در نوبت بار عام دادن
بايد همه شهر جام دادن
فياضه ي ابر جود گشتن
ريحان همه وجود گشتن
باريدن بي دريغ چون مل
خنديدن بي نقاب چون گل
هرجاى چو آفتاب راندن
در راه به بدره زر فشاندن
دادن همه را به بخشش عام
وامى و حلال كردن آن وام
پرسيدن هركه در جهان هست
كز فاقه ي روزگار چون رست
گفتن سخنى كه كار بندد
زان قطره چو غنچه بازخندد
من كاين شكرم در آستين است
ريزم كه حريف، نازنين است
بر جمله جهان فشانم اين نوش
فرزند عزيز، خود كند گوش
من بر همه تن شوم غذاساز
خود قسم جگر بدو رسد باز