه به گوش گدای تست

بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک

شهری تمام غلغله و ماجرای تست

هر جا که پادشاهی و صدری و سروریست

موقوف آستان در کبریای تست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

منزل عشق از جهانی دیگرست

منزل عشق از جهانی دیگرست

مرد عاشق را نشانی دیگرست

بر سر بازار سربازان عشق

زیر هر داری جوانی دیگرست

عقل می‌گوید که این رمز از کجاست

کاین جماعت را نشانی دیگرست

بر دل مسکین هر بیچاره‌ای

شاه را گنج نهانی دیگرست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

فلک با بخت من دایم به کینست

فلک با بخت من دایم به کینست

که با من بخت و دوران هم به کینست

گهم خواند جهان گاهی براند

جهان گاهی چنان گاهی چنینست

که می‌داند که خشت هر سرایی

کدامین سروقد نازنینست؟

ز خاک شاهدی روییده باشد

به هر بستان که برگ یاسمینست

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

روی در مسجد و دل ساکن خمار چه...

روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟

خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود؟

هر که او سجده کند پیش بتان در خلوت

لاف ایمان زدنش بر سر بازار چه سود؟

دل اگر پاک بود خانه ی ناپاک چه باک

سر چو بی‌مغز بود نغزی دستار چه سود؟

چون طبیعت نبود قابل تدبیر حکیم

قوّت ادویه و ناله ی بیمار چه سود؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود...

هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود

هر براهیم به درگاه تو ادهم نشود

با یزیدی و جنیدیش بیاید تجرید

ترک و تجرید مشایخ به تو معلم نشود؟

آنچه در سر ضمایر بودش شیخ کبیر

هر کسی در سر اسرار مفهم نشود

تا ز دنیا نکند ترک سلاطین جهان

سالک راه و گزین همه عالم نشود

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

کسی که او نظر مهر در زمانه کند...

کسی که او نظر مهر در زمانه کند

چنان سزد که همه کار عاقلانه کند

هر آنچه خاطر موری ازو بیازارد

اگر چه آب حیاتست از آن کرانه کند

قناعتست و مروت نشان آزادی

نخست خانه ی دل وقف این دوگانه کند

چو نیک و بد به سر آید جهان همان بهتر

که زندگی همه بر طبع شادمانه کند

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

جهان بگشتم و آفاق سر به سر دید...

جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم

به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم

مگر که مرد وفادار از جهان گم شد

وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم

ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران

هر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم

بدین صحیفه ی مینا به خامه ی خورشید

نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

هر چیز کزان بتر نباشد

هر چیز کزان بتر نباشد

از مصلحتی به در نباشد

شری که به خیر باز گردد

آن خیر بود که شر نباشد

احوال برادرم شنیدی

فی الجمله تو را خبر نباشد

خرمای به طرح داده بودند

جرم بد از این بتر نباشد

ادامه شعر
شاعر سعدی | مواعظ سعدی

این غزل در تذکره ی «مرآت الخیا...

بربود دلم در چمنی سرو روانی

زرین کمری ، سیمبری، موی میانی

خورشید وشی، ماه رخی، زهره جبینی

یاقوت لبی، سنگ دلی، تنگ دهانی

عیسی نفسی، خضر رهی، یوسف عهدی

جم مرتبه‌ای، تاج وری، شاه نشانی

شنگی، شکرینی، چو شکر در دل خلقی

شوخی، نمکینی، چو نمک شور جهانی

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید