اى نام تو بهترين سرآغاز
بي نام تو نامه كى كنم باز؟
اى ياد تو مونس روانم
جز نام تو نيست بر زبانم
اى كارگشاى هرچه هستند
نام تو كليد هرچه بستند
اى هيچ خطى نگشته ز اول
بي حجت نام تو مسجل
اى شاهسوار ملك هستى
سلطان خرد به چيره دستى
اى ختم پيمبران مرسل
حلواى پسين و ملح اول
نوباوه باغ اولين صلب
لشكركش عهدآخرين تلب
اى حاكم كشور كفايت
فرمانده ي فتوى ولايت
اى نقش تو معرج معانى
معراج تو نقل آسمانى
از هفت خزينه درگشاده
بر چار گهر قدم نهاده
از حوصله ي زمانه ي تنگ
بر فرق فلك زده شباهنگ
چون شب علم سياه برداشت
شبرنگ تو رقص راه برداشت
در نوبت بار عام دادن
بايد همه شهر جام دادن
فياضه ي ابر جود گشتن
ريحان همه وجود گشتن
باريدن بي دريغ چون مل
خنديدن بي نقاب چون گل
هرجاى چو آفتاب راندن
در راه به بدره زر فشاندن
اى ناظر نقش آفرينش
بردار خلل ز راه بينش
در راه تو هركه را وجودي است
مشغول پرستش و سجودي است
بر طبل تهى مزن جرس را
بيكار مدان نواى كس را
هر ذره كه هست اگر غباري است
در پرده ي مملكت به كاري است
روزى به مباركى و شادى
بودم به نشاط كيقبادى
ابروى هلاليم گشاده
ديوان نظاميم نهاده
آيينه بخت پيش رويم
اقبال به شانه كرده مويم
صبح از گل سرخ دسته بسته
روزم به نفس شده خجسته
سر خيل سپاه تاجداران
سر جمله ي جمله شهرياران
خاقان جهان، ملك معظم
مطلق ملك الملوك عالم
دارنده ي تخت پادشاهى
داراى سپيدى و سياهى
صاحب جهت جلال و تمكين
يعنى كه جلال دولت و دين
اى عالم جان و جان عالم
دلخوش كن آدمى و آدم
تاج تو وراى تاج خورشيد
تخت تو فزون ز تخت جمشيد
آبادى عالم از تماميت
و آزدى مردم از غلاميت
مولا شده جمله ي ممالك
توقيع تو را به «صح ذلك»
چون گوهر سرخ صبحگاهى
بنمود سپيدى از سياهى
آن گوهر كان گشاده ي من
پشت من و پشت زاده ي من
گوهر به كلاه كان برافشاند
وز گوهر كان شه سخن راند
كاين بيكس را به عقد و پيوند
دركش به پناه آن خداوند