chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

غزلیات سعدی

شاعر سعدی | غزلیات سعدی

اول دفتر به نام ایزد دانا

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می خورند منعم و درویش

روزی خود می برند پشه و عنقا

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

ای نفس خرم باد صبا

ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده ای مرحبا

قافله ی شب چه شنیدی ز صبح؟

مرغ سلیمان چه خبر از سبا؟

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می رود اندر رضا ؟

از در صلح آمده ای یا خلاف

با قدم خوف روم یا رجا؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

روی تو خوش می نماید آینه ی ما...

روی تو خوش می نماید آینه ی ما

کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا

چون می روشن در آبگینه ی صافی

خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت

از تو نباشد به هیچ روی شکیبا

صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما همه پیچیده در کمند تو عمدا

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یار...

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

شب فراق نخواهم دواج دیبا را

شب فراق نخواهم دواج دیبا را

که شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان که تویی برقعی فروآویز

و گر نه دل برود پیر پای برجا را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا...

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا...

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن، حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی، خود را نمی پسندم

کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بی...

ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را

اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می نکردم پیش ازین

روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد

چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن

گر وی به تیرم می زند استاده ام نشاب را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

گر ماه من برافکند از رخ نقاب ر...

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

برقع فرو هلد بجمال آفتاب را

گویی دو چشم جادوی عابد فریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را

اول نظر ز دست برفتم عنان عقل

وآن را که عقل رفت چه داند صواب را؟

گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق

بی حاصلست خوردن مستسقی آب را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

ای سرو بلند قامت دوست

ای سرو بلند قامت دوست

وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد

هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد

در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید

که فرق کند که ماه یا اوست؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

متی حللت بشیراز یا نسیم الصبح...

متی حللت بشیراز یا نسیم الصبح

خذالکتاب و بلغ سلامی الاحباب

اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست

همی کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

گر مرا بی تو در بهشت برند

گر مرا بی تو در بهشت برند

دیده از دیدنش بخواهم دوخت

کاین چنینم خدای وعده نکرد

که مرا در بهشت باید سوخت

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

گفتا چه کرده ام که نگاهم نمی ک...

گفتا چه کرده ام که نگاهم نمی کنی

وآن دوستی که داشتی اول چرا کمست؟

گفتا به جرم آنکه به هفتاد سالگی

سودای سور می پزی و جای ماتمست

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

آشفتن چشمهای مستت

آشفتن چشمهای مستت

دود دل یار مهربانست

وین طرفه که درد چشم او را

خونابه ز چشم ما روانست

دو فتنه به یک قرینه برخاست

پیداست که آخرالزمانست

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

خوب را گو پلاس در بر کن

خوب را گو پلاس در بر کن

که همان لعبت نگارینست

زشت را گو هزار حله بپوش

که همان مرده شوی پارینست

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

در قطره ی باران بهاری چه توان...

در قطره ی باران بهاری چه توان گفت؟

در نافه ی آهوی تتاری چه توان گفت؟

گر در همه چیزی صفت و نعت بگنجد

در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

سخن عشق حرامست بر آن بیهده گوی...

سخن عشق حرامست بر آن بیهده گوی

که چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد

حبذا همت سعدی و سخن گفتن او

که ز معشوق به ممدوح نمی پردازد

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

من بگویم ندیده ام دهنی

من بگویم ندیده ام دهنی

کز دهان تو تنگتر باشد

تنگتر زین دهان فراخ ولیک

نه همه تنگها شکر باشد

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

کوه عنبر نشسته بر زنخش

کوه عنبر نشسته بر زنخش

راست گویی بهیست مشک آلود

گر به چنگال صوفیان افتد

ندهندش مگر به شفتالود

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

هر ساعتم اندرون بجوشد خون را

هر ساعتم اندرون بجوشد خون را

واگاهی نیست مردم بیرون را

الا مگر آنکه روی لیلی دیدست

داند که چه درد می کشد مجنون را؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

عشاق به درگهت اسیرند بیا

عشاق به درگهت اسیرند بیا

بدخویی تو بر تو نگیرند بیا

هرجور و جفا که کرده ای معذوری

زان پیش که عذرت نپذیرند بیا

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

ای چشم تو مست خواب و سرمست شرا...

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب

صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب

مانند تو آدمی در آباد و خراب

باشد که در آیینه توان دید و در آب

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخ...

چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت

درمانش تحملست و سر پیش انداخت

یا ترک گل لعل همی باید گفت

یا با الم خار همی باید ساخت

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

دل می رود و دیده نمی شاید دوخت...

دل می رود و دیده نمی شاید دوخت

چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت

پروانه ی مستمند را شمع نسوخت

آن سوخت که شمع را چنین می افروخت

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

روزی گفتی شبی کنم دلشادت

روزی گفتی شبی کنم دلشادت

وز بند غمان خود کنم آزادت

دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت

وز گفته ی خود هیچ نیامد یادت؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

صد بار بگفتم به غلامان درت

صد بار بگفتم به غلامان درت

تا آینه دیگر نگذارند برت

ترسم که ببینی رخ همچون قمرت

کس باز نیاید دگر اندر نظرت

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

آن یار که عهد دوستداری بشکست

آن یار که عهد دوستداری بشکست

می رفت و منش گرفته دامان در دست

می گفت دگرباره به خوابم بینی

پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

شبها گذرد که دیده نتوانم بست

شبها گذرد که دیده نتوانم بست

مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

باشد که به دست خویش خونم ریزی

تا جان بدهم دامن مقصود به دست

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غ...

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ی ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل

بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

می‌ندانم چکنم چاره من این دستا...

می‌ندانم چکنم چاره من این دستان را

تا به دست آورم آن دلبر پردستان را

او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزد

تا به خون دل من رنگ کند دستان را

من بیچاره تهیدستم ازان می‌ترسم

که وصالش ندهد دست تهیدستان را

دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی

ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو...

ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب

کو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب

رومیانه روی دارد زنگیانه زلف و خال

چون کمال چاچیان ابروی دارد پرعتیب

از عجایبهای عالم سی و دو چیز عجیب

جمع می‌بینم عیان در روی او من بی حجیب

ماه و پروین تیر و زهره شمس و قوس و کاج و عاج

مورد و نرگس لعل و گل، سبزی و می وصل و فریب

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

قیامتست سفر کردن از دیار حبیب...

قیامتست سفر کردن از دیار حبیب

مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب

به ناز خفته چه داند که دردمند فراق

به شب چه می‌گذراند علی‌الخصوص غریب ؟

به قهر می‌روم و نیست آن مجال که باز

به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب

پدر به صبر نمودن مبالغت می‌کرد

ک ای پسر بس ازین روزگار بی‌ترتیب

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

چشم تو طلسم جاودانست

چشم تو طلسم جاودانست

یا فتنه ی آخرالزمانست

تا چشم بدی به زیر بنهد

دیگر به کرشمه در نهانست

ما را به کرشمه صید کردست

چشمست که چو چشم آهوانست

با لشکر غمزه ی تو در شهر

( … ) الامانست

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

حالم از شرح غمت افسانه ای ست

حالم از شرح غمت افسانه ای ست

چشمم از عکس رخت بتخانه ای ست

هر کجا بدگوهری در عالمست

در کنار آنچنان دردانه ای ست

بر امید زلف چون زنجیر تو

ای بسا عاقل که چون دیوانه ای ست

گفتم او را این چه زلف ( … )

گفت هان فی‌الجمله در ( … )

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

خسته ی تیغ فراقم سخت مشتاقم به...

خسته ی تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت

ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟

بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را

همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت

یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی

گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت

ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانی

هم بکن گر می‌توانی یک مهم ما کفایت

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

می‌روم با درد و حسرت از دیارت...

می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد

می‌گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد

سر ز پیشت برنمی‌آرم ز دستور طلب

شرم می‌دارم ز روی گلعذارت خیر باد

هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتت

از خدا باد آفرین بر روزگارت خیر باد

گر دهد عمرم امان رویت ببینم عاقبت

ور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر باد

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نبا...

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت

سری که باشد او را، در هر بصر نباش

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

بیت ۱ می میرم و همچنان نظر بر...

می میرم و همچنان نظر بر چپ و راست

تا آنکه نظر در او توان کرد کجاست

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

بیت ۲از روی نکو صبر نمی شاید...

از روی نکو صبر نمی شاید کرد

لیکن نه به اختیار می باید کرد

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

بیت ۳ خفتی و به خفتنت پراکنده...

خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم

برخاستی و به دیدنت زنده شدیم

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

بیت ۴ نقاب از بهر آن باشد که...

نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت

تو زیبایی به نام ایزد چرا باید که بربندی؟

ادامه شعر
شاعر سعدی | غزلیات سعدی

بیت ۵ می شنیدم به حسن چون قمر...

می شنیدم به حسن چون قمری

چون بدیدم از آن تو خوبتری

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید