گر چنين ابروي او ره مي زند اصحاب را
رفته رفته طاق نسيان مي کند محراب را
از شبيخون حوادث عشقبازان غافلند
مي کند خون در جگر صيد حرم قصاب را
سير چشمان خيال از فکر وصل آسوده اند
مي گزد مي شيرمست پرتو مهتاب را