دل سودا زده در طره ي دلدار افت...
دل سودا زده در طره ي دلدار افتاد
گل بچينيد که ديوانه به بازار افتاد
همچو مفلس که فتد راه به گنجش ناگاه
بوسه را راه به کنج دهن يار افتاد
هر تنک حوصله ره يافت در آن خلوت خاص
شيشه ي ماست که از طاق دل يار افتاد
بر دل خونشده دندان نگذارد، چه کند؟
کار گوهر چو به انصاف خريدار افتاد
ادامه شعر