chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

شاهنامه‌ جلد ۸

شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

پادشاهی یزدگرد هجده سال بود

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد

سپاه پراکنده را کرد گرد

نشستند با موبدان و ردان

بزرگان و سالاروش بخردان

جهانجوی بر تخت زرین نشست

در رنج و دست بدی را ببست

نخستین چنین گفت کآن کز گناه

برآسود شد ایمن از کینه‌خواه

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

پادشاهی هرمز یك سال بود

چو هرمز برآمد به تخت پدر

به سر بر نهاد آن کیی تاج زر

چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم

همی آب رشک اندر آمد به چشم

سوی شاه هیتال شد ناگهان

ابا لشکر و گنج و چندی مهان

چغانی شهی بد فغانیش نام

جهانجوی با لشکر و گنج و کام

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

پادشاهی پیروز بیست و هفت سال ب...

بیامد به تخت کیی برنشست

چنان چون بود شاه یزدان‌پرست

نخستین چنین گفت با مهتران

که ای پرهنر پاکدل سروران

همی‌ خواهم از داور بی‌نیاز

که باشد مرا زندگانی دراز

که که را به که دارم و مه به مه

فراوان خرد باشدم روز به

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بو...

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش

سرش پر ز گرد و رخش پر خراش

سپاه آمد و موبد موبدان

هر آن کس که بود از رد و بخردان

فراوان بگفتند با او ز پند

سخن‌ها که بودی ورا سودمند

بران تخت شاهیش بنشاندند

بسی زر و گوهر برافشاندند

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

پادشاهی قباد چهل وسه سال بود

چو بر تخت بنشست فرخ قباد

کلاه بزرگی به سر بر نهاد

سوی طیسفون شد ز شهر صطخر

که آزادگان را بدو بود فخر

چو بر تخت پیروز بنشست گفت

که از من مدارید چیزی نهفت

شما را سوی من گشادست راه

به روز سپید و شبان سیاه

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

داستان مزدک با قباد

بیامد یکی مرد مزدک بنام

سخنگوی با دانش و رای و کام

گرانمایه مردی و دانش فروش

قباد دلاور بدو داد گوش

به نزد جهاندار دستور گشت

نگهبان آن گنج و گنجور گشت

ز خشکی خورش تنگ شد در جهان

میان کهان و میان مهان

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

پادشاهی كسری نوشین روان چهل و...

چو کسری نشست از بر تخت عاج

به سر بر نهاد آن دل افروز تاج

بزرگان گیتی شدند انجمن

چو بنشست سالار با رای زن

سر نامداران زبان برگشاد

ز دادار نیکی دهش کرد یاد

چنین گفت کز کردگار سپهر

دل ما پر از آفرین باد و مهر

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

گلستان که امروز باشد به بار

گلستان که امروز باشد به بار

تو فردا چنی گل نیاید به کار

بدانگه که یابی تن زورمند

ز بیماری اندیش و درد و گزند

پس زندگی یاد کن روز مرگ

چنانیم با مرگ چون باد و برگ

هر آنگه که در کار سستی کنی

همه رای ناتندرستی کنی

ادامه شعر
شاعر فردوسی | شاهنامه‌ جلد ۸

داستان نوش‌زاد با کسری

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

اگر پارسا باشد و رای‌زن

یکی گنج باشد براگنده زن

بویژه که باشد به بالا بلند

فروهشته تا پای مشکین کمند

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید