chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان صائب تبريزي جلد ۴

شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

دل سودا زده در طره ي دلدار افت...

دل سودا زده در طره ي دلدار افتاد

گل بچينيد که ديوانه به بازار افتاد

همچو مفلس که فتد راه به گنجش ناگاه

بوسه را راه به کنج دهن يار افتاد

هر تنک حوصله ره يافت در آن خلوت خاص

شيشه ي ماست که از طاق دل يار افتاد

بر دل خونشده دندان نگذارد، چه کند؟

کار گوهر چو به انصاف خريدار افتاد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

هرکه را چشم بر آن طاق دو ابرو...

هرکه را چشم بر آن طاق دو ابرو افتاد

دو جهان يکقلم از طاق دل او افتاد

تا قيامت نتواند به ته پا نگريست

چشم هرکس که بر آن قامت دلجو افتاد

پيش صاحب نظران نقطه ي بسم الله است

خال مشکين که بر آن گوشه ي ابرو افتاد

چون تو از ناز به دنبال نبيني هرگز

به چه اميد به دنبال تو گيسو افتاد؟

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

عشق تا هست عنان را به هوس نتوا...

عشق تا هست عنان را به هوس نتوان داد

چون قلم نبض به دست همه کس نتوان داد

ناله اي کز سر دردست شنيدن دارد

دل به بيهوده درايان جرس نتوان داد

نيست هر گوش به اسرار حقيقت لايق

طوق زرين به سگ هرزه مرس نتوان داد

از دم باد صبا غنچه پريشان گرديد

دل به افسانه ي هر سرد نفس نتوان داد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

آن که از عمر سبکسير وفا مي طلب...

آن که از عمر سبکسير وفا مي طلبد

لنگر از سيل و اقامت ز هوا مي طلبد

هرکه دارد طمع عافيت از آخر عمر

ساده لوحي است که از درد صفا مي طلبد

کشتيي را که شود کوه غم من لنگر

ناخدا موج خطر را ز خدا مي طلبد

به گواهان لباسي نشود خون ثابت

خون ما را که ازان لعل قبا مي طلبد؟

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

هرکه از گريه ي بيدرد اثر مي طل...

هرکه از گريه ي بيدرد اثر مي طلبد

همت از مردم کوتاه نظر مي طلبد

علم فتح بلند از سپر انداختن است

ساده لوح آن که ز شمشير ظفر مي طلبد

نيست هر رشته سزاوار به گلدسته ي ما

دل صد پاره ي ما موي کمر مي طلبد

گر شود هر سر مو پاي طلب کافي نيست

قطع اين باديه سامان دگر مي طلبد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

قطره ي بيجگري کز نظر ما افتد...

قطره ي بيجگري کز نظر ما افتد

شور حشري شود و در دل دريا افتد

خون فرهاد سر از خواب عدم بردارد

آتش لاله چو در دامن صحرا افتد

عذر زنداني بي جرم چه خواهد گفتن؟

چشم يعقوب چو بر چشم زليخا افتد

صائب از عمر همين کام تمنا دارد

که ز هند آيد و در خاک نجف وا افتد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

نوبت عقده گشايي چو به ما مي اف...

نوبت عقده گشايي چو به ما مي افتد

گره ناز بر آن بند قبا مي افتد

در حريمي که گل و شمع گريبان چاکند

که به فکر دل صد پاره ي ما مي افتد؟

چشم مخمور تو بيماري نازي دارد

که ز نشکستن پرهيز به جا مي افتد

در ته خاک همان گردش خود را دارد

آسيايي که در او آب بقا مي افتد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

دل ارباب تنعم ز نوا مي افتد

دل ارباب تنعم ز نوا مي افتد

جام لبريز چو گردد ز صدا مي افتد

با توکل سفري شو که درين راه، به چاه

هرکه از دست نينداخت عصا مي افتد

مي شود عيب هنر، نفس چو افتاد خسيس

کري و کوري و لنگي به گدا مي افتد

دايم از عيش دو بالاست چراغش روشن

دل هرکس که در آن زلف دو تا مي افتد

ادامه شعر
شاعر صائب | ديوان صائب تبريزي جلد ۴

هرکجا پرتو جانانه ي ما مي افتد...

هرکجا پرتو جانانه ي ما مي افتد

برق در خرمن پروانه ي ما مي افتد

از تن غرقه به خون کان بدخشان شده ايم

سنگ اطفال به ديوانه ي ما مي افتد

مي توان زود دل از خانه ي ويران برداشت

قدم سيل به ويرانه ي ما مي افتد

اين چه آهوست کز انديشه ي صيادي او

رعشه بر پنجه ي شيرانه ي ما مي افتد

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید