chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ليلي و مجنون

شاعر نظامی | ليلي و مجنون

اى نام تو بهترين سرآغاز

اى نام تو بهترين سرآغاز

بي نام تو نامه كى كنم باز؟

اى ياد تو مونس روانم

جز نام تو نيست بر زبانم

اى كارگشاى هرچه هستند

نام تو كليد هرچه بستند

اى هيچ خطى نگشته ز اول

بي حجت نام تو مسجل

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

نعت پيغمبر اكرم (ص)

اى شاهسوار ملك هستى

سلطان خرد به چيره دستى

اى ختم پيمبران مرسل

حلواى پسين و ملح اول

نوباوه باغ اولين صلب

لشكركش عهدآخرين تلب

اى حاكم كشور كفايت

فرمانده ي فتوى ولايت

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

معراج پيغمبر

اى نقش تو معرج معانى

معراج تو نقل آسمانى

از هفت خزينه درگشاده

بر چار گهر قدم نهاده

از حوصله ي زمانه ي تنگ

بر فرق فلك زده شباهنگ

چون شب علم سياه برداشت

شبرنگ تو رقص راه برداشت

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

برهان قاطع در حدوث آفرينش

در نوبت بار عام دادن

بايد همه شهر جام دادن

فياضه ي ابر جود گشتن

ريحان همه وجود گشتن

باريدن بي دريغ چون مل

خنديدن بي نقاب چون گل

هرجاى چو آفتاب راندن

در راه به بدره زر فشاندن

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

آغاز برهان

اى ناظر نقش آفرينش

بردار خلل ز راه بينش

در راه تو هركه را وجودي است

مشغول پرستش و سجودي است

بر طبل تهى مزن جرس را

بيكار مدان نواى كس را

هر ذره كه هست اگر غباري است

در پرده ي مملكت به كاري است

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

سبب نظم كتاب

روزى به مباركى و شادى

بودم به نشاط كيقبادى

ابروى هلاليم گشاده

ديوان نظاميم نهاده

آيينه بخت پيش رويم

اقبال به شانه كرده مويم

صبح از گل سرخ دسته بسته

روزم به نفس شده خجسته

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

در مدح شروانشاه اختسان بن منوچ...

سر خيل سپاه تاجداران

سر جمله ي جمله شهرياران

خاقان جهان، ملك معظم

مطلق ملك الملوك عالم

دارنده ي تخت پادشاهى

داراى سپيدى و سياهى

صاحب جهت جلال و تمكين

يعنى كه جلال دولت و دين

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

خطاب زمين بوس

اى عالم جان و جان عالم

دلخوش كن آدمى و آدم

تاج تو وراى تاج خورشيد

تخت تو فزون ز تخت جمشيد

آبادى عالم از تماميت

و آزدى مردم از غلاميت

مولا شده جمله ي ممالك

توقيع تو را به «صح ذلك»

ادامه شعر
شاعر نظامی | ليلي و مجنون

سپردن فرزند خويش به فرزند شروا...

چون گوهر سرخ صبحگاهى

بنمود سپيدى از سياهى

آن گوهر كان گشاده ي من

پشت من و پشت زاده ي من

گوهر به كلاه كان برافشاند

وز گوهر كان شه سخن راند

كاين بيكس را به عقد و پيوند

دركش به پناه آن خداوند

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید