چو کسری نشست از بر تخت عاج
به سر بر نهاد آن دل افروز تاج
بزرگان گیتی شدند انجمن
چو بنشست سالار با رای زن
سر نامداران زبان برگشاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چنین گفت کز کردگار سپهر
دل ما پر از آفرین باد و مهر
کزویست نیک و بدویست کام
ازو مستمندیم و زو شادکام
ازویست فرمان و زویست مهر
به فرمان اویست بر چرخ مهر
ز رای و ز تیمار او نگذریم
نفس جز به فرمان او نشمریم
به تخت مهی بر هر آن كس كه داد
کند در دل او باشد از داد شاد
هر آن كس كه اندیشه ی بد کند
به فرجام بد با تن خود کند
ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم
بخواهشگران روز فرخ نهیم
از اندیشه ی دل کس آگاه نیست
به تنگی دل اندر مرا راه نیست
اگر پادشا را بود پیشه داد
بود بی گمان هر کس از داد شاد
از امروز کاری به فردا ممان
که داند که فردا چه گردد زمان