chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

افصح المتکلمین مشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله سعدی شیرازی

می‌ندانم چکنم چاره من این دستان را

می‌ندانم چکنم چاره من این دستان را

تا به دست آورم آن دلبر پردستان را

او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزد

تا به خون دل من رنگ کند دستان را

من بیچاره تهیدستم ازان می‌ترسم

که وصالش ندهد دست تهیدستان را

دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی

ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را

در صفاتش نرسد گرچه بسی شرح دهد

طوطی طبع من آن بلبل پردستان را

هوس اوست دلم را چه توان گفت اگر

دست بر سرو بلندش نرسد پستان را؟

نرگس مست وی آزار دلم می‌طلبد

آنکه در عربده می‌آورد او مستان را

گر ببینم رخ خوبش نکنم میل به باغ

زانکه چون عارض او نیست گلی بستان را

هر که دیدست نگارین من اندر همه عمر

به تماشا نرود هیچ نگارستان را

نیست بر سعدی ازین واقعه و نیست عجب

گر غم فرقت او نیست کند هستان را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید