chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی یزدگرد هجده سال بود

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد

سپاه پراکنده را کرد گرد

نشستند با موبدان و ردان

بزرگان و سالاروش بخردان

جهانجوی بر تخت زرین نشست

در رنج و دست بدی را ببست

نخستین چنین گفت کآن کز گناه

برآسود شد ایمن از کینه‌خواه

هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک

مر آن درد را دور باشد پزشک

که رشک آورد آز و گرم و گداز

دژ آگاه دیوی بود دیرساز

هرآن چیز کآنت نیاید پسند

دل دوست و دشمن بر آن بر مبند

مدارا خرد را برابر بود

خرد بر سر دانش افسر بود

به جای کسی گر تو نیکی کنی

مزن بر سرش تا دلش نشکنی

چو نیکی کنش باشی و بردبار

نباشی به چشم خردمند خوار

اگر بخت پیروز یاری دهد

مرا بر جهان کامگاری دهد

یکی دفتری سازم از راستی

که بندد در کژی و کاستی

همی ‌داشت یک چند گیتی به داد

زمانه بدو شاد و او نیز شاد

به هر سو فرستاد بیمر سپاه

همی ‌داشت گیتی ز دشمن نگاه

ده و هشت بگذشت سال از برش

به پاییز چون تیره گشت افسرش

بزرگان و دانندگان را بخواند

بر تخت زرین به زانو نشاند

چنین گفت کین چرخ ناپایدار

نه پرورده داند نه پرودگار

به تاج گرانمایگان ننگرد

شکاری که یابد همی بشکرد

کنون روز من بر سر آید همی

به نیرو شکست اندر آید همی

سپردم به هرمز کلاه و نگین

همه لشکر و گنج ایران زمین

همه گوش دارید و فرمان کنید

ز پیمان او رامش جان کنید

اگر چند پیروز با فر و یال

ز هرمز فزونست چندی به سال

ز هرمز همی‌ بینم آهستگی

خردمندی و داد و شایستگی

بگفت این و یک هفته زان پس بزیست

برفت و برو تخت چندی گریست

اگر صد بمانی و گر بیست‌ و پنج

ببایدت رفتن ز جای سپنج

هران چیز کآید همی در شمار

سزد گر نخوانی ورا پایدار

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید