chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ميرزا محمد علي صائب تبريزي

دل ارباب تنعم ز نوا مي افتد

دل ارباب تنعم ز نوا مي افتد

جام لبريز چو گردد ز صدا مي افتد

با توکل سفري شو که درين راه، به چاه

هرکه از دست نينداخت عصا مي افتد

مي شود عيب هنر، نفس چو افتاد خسيس

کري و کوري و لنگي به گدا مي افتد

دايم از عيش دو بالاست چراغش روشن

دل هرکس که در آن زلف دو تا مي افتد

آبرو در گره گوشه ي عزلت بسته است

يوسف از چه چو برآيد ز بها مي افتد

دل ازان زلف به دام خط مشکين افتاد

از بلا هر که گريزد به بلا مي افتد

مي چکد خون ز نواي جرس امروز به خاک

تا ازين قافله ديگر که جدا مي افتد؟

آن غيورم که گر از حق طلبم حاجت خويش

بر زبانم گره از شرم و حيا مي افتد

روي پوشيده ز آيينه ي ما مي گذرد

آفتابي که فروغش همه جا مي افتد

سرم از مغز تهي گشت، همانا کامروز

بر سرم سايه ي اقبال هما مي افتد

نيست امروز کسي قابل زنجير جنون

آخر اين سلسله بر گردن ما مي افتد!

از نفس تيره شود آينه صائب هرچند

نيست چون همنفسي دل ز جلا مي افتد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید