chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی

سبب نظم كتاب

روزى به مباركى و شادى

بودم به نشاط كيقبادى

ابروى هلاليم گشاده

ديوان نظاميم نهاده

آيينه بخت پيش رويم

اقبال به شانه كرده مويم

صبح از گل سرخ دسته بسته

روزم به نفس شده خجسته

پروانه ي دل چراغ بر دست

من بلبل باغ و باغ سرمست

بر اوج سخن علم كشيده

در درج هنر قلم كشيده

منقار قلم به لعل سفتن

دراج زبان به نكته گفتن

در خاطرم اينكه وقت كار است

كاقبال رفيق و بخت يار است

تا كى نفس تهى گزينم؟

وز شغل جهان تهى نشينم؟

دوران كه نشاط فربهى كرد

پهلو ز تهى روان تهى كرد

سگ را كه تهى بود تهيگاه

نانى نرسد تهى در اين راه

برساز جهان نوا توان ساخت

كآن راست جهان كه با جهان ساخت

گردن به هوا كسى فرازد

كو با همه چون هوا بسازد

چون آينه هر كجا كه باشد

جنسى بدروغ برتراشد

هر طبع كه او خلاف جوي است

چون پرده ي كج خلاف گوي است

همان دولت، اگر بزرگوارى

كردى ز من التماس كارى

من قرعه زنان به آنچنان فال

واختر به گذشتن اندر آن حال

مقبل كه برد، چنان برد رنج

دولت كه دهد، چنان دهد گنج

در حال رسيد قاصد از راه

آورد مثال حضرت شاه

بنوشته به خط خوب خويشم

ده پانزده سطر نغز بيشم

هر حرفى ازو شكفته باغى

افروخته تر ز شبچراغى

كاى محرم حلقه ي غلامى

جادوسخن جهان نظامى

از چاشنى دم سحر، خيز

سحرى دگر از سخن برانگيز

در لافگه شگفت كارى

بنماى فصاحتى كه دارى

خواهم كه به ياد عشق مجنون

رانى سخنى چو در مكنون

چون ليلى بكر اگر توانى

بكرى دو سه در سخن نشانى

تا خوانم و گويم: اين شكربين

جنبانم سر كه: تاج سر بين

بالاى هزار عشق نامه

آراسته كن به نوك خامه

شاه همه حرفهاست اين حرف

شايد كه در او كنى سخن صرف

در زيور پارسى و تازى

اين تازه عروس را طرازى

دانى كه من آن سخن شناسم

كابيات نو از كهن شناسم

تا ده دهى غرايبت هست

ده پنج زنى رها كن از دست

بنگر كه ز حقه تفكر

در مرسله ي كه مي كشى در

تركى صفت وفاى ما نيست

تركانه سخن سزاى ما نيست

آن كز نسب بلند زايد

او را سخن بلند بايد

چون حلقه ي شاه يافت گوشم

از دل به دماغ رفت هوشم

نه زهره كه سر ز خط بتابم

نه ديده كه ره به گنج يابم

سرگشته شدم دران خجالت

از سستى عمر و ضعف حالت

كس محرم نه كه راز گويم

وين قصه به شرح باز گويم

فرزند، محمد نظامى

آن بر دل من چو جان گرامى

اين نسخه چو دل نهاد بر دست

در پهلوى من چو سايه بنشست

داد از سر مهر پاى من بوس

كى آن كه زدى بر آسمان كوس

خسروشيرين چو ياد كردى

چندين دل خلق شاد كردى

ليلى مجنون ببايدت گفت

تا گوهر قيمتى شود جفت

اين نامه ي نغز گفته بهتر

طاووس جوانه جفته بهتر

خاصه ملكى چو شاه شروان

شروان چه؟ كه شهريار ايران

نعمت ده و پايگاه سازست

سرسبز كن و سخن نوازست

اين نامه به نامه از تو درخواست

بنشين و طراز نامه كن راست

