chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی

اى نام تو بهترين سرآغاز

اى نام تو بهترين سرآغاز

بي نام تو نامه كى كنم باز؟

اى ياد تو مونس روانم

جز نام تو نيست بر زبانم

اى كارگشاى هرچه هستند

نام تو كليد هرچه بستند

اى هيچ خطى نگشته ز اول

بي حجت نام تو مسجل

اى هست كن اساس هستى

كوته ز درت درازدستى

اى خطبه ي تو تبارك الله

فيض تو هميشه بارك الله

اى هفت عروس نه عمارى

بر درگه تو به پرده دارى

اى هست، نه بر طريق چونى

داناى برونى و درونى

اى هرچه رميده وارميده

در كن فيكون تو آفريده

اى واهب عقل و باعث جان

با حكم تو هست و نيست يكسان

اى محرم عالم تحير

عالم ز تو هم تهى و هم پر

اى تو به صفات خويش موصوف

اى نهى تو منكر امر معروف

اى امر تو را نفاذ مطلق

وز امر تو كائنات مشتق

اى مقصد همت بلندان

مقصود دل نيازمندان

اى سرمه كش بلندبينان

در بازكن درون نشينان

اى بر ورق تو درس ايام

زآغاز رسيده تا به انجام

صاحب تويى آن دگر غلامند

سلطان توئى آن دگر كدامند؟

راه تو به نور لايزالى

از شرك و شريك هر دو خالى

در صنع تو كامد از عدد بيش

عاجز شده عقل علت انديش

ترتيب جهان چنان كه بايست

كردى به مثابتى كه شايست

بر ابلق صبح و ادهم شام

حكم تو زد اين طويله ي بام

گر هفت گره به چرخ دادى

هفتاد گره بدو گشادى

خاكسترى ار ز خاك سودى

صد آينه را بدآن زدودى

بر هر ورقى كه حرف راندى

نقش همه در دو حرف خواندى

بي كوهكنى ز كاف و نونى

كردى تو سپهر بيستونى

هر جا كه خزينه شگرف است

قفلش به كليد اين دو حرف است

حرفى به غلط رها نكردى

يك نكته در او خطا نكردى

در عالم عالم آفريدن

به زين نتوان رقم كشيدن

هر دم نه به حق دسترنجى

بخشى به من خراب گنجى

گنج تو به بذل كم نيايد

وز گنج كس اين كرم نيايد

از قسمت بندگى و شاهى

دولت تو دهى به هركه خواهى

از آتش ظلم و دود مظلوم

احوال همه توراست معلوم

هم قصه ي نانموده دانى

هم نامه ي نانوشته خوانى

عقل آبله پاى و كوى تاريك

وآن گاه رهى چو موى باريك

توفيق تو گر نه ره نمايد

اين عقده به عقل كى گشايد؟

عقل از در تو بصر فروزد

گر پاى درون نهد بسوزد

اى عقل مرا كفايت از تو

جستن ز من و هدايت از تو

من بي دل و راه بيمناك است

چون راهنما توئى چه باك است؟

عاجز شدم از گرانى بار

طاقت نه چگونه باشد اين كار؟

مي كوشم و در تنم توان نيست

كآزرم تو هست، باك از آن نيست

گر لطف كنى وگر كنى قهر

پيش تو يكى است نوش يا زهر

شك نيست در اينكه من اسيرم

كز لطف زيم ز قهر ميرم

يا شربت لطف دار پيشم

يا قهر مكن به قهر خويشم

گر قهر سزاى ماست آخر

هم لطف براى ماست آخر

تا در نفسم عنايتى هست

فتراك تو كى گذارم از دست؟

تا هستم در حساب هستي

بر ياد تو مي خورم دو دستي

وآن دم كه نفس به آخر آيد

هم خطبه ي نام تو سرايد

وآن لحظه كه مرگ را بسيچم

هم نام تو در حنوط پيچم

چون گرد شود وجود پستم

هرجا كه روم، تو را پرستم

در عصمت اينچنين حصارى

شيطان رجيم كيست بارى؟

چون حرز توام حمايل آمود

سرهنگى ديو كى كند سود؟

احرام گرفته ام به كويت

لبيك زنان به جستجويت

احرام شكن بسى است، زنهار

ز احرام شكستنم نگهدار

من بي كس و رخنه ها نهانى

