بيا ساقي آن مي نشان ده مرا
از آن داروي بيهشان ده مرا
بدان داروي تلخ بيهش کنم
مگر خويشتن را فراموش کنم
نظامي بس اين صاحب آوازگي
کهن گشتن و همچنان تازگي
چو شيران سرپنجه بگشاي چنگ
چو روبه مياراي خود را به رنگ
شنيدم که روباه رنگين بروس
خود آراي باشد به رنگ عروس
چو باران بود روز يا باد و گرد
برون ناورد موي خويش از نورد
به کنجي کند بي علف جاي خويش
نليسد مگر دست با پاي خويش
پي پوستي خون خود را خورد
همه کس تن او پوست را پرورد
سرانجام کايد اجل سوي او
وبال تن او شود موي او
بدان موينه قصد خونش کنند
به رسوائي از سر برونش کنند
بساطي چه بايد بر آراستن
کزو ناگزير است برخاستن
هر آن جانور کو خودآراي نيست
طمع را بر آزار او راي نيست
برون آي از اين پرده ي هفت رنگ
که زنگي بود آينه زير زنگ
بس اين جادوئيها برانگيختن
چو جادو به کس درنياميختن