chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ميرزا محمد علي صائب تبريزي

هرکجا پرتو جانانه ي ما مي افتد

هرکجا پرتو جانانه ي ما مي افتد

برق در خرمن پروانه ي ما مي افتد

از تن غرقه به خون کان بدخشان شده ايم

سنگ اطفال به ديوانه ي ما مي افتد

مي توان زود دل از خانه ي ويران برداشت

قدم سيل به ويرانه ي ما مي افتد

اين چه آهوست کز انديشه ي صيادي او

رعشه بر پنجه ي شيرانه ي ما مي افتد

از دبستان ره کاشانه ي خود هر طفلي

مي گذارد، پي ديوانه ي ما مي افتد

مي کند کار نمک با جگر زخمي ما

ماهتابي که به غمخانه ي ما مي افتد

خاکبازي همه را برده چو طفلان از راه

که به فکر دل ويرانه ي ما مي افتد؟

نيست ممکن که به خرمن نرساند خود را

در دل سنگ اگر دانه ما مي افتد

در دياري که بود کعبه برابر با خاک

که به تعمير صنمخانه ي ما مي افتد؟

مي پرد روزنه را ديده ي اميد امروز

تا که را راه به کاشانه ي ما مي افتد

نيست ممکن که قيامت به خود آيد صائب

هرکه را راه به ميخانه ي ما مي افتد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید