شبي چون سحر زيور آراسته
به چندين دعاي سحر خواسته
ز مهتاب روشن جهان تابناک
برون ريخته نافه از ناف خاک
تهي گشته بازار خاک از خروش
ز بانگ جرسها بر آسوده گوش
رقيبان شب گشته سرمست خواب
فرو برده سر صبح صادق به آب
من از شغل گيتي بر افشانده دست
به زنجير فکرت شده پاي بست
گشاده دل و ديده بر دوخته
بره داشتن خاطر افروخته
که چون بايدم مطرحي ساختن
شکاري در آن مطرح انداختن
فکنده سرين را سراسيمهوار
چو بالين گوران به گوران نگار
سرم بر سرم زانو آورده جاي
زمين زير سر آسمان زيرپاي
قراري نه در رقص اعضاي من
سر من شده کرسي پاي من
به جولان انديشه ي ره نورد
ز پهلو به پهلو شده گرد گرد
تن خويش در گوشه بگذاشته
به صحراي جان توشه برداشته
گه از لوح ناخوانده عبرت پذير
گه از صحف پيشينگان درس گير