گفتم سخن تو هست بر جاى

اى آينه روى آهنين راى

ليكن چه كنم؟ هوا دو رنگ است

انديشه، فراخ و سينه تنگ است

دهليز فسانه چون بود تنگ

گردد سخن از شد آمدن لنگ

ميدان سخن فراخ بايد

تا طبع سواريى نمايد

اين آيت اگرچه هست مشهور

تفسير نشاط هست ازو دور

افزار سخن نشاط و ناز است

زين هردو سخن بهانه ساز است

بر شيفتگى و بند و زنجير

باشد سخن برهنه دلگير

در مرحله اى كه ره ندانم

پيداست كه نكته چند رانم

نه باغ و نه بزم شهريارى

نه رود و نه مى، نه كامكارى

بر خشكى ريگ و سختى كوه

تا چند سخن رود در اندوه؟

بايد سخن از نشاط سازى

تا بيت كند به قصه بازى

اين بود كز ابتداى حالت

كس گرد نگشتش از ملالت

گوينده ز نظم او پر افشاند

تا اين غايت نگفت زآن ماند

چون شاه جهان به من كند باز

كاين نامه به نام من بپرداز

با اين همه تنگى مسافت

آنجاش رسانم از لطافت

كز خواندن او به حضرت شاه

ريزد گهر نسفته بر راه

خواننده اش اگر فسرده باشد

عاشق شود ار نمرده باشد

باز آن خلف خليفه زاده

كاين گنج به دوست درگشاده

يك دانه ي اولين فتوحم

يك لاله ي آخرين صبوحم

گفت: اى سخن تو همسر من

يعنى لقبش برادر من

در گفتن قصه اى چنين چست

انديشه ي نظم را مكن سست

هرجا كه بدست عشق خواني است

اين قصه بر او نمك فشاني است

گرچه نمك تمام دارد

بر سفره، كباب خام دارد

چون سفته ي خارش تو گردد

پخته به گزارش تو گردد

زيبارويى بدين نكويى

وآن گاه بدين برهنه رويى

كس در نه به قدر او فشانده ست

زين روى برهنه روى مانده ست

جان است و چو كس به جان نكوشد

پيراهن عاريت نپوشد

پيرايه ي جان ز جان توان ساخت

كس جان عزيز را نينداخت

جان بخش جهانيان دم توست

وين جان عزيز محرم توست

از تو عمل سخن گزارى

از بنده دعا، ز بخت يارى

چون دل دهى جگر شنيدم

دل دوختم و جگر دريدم

در جستن گوهر ايستادم

كان كندم و كيميا گشادم

راهى طلبيد طبع كوتاه

كانديشه بد از درازى راه

كوته تر از اين نبود راهى

چابكتر از اين ميانه گاهى

بحري است سبك ولى رونده

ماهيش نه مرده بلكه زنده

بسيار سخن بدين حلاوت

گويند و ندارد اين طراوت

زين بحر ضمير هيچ غواص

بر نارد گوهرى چنين خاص

هر بيتى از او چه رسته ى در

از عيب تهى و از هنر پر

در جستن اين متاع نغزم

يك موى نبود پاى لغزم

مي گفتم و دل جواب مي داد

خاريدم و چشمه آب مي داد

دخلى كه ز عقل درج كردم

در زيور او بخرج كردم

اين چار هزار بيت اكثر

شد گفته به چار ماه كمتر

گر شغل دگر حرام بودى

در چارده شب تمام بودى

بر جلوه ي اين عروس آزاد

آبادتر آنكه گويد: آباد

آراسته شد به بهترين حال

در سلخ رجب به ثى و فى دال

تاريخ عيان كه داشت با خود

هشتاد و چهار بعد پانصد

پرداختمش به نغزكارى

وانداختمش بدين عمارى

تا كس نبرد به سوى او راه

الا نظر مبارك شاه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید