دل ارباب تنعم ز نوا مي افتد
جام لبريز چو گردد ز صدا مي افتد
با توکل سفري شو که درين راه، به چاه
هرکه از دست نينداخت عصا مي افتد
مي شود عيب هنر، نفس چو افتاد خسيس
کري و کوري و لنگي به گدا مي افتد
دايم از عيش دو بالاست چراغش روشن
دل هرکس که در آن زلف دو تا مي افتد
آبرو در گره گوشه ي عزلت بسته است
يوسف از چه چو برآيد ز بها مي افتد
دل ازان زلف به دام خط مشکين افتاد
از بلا هر که گريزد به بلا مي افتد
مي چکد خون ز نواي جرس امروز به خاک
تا ازين قافله ديگر که جدا مي افتد؟
آن غيورم که گر از حق طلبم حاجت خويش
بر زبانم گره از شرم و حيا مي افتد
روي پوشيده ز آيينه ي ما مي گذرد
آفتابي که فروغش همه جا مي افتد
سرم از مغز تهي گشت، همانا کامروز
بر سرم سايه ي اقبال هما مي افتد
نيست امروز کسي قابل زنجير جنون
آخر اين سلسله بر گردن ما مي افتد!
از نفس تيره شود آينه صائب هرچند
نيست چون همنفسي دل ز جلا مي افتد