chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی لهراسپ ۷

چنان بود قیصر بدانگه به رای

که چون دختر او رسیدی به جای

چو گشتی بلند اختر و جفت جوی

بدیدی که آمدش هنگام شوی

یکی گرد کردی بکاخ انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن

هر انکس که بودی مر او را همال

ازان نامداران برآورده یال

ز کاخ پدر دختر ماه روی

بگشتی بران انجمن جفت جوی

پرستنده بودی بگرد اندرش

ز مردم نبودی پدید افسرش

پس پرده ی قیصر آن روزگار

سه بد دختر اندر جهان نامدار

ببالا و دیدار و آهستگی

ببایستگی هم بشایستگی

یکی بود مهتر کتایون بنام

خردمند و روشن دل و شادکام

کتایون چنان دید یک شب بخواب

که روشن شدی کشور از آفتاب

یکی انجمن مرد پیدا شدی

از انبوه مردم ثریا شدی

سر انجمن بود بیگانه یی

غریبی دل آزار و فرزانه یی

ببالای سرو و بدیدار ماه

نشستنش چون بر سر گاه شاه

یکی دسته دادی کتایون بدوی

وزو بستدی دسته ی رنگ و بوی

یکی انجمن کرد قیصر بزرگ

هر آنکس که بودند گرد و سترگ

بشبگیر چون بردمید آفتاب

سر نامداران برآمد زخواب

بران انجمن شاد بنشاندند

ازان پس پری چهره را خواندند

کتایون بشد با پرستار شست

یکی دسته گل هر یکی را بدست

همی گشت چندان کش آمد ستوه

پسندش نیامد کسی زان گروه

از ایوان سوی پرده بنهاد روی

خرامان و پویان و دل جفت جوی

هم آنگه زمین گشت چون پر زاغ

چنین تا سر از کوه برزد چراغ

بفرمود قیصر که از کهتوران

بروم اندرون مایه ور مهتران

بیارند یکسر به کاخ بلند

بدان تا که باشد بخوبی پسند

چو آگاهی آمد بهر مهتری

بهر نامداری و کنداوری

خردمند مهتر بگشتاسپ گفت

که چندین چه باشی تو اندر نهفت

برو تا مگر تاج و گاه مهی

ببینی دلت گردد از غم تهی

چو بشنید گشتاسپ با او برفت

بایوان قیصر خرامید تفت

به پیغوله یی شد فرود از مهان

پر از درد بنشست خسته نهان

برفتند بیدار دل بندگان

کتایون و گل رخ پرستندگان

همی گشت بر گرد ایوان خویش

پسش بخردان و پرستار پیش

چو از دور گشتاسپ را دید گفت

که آن خواب سر برکشید از نهفت

بدان مایه ور نامدار افسرش

هم آنگه بیاراست خرم سرش

چو دستور آموزگار آن بدید

هم اندر زمان پیش قیصر دوید

که مردی گزین کرد از انجمن

ببالای سرو سهی در چمن

به رخ چون گلستان و با یال و کفت

که هر کش ببیند بماند شگفت

بد آنست کو را ندانیم کیست

تو گویی همه فره ایزدیست

چنین داد پاسخ که دختر مباد

که از پرده عیب آورد بر نژاد

اگر من سپارم بدو دخترم

بننگ اندرون پست گردد سرم

هم او را و آنرا که او برگزید

بکاخ اندرون سر بباید برید

سقف گفت کاین نیست کاری گران

که پیش از تو بودند چندی سران

تو با دخترت گفتی انباز جوی

نگفتی که رومی سرافراز جوی

کنون جست آنرا که آمدش خوش

تو از راه یزدان سرت را مکش

چنین بود رسم نیاکان تو

سرافراز و دیندار و پاکان تو

بآیین این شد پی افکنده روم

تو راهی مگیر اندر آباد بوم

همایون نباشد چنین خود مگوی

به راهی که هرگز نرفتی مپوی

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید