خدايا جهان پادشاهي تو راست
ز ما خدمت آيد خدائي تو راست
پناه بلندي و پستي توئي
همه نيستند آنچه هستي توئي
همه آفريدست بالا و پست
توئي آفريننده ي هر چه هست
توئي برترين دانشآموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
بزرگا بزرگي دها بي کسم
توئي ياوري بخش و ياري رسم
نياوردم از خانه چيزي نخست
تو دادي همه چيز من چيز توست
چو کردي چراغ مرا نور دار
ز من باد مشعل کشان دور دار
به کشتن چو دادي تنومنديم
تو ده ز آنچه کشتم برومنديم
فرستاده خاص پروردگار
رساننده حجت استوار
گرانمايهتر تاج آزادگان
گراميتر از آدميزادگان
محمد کازل تا ابد هر چه هست
به آرايش نام او نقش بست
چراغي که پروانه بينش به دوست
فروغ همه آفرينش بدوست
شبي کاسمان مجلس افروز کرد
شب از روشني دعوي روز کرد
سراپرده هفت سلطان سرير
برآموده گوهر به چيني حرير
سرسبزپوشان باغ بهشت
به سرسبزي آراسته کار و کشت
محمد که سلطان اين مهد بود
ز چندين خليفه وليعهد بود
شبي چون سحر زيور آراسته
به چندين دعاي سحر خواسته
ز مهتاب روشن جهان تابناک
برون ريخته نافه از ناف خاک
تهي گشته بازار خاک از خروش
ز بانگ جرسها بر آسوده گوش
رقيبان شب گشته سرمست خواب
فرو برده سر صبح صادق به آب
بيا ساقي آن مي نشان ده مرا
از آن داروي بيهشان ده مرا
بدان داروي تلخ بيهش کنم
مگر خويشتن را فراموش کنم
نظامي بس اين صاحب آوازگي
کهن گشتن و همچنان تازگي
چو شيران سرپنجه بگشاي چنگ
چو روبه مياراي خود را به رنگ
بيا ساقي از سر بنه خواب را
مي ناب ده عاشق ناب را
ميي گو چو آب زلال آمده است
بهر چار مذهب حلال آمده است
دلا تا بزرگي نياري به دست
به جاي بزرگان نشايد نشست
بزرگيت بايد در اين دسترس
به ياد بزرگان برآور نفس
بيا ساقي آن ارغواني شراب
به من ده که تا مست گردم خراب
مگر زان خرابي نوائي زنم
خراباتيان را صلائي زنم
مرا خضر تعليم گر بود دوش
به رازي که نامه پذيراي گوش
که اي جامگي خوار تدبير من
ز جام سخن چاشني گير من
بيا ساقي آن آب ياقوتوار
در افکن بدان جام ياقوت بار
سفالينه جامي که مي جان اوست
سفالين زمين خاک ريحان اوست
علم برکش اي آفتاب بلند
خرامان شو اي ابر مشگين پرند
بنال اي دل رعد چون کوس شاه
بخند اي لب برق چون صبحگاه