هان، اى كس بي كسان، تو دانى

چون نيست به جز تو دستگيرم

هست از كرم تو ناگزيرم

يك ذره ز كيمياى اخلاص

گر بر مس من زنى، شوم خاص

آنجا كه دهى ز لطف يك تاب

زر گردد خاك و در شود آب

من گر گهرم، وگر سفالم

پيرايه ي توست روى مالم

از عطر تو لافد آستينم

گر عودم و گر درمنه، اينم

پيش تو نه دين، نه طاعت آرم

افلاس تهى شفاعت آرم

تا غرق نشد سفينه در آب

رحمت كن و دستگير و درياب

بردار مرا كه اوفتادم

وز مركب جهل خود پيادم

هم تو به عنايت الهى

آنجا قدمم رسان كه خواهى

از ظلمت خود رهاييم ده

با نور خود آشناييم ده

تا چند مرا ز بيم و اميد

پروانه دهى به ماه و خورشيد

تا كى به نياز هر نوالم

بر شاه و شبان كنى حوالم

از خوان تو با نعيم تر چيست؟

وز حضرت تو كريمتر كيست؟

از خرمن خويش ده زكاتم

منويس به اين و آن براتم

تا مزرعه ي چو من خرابى

آباد شود به خاك و آبى

خاكى ده از آستان خويشم

وآبى كه دغل برد ز پيشم

روزى كه مرا ز من ستانى

ضايع مكن از من آنچه مانى

وآن دم كه مرا به من دهى باز

يك سايه ز لطف بر من انداز

آن سايه نه كز چراغ دور است

آن سايه كه آن چراغ نور است

تا با تو چو سايه نور گردم

چون نور ز سايه دور گردم

با هر كه نفس برآرم اينجا

روزيش فروگذارم اينجا

درهاى همه زعهد خالي است

الا در تو كه لايزالي است

هر عهد كه هست، در حيات است

عهد از پس مرگ، بي ثبات است

چون عهد تو هست جاودانى

يعنى كه به مرگ و زندگانى

چندانكه قرار عهد يابم

از عهد تو روى برنتابم

بي ياد توام نفس نيايد

با ياد تو ياد كس نيايد

اول كه نيافريده بودم

وين تعبيه ها نديده بودم

كيمخت اگر از زميم كردى

باز از زميم اديم كردى

بر صورت من ز روى هستى

آرايش آفرين تو بستى

واكنون كه نشانه گاه جودم

تا باز عدم شود وجودم

هرجا كه نشانديم، نشستم

وآنجا كه بريم، زيردستم

گرديده رهيت من در اين راه

گه بر سر تخت و گه بن چاه

گر پير بوم وگر جوانم

ره مختلف است و من همانم

از حال به حال اگر بگردم

هم بر رق اولين نوردم

بي جاحتم آفريدى اول

آخر نگذاريم معطل

گر مرگ رسد، چرا هراسم

كآن راه به توست، مي شناسم

اين مرگ نه، باغ و بوستان است

كو راه سراى دوستان است

تا چند كنم ز مرگ فرياد؟

چون مرگ ازوست، مرگ من باد

گر بنگرم آن چنان كه راي است

اين مرگ نه مرگ، نقل جاي است

از خوردگهى به خوابگاهى

وز خوابگهى به بزم شاهى

خوابى كه به بزم توست راهش

گردن نكشم ز خوابگاهش

چون شوق تو هست خانه خيزم

خوش خسبم و شادمانه خيزم

گر بنده نظامى از سر درد

در نظم دعا دليريى كرد

از بحر تو بينم ابرخيزش

گر قطره برون دهد، مريزش

گر صد لغت از زبان گشايد

در هر لغتى تو را ستايد

هم در تو به صد هزار تشوير

دارد رقم هزار تقصير

ور دم نزند چو تنگ حالان

دانى لغت زبان لالان

گر تن حبشى، سرشته ي توست

ور خط ختنى، نبشته ي توست

گر هر چه نبشته اى بشويى

شويم دهن از زياده گويى

ور باز به داورم نشانى

اى داور داوران، تو دانى

زان پيش كاجل فرا رسد تنگ

و ايام عنان ستاند از چنگ

ره بازده از ره قبولم

بر روضه ي تربت رسولم

تا نعت بواجبي بگويم

وآن گاه رضاي دل بجويم

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید