chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان صائب تبريزي جلد ۶

شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

از عزيزان رفته رفته شد تهي اين...

از عزيزان رفته رفته شد تهي اين خاکدان

يک تن از آيندگان نگرفت جاي رفتگان

عالم از اهل سعادت يک قلم خالي شده است

زان همايون طايران مانده است مشتي استخوان

نيست جز سنگ مزار از نامداران بر زمين

نقش پايي چند بر جا مانده است از کاروان

زير گردون راست کيشان را نمي باشد قرار

منزل آسايش تيرست بيرون از کمان

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

تا به وصف آن دهن شد سبزه ي خط...

تا به وصف آن دهن شد سبزه ي خط تر زبان

طوطيان بر خاک مي مالند از شکر زبان

خضر اينجا خاک مي ليسد ز شرم ناکسي

من کيم تا تيغ او گردد به خونم ترزبان؟

غمزه اش را خط پشيمان از دل آزاري نکرد

تيغ را پيچيده کي مي گردد از جوهر زبان؟

سعي کن کردارت از گفتار باشد بيشتر

همچو تيغ از جوهر ذاتي مشو يکسر زبان

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

سالکان را کي دل از اسباب مي گر...

سالکان را کي دل از اسباب مي گردد گران؟

خار و خس کي بر دل سيلاب مي گردد گران؟

شرط طاعت چشم گريان و دل سوزان بود

شمع خامش بر دل محراب مي گردد گران

مي شکافد جوشن ابر سيه را تيغ برق

کوه غم کي بر دل بيتاب مي گردد گران؟

نيست خون بيگناهان بار بر دل حسن را

از شفق کي مهر عالمتاب مي گردد گران؟

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

از نگاه خيره چشم يار مي گردد گ...

از نگاه خيره چشم يار مي گردد گران

از عيادت دايم اين بيمار مي گردد گران

سر سبک چون شد ز مي، دستار مي گردد گران

وقت طوفان کف به دريابار مي گردد گران

آه ازان آيينه رو کز بس صفا بر خاطرش

طوطي خوش حرف چون زنگار مي گردد گران

کي به فکر حلقه ي آغوش ما خواهد فتاد؟

آن که او را بر کمر زنار مي گردد گران

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

ديدن بي حاصلان بر آسمان باشد گ...

ديدن بي حاصلان بر آسمان باشد گران

نخلهاي بي ثمر بر باغبان باشد گران

ما سبکروحان به اميد شهادت زنده ايم

پيش ما ذکر حيات جاودان باشد گران

هر دو عالم چيست تا نتوان بهاي عشق داد؟

قيمت يوسف چرا بر کاروان باشد گران؟

هر سر موي مرا آورد در فرياد درد

ميزبان گردد سبک، چون ميهمان باشد گران

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

بر سر آشفتگان دستار مي باشد گر...

بر سر آشفتگان دستار مي باشد گران

کف بر اين سيل سبکرفتار مي باشد گران

نيست هر دستي که از احسان خود منت پذير

بر دلم چون تيغ لنگردار مي باشد گران

تن پرستان را به صحراي ملامت بار نيست

پاي خواب آلودگان بر خار مي باشد گران

يوسف از جوش خريداران به زندان رخت برد

بر عزيزان گرمي بازار مي باشد گران

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

مي کند گل زردرويي از شراب ديگر...

مي کند گل زردرويي از شراب ديگران

دردسر مي گردد افزون از گلاب ديگران

با وضوي ديگري مي بندد احرام نماز

تازه دارد هر که روي خود به آب ديگران

چون صدف از گوهر خود خانه ي من روشن است

نيست چشم من به ماه و آفتاب ديگران

مي کند با ديده ي مغرور من کار نمک

گر فتد در کلبه ي من ماهتاب ديگران

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

شاخ چون دست کريمان شد زرافشان...

شاخ چون دست کريمان شد زرافشان از خزان

در زر خالص زمين گرديد پنهان از خزان

در درختان همچو نخل طور آتش در گرفت

جامه ي فانوس شد ديوار بستان از خزان

آب اگر در نوبهاران مي چکيد از روي باغ

مي چکد آتش ز رخسار گلستان از خزان

آفتاب نوبهاران گر به زردي رو نهاد

شد ز هر برگ اختر سعدي فروزان از خزان

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

خاک را دامان پر زر مي کند فصل...

خاک را دامان پر زر مي کند فصل خزان

بادها را کيمياگر مي کند فصل خزان

شاخساران را به رنگ عود برمي آورد

برگها را صندل تر مي کند فصل خزان

طوطيان سبزپوش عالم ايجاد را

حله ي طاوس در بر مي کند فصل خزان

از رخ زرين، بساط خاک را در يک نفس

آسمان پر ز اختر مي کند فصل خزان

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

نه احتياج که ساقي ويره شراب سن...

نه احتياج که ساقي ويره شراب سنه؟

که ئوز پياله سيني ويردي آفتاب سنه

شراب لعلي ايچون توکمه آبرو زنهار

که دمبدم لب لعلين ويرور شراب سنه

اگر ويرام داشه پيمانه ني گيچورمندن

شرابدن نيچه گوز تيکسه هر حباب سنه

قوروتما ترلي عذارين ايچينده باده ي ناب

که گل کيمي ياراشور چهره ي پرآب سنه

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

عاشقين گوز ياشينه رحم ايله مز...

عاشقين گوز ياشينه رحم ايله مز اول آفتاب

آغلاماق ايلن آپارماز اود اليندن جان کباب

باش ويرنده خنجر سيرابينه يتمزمنه

گر چه سانير ئوزيني باشدان کيچنلردن حباب

ايچدي قانلار اول ستمگر تا کباب ايتدي مني

چکدي اوددان انتقامين دونه دونه بو کباب

خاک اولدوم اول کمان ابرو اوخين صيد ايتمگه

بيلمديم کوک ياييدن دوشمزيره تير شهاب

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

الدن چيخارام زلف پريشانيني گور...

الدن چيخارام زلف پريشانيني گورجک

ايشدن گيدرم سرو خرامانيني گورجک

سوسيزلارا گر جان آخيدور چشمه ي حيوان

من جان ويريرم چشمه ي حيوانيني گورجک

گر باغلاماسون ايل گوزيني شرم عذارين

جاندان کسيلور خنجر مژگانيني گورجک

ريحان که نزاکت توکولوردي قلميندن

خط تيره چکر زلف پريشانيني گورجک

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

اولمادي خورشيددن داغلارد رنگين...

اولمادي خورشيددن داغلارد رنگين قاشلار

گورديلر لعل لبين قان ترلديلر داشلار

قيلدي پيدا حکم تقويم کهن، گل دفتري

آچديلار تا چهره ي دلداريمي نقاشلار

قيلماديلار سينه ي افگاريمي آماجگاه

اسکيک ايتديلر بيزيملن اول مقوس قاشلار

عاشق صادق بيلور سنگ ملامت قدريني

مخزن سلطانه لايقدر بويارار داشلار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

مني محروم ايدن رخساردن زلف پري...

مني محروم ايدن رخساردن زلف پريشاندور

بو درياي لطافت موج عنبر ايچره پنهاندور

اگر خورشيد تابانيله سن سيز همشراب اولسام

لب لعل مي آلودي گوزومده قانلو پيکاندور

دد و دامي مسخر ايليوپدور جذبه ي عشقي

دو گون مجنون شيدا باشينه چتر سليماندور

قاچان عاشقلرين فکرينه دوشدي اول عقيقي لب

که اونين بير قارا کونلو لريندن آب حيواندور

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

عاشق قانيني وسمه لو قاشون نهان...

عاشق قانيني وسمه لو قاشون نهان ايچر

جوهرلو تيغ قين آرا، پيوسته قان ايچر

ايتدوکجه قان کونوللري، اول لعل آتشين

آب حيات تک قارا زلفون روان ايچر

تا بير پياله ويردي، کباب ايتدي باغريمي

هر کيم اونون اليندن ايچر باده، قان ايچر

ايلر ياشار خضر کيمي هر کيم که گيجه لر

گل اوزلي يار ايلن مي چون ارغوان ايچر

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

گل کيمي هر کيم که گلزار ايچره...

گل کيمي هر کيم که گلزار ايچره نقد جاني وار

سعي ايلر توکسون سنين يولوندا تا امکاني وار

تا اياغين توپراغينا توکمسون دوتماز قرار

هر کيمين مجلسده ميناتک بير آوج قاني وار

نه عجب عاشقلري گر باشدان آچسون ناز ايلن

کاکل مشکين کيمي هر کيم که سرگرداني وار

ايچماميش جان بخشلر نظاره دن عاشقلره

ترلو رخسارين عجايب چشمه ي حيواني وار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چيخارتدي خط و منم زلف مبتلاسي...

چيخارتدي خط و منم زلف مبتلاسي هنوز

دوگون ساقالدي و باشيمده دور قراسي هنوز

خطين غباري قوياشي اگر چه ياشوردي

گوزيمي خيره قيلور يوزينين صفاسي هنوز

بهار ايدنده نه قانلار که تو کدي گوزلردن

خزان اولاندا نلر ايلسون حناسي هنوز

سو وارديلار قليجيندان مگر گلستاني؟

که بير بيرينه قاوشماز گلين ياراسي هنوز

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

کونلوم اول مخمور گوزلردن دگول...

کونلوم اول مخمور گوزلردن دگول آزار سيز

کيم گوروپدور بوخراب اولموش ايوي بيمار سيز

ال به ال گلزاردن خورشيد دامانين دوتار

اوزگوزين هرکيم که شبنم تک قيلور زنگار سيز

چکمدي بلبل نفس تا گيتدي گل گلزاردن

هيچ کافر قالماسون يارب جهاندا يار سيز!

خاکسار ليخ پيشه قيل، تا فيض حق يتسون سنه

کولگه سالماز مهر تابان باشلارا ديوار سيز

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

زشت رو چون سازد از خود دور خوي...

زشت رو چون سازد از خود دور خوي زشت را؟

لازم افتاده است خوي زشت، روي زشت را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چرخ مي داند عيار آه پرتأثير را...

چرخ مي داند عيار آه پرتأثير را

مي توان در زخم ديدن جوهر شمشير را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چشم صياد تو ترسانده است چشم نا...

چشم صياد تو ترسانده است چشم ناز را

بي زبان کرده است سحر غمزه ات اعجاز را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چون دريغ از ديده داري حسن ذات...

چون دريغ از ديده داري حسن ذات خويش را

از چه دادي عرض بر عالم صفات خويش را؟

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

مي شوم گل، در گريبان خار مي اف...

مي شوم گل، در گريبان خار مي افتد مرا

غنچه مي گردم، گره در کار مي افتد مرا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

بحر نتواند غبار غم ز دل شستن م...

بحر نتواند غبار غم ز دل شستن مرا

چون گهر گرد يتيمي گشته جزو تن مرا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

مي گشايد ذکر بر رويت در الله ر...

مي گشايد ذکر بر رويت در الله را

نيست جز اين حلقه ديگر حلقه آن درگاه را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

خط مشکين خواست عذر آن عذار ساد...

خط مشکين خواست عذر آن عذار ساده را

سرمه اي در کار بود اين چشم برف افتاده را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

نيست سوي حق به جز تسليم راهي ب...

نيست سوي حق به جز تسليم راهي بنده را

جستجوي اين گهر گم مي کند جوينده را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

گر چنين ابروي او ره مي زند اصح...

گر چنين ابروي او ره مي زند اصحاب را

رفته رفته طاق نسيان مي کند محراب را

از شبيخون حوادث عشقبازان غافلند

مي کند خون در جگر صيد حرم قصاب را

سير چشمان خيال از فکر وصل آسوده اند

مي گزد مي شيرمست پرتو مهتاب را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

سرگراني مانع است از آمدن تير ت...

سرگراني مانع است از آمدن تير ترا

انتظار تير خواهد کشت نخجير ترا

ترک خونريزي نمي گويي، همانا عاشقان

داده اند از ديده ي خود آب، شمشير ترا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

تا نگيرم بوسه از لب گلعذار خوي...

تا نگيرم بوسه از لب گلعذار خويش را

نشکنم از چشمه ي کوثر خمار خويش را

چون کند برق تجلي پاي شوخي در رکاب

کوه نتواند نگه دارد وقار خويش را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

آتش افروز جنون شد دامن صحرا مر...

آتش افروز جنون شد دامن صحرا مرا

طشت آتش ريخت بر سر لاله ي حمرا مرا

هر سر راهي به آگاهي حوالت کرده اند

ناله ي ني شد دليل عالم بالا مرا

نيست در بزم تو جايم، ورنه در هر محفلي

مي جهد از جا سپند و مي نمايد جا مرا

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چند دارم در بغل پنهان دل افسرد...

چند دارم در بغل پنهان دل افسرده را؟

چند در فانوس دارم اين چراغ مرده را؟

سير گلشن بي دماغان را نمي آرد به حال

سايه ي گل مي کشد در خون دل آزرده را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

پيش رويش چون کنم منع از گرستن...

پيش رويش چون کنم منع از گرستن ديده را؟

چون کنم در شيشه اين سيماب آتش ديده را؟

در سر آن زلف بي بخت رسا نتوان رسيد

چاره شبگير بلندست اين ره خوابيده را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

بي نگاه من نشد در عشق معشوقي ت...

بي نگاه من نشد در عشق معشوقي تمام

صحبت فرهاد آدم کرد سنگ خاره را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

نيست ظرف راز عشق او حريم سينه...

نيست ظرف راز عشق او حريم سينه را

آب اين گوهر به طوفان مي دهد گنجينه را

در دل من نقش چون گيرد، که با خود مي برد

شوخي عکس تو دام جوهر آيينه را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

سر به ديوار ندامت مي زند تدبير...

سر به ديوار ندامت مي زند تدبير ما

راه بيرون شد ندارد کوچه ي زنجير ما

گريه هاي تلخ ما را چاشني ديگر بود

از شکر پيوسته لبريزست جوي شير ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در وصف کعبه و تخلص به مدح امير...

اي سواد عنبرين فامت سويداي زمين

مغز خاک از نهکت مشکين لباست خوشه چين

موجه اي از ريگ صحرايت صراط المستقيم

رشته اي از تار و پود جامه ات حبل المتين

غنچه ي پژمرده اي از لاله زارت شمع طور

قطره ي افسرده اي از زمزمت در ثمين

در بيابان طلب يک العطش گوي تو خضر

در حريم قدس يک پروانه ات روح الامين

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در تعمير تربت پاک امير المومني...

منت خداي را که به توفيق کردگار

از ناف کعبه چشمه ي زمزم شد آشکار

چون کاروان حاج، خروشان و کف زنان

آمد به خاکبوس نجف آب خوشگوار

درياي رحمت ازلي جوش فيض زد

شد نهر سلسبيل ز فردوس آشکار

نهري به طول کاهکشان در دو ماه و نيم

از آسمان خاک نجف گشت آشکار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در مدح حضرت رضا(ع)

اين حريم کيست کز جوش ملايک روز بار

نيست در وي پرتو خورشيد را راه گذار

کيست يارب شمع اين فانوس کز نظاره اش

آب مي گردد به گرد ديده ها پروانه وار

اين شبستان خوابگاه کيست کز موج صفا

دود شمعش مي ربايد دل چو زلف مشکبار

يارب اين خاک گرامي مغرب خورشيد کيست

کز فروغش مي شود چشم ملايک اشکبار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در مدح حضرت رضا (ع)

عقل ضعيف خويش نگه دار از شراب

در زير بال موج منه بيضه ي حباب

تا از سهيل عقل توان سرخ روي بود

رنگين مساز چهره به گلگونه ي شراب

تخم افکن شرار شود پنبه زار مغز

چون جمع شد به آتش مي آتش شباب

تا چون چنار مشرق آتش نگشته اي

کوتاه دار دست ازين آب سينه تاب

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در مدح شاه صفي

نشست گل به سرير چمن سليمان وار

گشود چون پريان بال، ابر گوهربار

شکوه از افق شاخ همچو صبح دميد

شفق نگار شد از لاله دامن کهسار

زمين ز تربيت ابر يوسفستان شد

ز سر گرفت جواني جهان زليخاوار

کشيد بر چنان تنگ خاک را در بر

که خون دويد چمن را ز لاله بر رخسار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در مدح شاه صفي

اي روي چون بهشت ترا کوثر آينه

رخسار آتشين ترا مجمر آينه

در جلوه گاه حسن تو چون پرده هاي چشم

افتاده است بر سر يکديگر آينه

آيينه سير چشم ز نقش مراد شد

روزي که شد رخ تو مصور در آينه

مي بود اگر به دور تو، زان لعل آبدار

مي داد آب خضر به اسکندر آينه

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در مرثيه ي شاه صفي

آه کز سنگين دليهاي سپهر بي مدار

روشني بخش جهان را روز عشرت گشت تار

در بهار نوجواني کرد عالم را وداع

آسمان تختي که تاجش بود مهر زرنگار

آن که چون طوبي جهاني بود زير سايه اش

ناگهان از تندباد مرگ شد بي برگ و بار

از قضاي آسماني بر زمين پهلو نهاد

آن که مي کرد از زمين بوسش جهاني افتخار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در مدح شاه عباس دوم

اي زمان دلگشايت نوبهار روزگار

صبح نوروز از جبين بخت سبزت آشکار

طينت پاک تو از خاک شريف بوتراب

گوهر تيغ تو از صلب متين ذوالفقار

صولت شير خدا از بازوي اقبال تو

مي شود چون نور خورشيد از مه نو آشکار

آفتاب سايه پرور را تماشا مي کند

هر که مي بيند ترا در سايه ي پروردگار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در مدح شاه عباس دوم

هزار شکر که گوهر فروز جاه و جلال

به خانه ي شرف آمد به دولت و اقبال

ز درد سال غباري که داشت جام سپهر

به صاف کرد مبدل محول الاحوال

چو زلف رو به درازي نهاد روز نشاط

چو خال پاي به دامن کشيد شام ملال

اياز شب را، ز اقبال عاقبت محمود

بريد زلف به شمشير ذوالفقار مثال

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

قندهارنامه

برازنده ي تاج و تخت و کلاه

خديو جوان بخت عباس شاه

چو بر تخت فرمانروايي نشست

به نظم ممالک برآورد دست

نسق کرد از علم کار آگهي

به فرمانبري کار فرماندهي

به تلقين دولت در آغاز کار

حدود خدايي نمود استوار

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چو روز دگر مهر زرين سنان

چو روز دگر مهر زرين سنان

زد از کوه شمشير خود برفسان

ز صبح آيت فتح بر خود دميد

جگرگاه شب را به خنجر دريد

به خون شفق تيغ را آب داد

به تسخير گردنکشان رو نهاد

دو لشکر به ناورد برخاستند

دو صف چون صف محشر آراستند

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

قطعه در تاريخ

چون به الهام الهي، گرداند

نام خود خسرو جمجاه، صفي

بر سر مسند جم بار دگر

کرد آرام به دلخواه صفي

زين جلوس دوم نامي، يافت

نظر از حضرت الله صفي

کلک صائب پي تاريخ نوشت

«شد سليمان زمان شاه صفي »

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در توصيف زاينده رود

چشمه ي حيوان ندارد آب و تاب زنده رود

خضر و آب زندگاني، ما و آب زنده رود

نيست آب زندگي را حسن آب زنده رود

صد پري در شيشه دارد هر حباب زنده رود

هر که بتواند سفيدي از سياهي فرق کرد

مي شمارد به ز آب خضر، آب زنده رود

سينه بر شمشير بي زنهار ابرو مي زند

چين ابروي بتان از پيچ و تاب زنده رود

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در توصيف دومين پلي که بر زايند...

شد چو نقش ثاني اين پل دلپذير و پايدار

نقش اول بود اگر آن پل بر آب زنده رود

تا به آيين تمام اين پل نقاب از رخ گشود

چشم حيران گشت سر تا سر حباب زنده رود

مصرع برجسته مطلع را کند شادابتر

زين پل نوشد دو چندان آب و تاب زنده رود

دوربادا چشم بد زين پل که هر طاقي ازو

شد مه عيد دگر از بهر آب زنده رود

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

ايضا در وصف زاينده رود

مي شود جان تازه از بوي بهار زنده رود

زنده مي گردد دل از سير کنار زنده رود

هست در زير سياهي داغ ناخن خورده اي

آب خضر از رشک موج بيقرار زنده رود

زلف مشکين از سواد اصفهان چون آب خضر

بر عذار افکنده آب خوشگوار زنده رود

دشت پيماي جنون گشته است چون موج سراب

موج آب زندگي در روزگار زنده رود

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در توصيف زاينده رود و پل آن

زنده رود از جلوه ي مستانه طوفان مي کند

پل به آيين تمام امسال جولان مي کند

سايبانها مي دهد ياد از پر و بال پري

پل ز شوکت جلوه ي تخت سليمان مي کند

اين کمر کامسال زرين رود از پل بسته است

خانمان زهد را با خاک يکسان مي کند

در سر هر کس که زهد خشک چون پل خانه کرد

حکم ساقي از مي روشن چراغان مي کند

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در ورد شاه عباس دوم به شهر اشر...

کرد تا پابوس اشرف کشور مازندران

زين شرف بر ابر مي سايد سر مازندران

از براي توتيا نتوان غباري يافتن

گر بگردي چون صبا سر تا سر مازندران

غوطه چون آيينه در زنگار خجلت داده است

چرخ اخضر را زمين اخضر مازندران

جامه بر تن سبز چون سرو و صنوبر مي کند

زاهدان خشک را ابر تر مازندران

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

شفاي شه به دعا از خدا طلب کرده...

خدايا شاه ما را صحت کامل کرامت کن

بغير از درد دين از دردها او را حمايت کن

ز نبض مستقيم او بود شيرازه عالم را

جهان را مستقيم از صحت آن پاک طينت کن

به حول و قوت خود رفع کن ضعف مزاجش را

مبدل رنج آن جان بخش عالم را به صحت کن

گراني بيش ازين آن جان عالم برنمي دارد

به جان دوستان درد و غم او را حوالت کن

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در موعظه و تخلص به مدح نبي اکر...

تا نگرديده است خورشيد قيامت آشکار

مشت آبي زن به روي خود ز چشم اشکبار

در بيابان عدم بي توشه رفتن مشکل است

در زمين چهره ي خود دانه ي اشکي بکار

مزرع اميد را زين بيشتر مپسند خشک

بر رگ جان نشتري زن، قطره ي چندي ببار

ديده ي بيدار مي بايد ره خوابيده را

تا نگرديده است صبح از خواب غفلت سر برآر

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در افتتاح پل خواجو

اصفهان يک دل روشن ز چراغان شده است

پل ز آراستگي تخت سليمان شده است

باده چون سيل ز هر چشمه روان گرديده است

کمر پل ز مي لعل، بدخشان شده است

از گل و شمع که افروخته و ريخته است

کهکشان دگر از خاک نمايان شده است

چون مه عيد که گردد ز شفق چهره فروز

طاق ها از مي گلرنگ فروزان شده است

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

در توصيف اشرف

کيمياي خوشدلي خاک ديار اشرف است

صيقل دلها هواي بي غبار اشرف است

آسمان يک برگ سبز از نوبهار اشرف است

عشرت روي زمين فرش ديار اشرف است

ابر با آن سرکشي اينجا به خاک افتاده است

بحر با آن منزلت آيينه دار اشرف است

آيه ي رحمت که نازل ز گردون بر زمين

پيش ارباب بصيرت آبشار اشرف است

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

فارغ است از غم عالم دل ديوانه...

فارغ است از غم عالم دل ديوانه ي ما

خاک در ديده ي سيلاب زند خانه ي ما

خلوت عشق ز انديشه ي باطل ساده است

ديور را راه نباشد به پريخانه ي ما

صائب از تنگ شکردست حلاوت برده است

پرده ي گوش ز شيريني افسانه ي ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

رموز عشق توان يافتن ز سينه ي م...

رموز عشق توان يافتن ز سينه ي ما

چراغ دزد بود گوهر خزينه ي ما

عنان به دست توکل سپرده ايم چو موج

شکست، باد مرادست بر سفينه ي ما

رياض حسن ترا نيست تاب تشنه لبي

منه به طاق فراموشي آبگينه ي ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

اي چاک ز عشق تو گريبان قلمها

اي چاک ز عشق تو گريبان قلمها

زنجيري وصف سر زلف تو رقمها

چه سرو، چه شمشاد، چه طوبي، چه صنوبر

با قامت رعناي تو، خوابيده علمها

از شوق سر کوي تو، چون سنگ فلاخن

کندند دل از بتکده ي کفر، صنمها

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

جوش گل است خرمي روزگار ما

جوش گل است خرمي روزگار ما

با برق همرکاب بود نوبهار ما

هموار مي کنيم فلک را به عاجزي

سيل آرميده مي رود از کوهسار ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

رخ تو خط و رنگ آفتابي نيست جنت...

رخ تو خط و رنگ آفتابي نيست جنت را

درين عالم غنيمت دان وجود اين دو نعمت را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

هر نفس از ديده مي ريزم به يادت...

هر نفس از ديده مي ريزم به يادت آب را

بيقراري کم نمي گردد دل سيماب را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چون توانم تنگ، شمع خويش را در...

چون توانم تنگ، شمع خويش را در بر کشم؟

من که از محراب دارم حيرت آغوش را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

چون نگردد معدن زنگار، طاس آسما...

چون نگردد معدن زنگار، طاس آسمان؟

سرکه مي بارد ز پيشاني سواد خاک را

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

هر که مي بيند چو کشتي بر لب سا...

هر که مي بيند چو کشتي بر لب ساحل مرا

مي نهد از دوش خود، بار گران بر دل ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

شيشه ي رنگ خزان را رنگ خون ما...

شيشه ي رنگ خزان را رنگ خون ما شکست

بشکند هر کس که مي جويد شکست کار ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

شمع دشمن پروري از پرتو ما روشن...

شمع دشمن پروري از پرتو ما روشن است

در رکاب برق مي سوزد نفس را خار ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

بال پروازي اگر بر تن شود هر مو...

بال پروازي اگر بر تن شود هر موجه اش

سيل نتواند گذشت از خاک دامنگير ما

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

نسيم پيرهن را برنگرداند از ره...

نسيم پيرهن را برنگرداند از ره کنعان

چه عذر لنگ دامنگير شد يا رب زليخا را؟

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۶

به ظاهر روغن بادام و گوگردند د...

به ظاهر روغن بادام و گوگردند در باطن

مگر آتش کند اصلاح، اين ناقص عياران را

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید