chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی لهراسپ ۵

چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید

پیاده شد و باژ خواهش بدید

یکی پیرسر بود هیشوی نام

جوانمرد و بیدار و با رای و کام

برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

از ایران یکی نامدارم دبیر

خردمند و روشن دل و یادگیر

بکشتی برین آب اگر بگذرم

سپاسی نهی جاودان بر سرم

چنین گفت شایسته ای تاج را

و یا جوشن و تیغ و تاراج را

کنون راز بگشای و با من بگوی

ازین سان بدریا گذشتن مجوی

مرا هدیه باید اگر گفت راست

تورا رای و راه دبیری کجاست

ز هیشوی بشنید گشتاسپ گفت

که از تو مرا نیست چیزی نهفت

ز من هرچ خواهی ندارم دریغ

ازین افسر و مهر و دینار و تیغ

ز دینار لختی بهیشوی داد

ازان هدیه شد مرد گیرنده شاد

ز کشتی سبک بادبان برکشید

جهانجوی را سوی قیصر کشید

یکی شارسان بد بروم اندرون

سه فرسنگ پهنای شهرش فزون

برآورده ی سلم جای بزرگ

نشستنگه قیصران سترگ

چو گشتاسپ آمد بدان شارستان

همی جست جای یکی کارستان

همی گشت یک هفته بر گرد روم

همی کار جست اندر آباد بوم

چو چیزی که بودش بخورد و بداد

همی رفت ناشاد و دل پر زباد

چو در شهر آباد چندی بگشت

ز ایوان بدیوان قیصر گذشت

باسقف چنین گفت کای دستگیر

ز ایران یکی نامجویم دبیر

بدین کار باشم تورا یارمند

ز دیوان کنم هرچ آید پسند

دبیران که بودند در بارگاه

همی کرد هر یک بدیگر نگاه

کزین کلک پولاد گریان شود

همان روی قرطاس بریان شود

یکی باره باید بزیرش بلند

ببازو کمان و بزین بر کمند

بآواز گفتند ما را دبیر

زیانست پیش آمدن ناگزیر

چو بشنید گشتاسپ دل پر ز درد

ز دیوان بیامد دو رخساره زرد

یکی باد سرد از جگر برکشید

بنزدیک چوپان قیصر رسید

جوانمرد را نام نستاو بود

دلیر و هشیوار و با تاو بود

بنزدیک نستاو چون شد فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

نگه کرد چوپان و بنواختش

بنزدیکی خویش بنشاختش

چه مردی بدو گفت با من بگوی

که هم شاه شاخی و هم نامجوی

چنین داد پاسخ که ای نامدار

یکی کره تازم دلیر و سوار

مرا گر نوازی بکار آیمت

برنج و ببد نیز یار آیمت

بدو گفت نستاو زین در بگرد

تو ایدر غریبی و بی پای مرد

بیابان و دریا و اسپان یله

بنا آشنا چون سپارم گله

چو بشنید گشتاسپ غمگین برفت

ره ساربانان قیصر گرفت

یکی آفرین کرد بر ساربان

که پیروز بادی و روشن روان

خردمند چون روی گشتاسپ دید

پذیره شد و جایگاهش گزید

سبک باز گسترد گستردنی

بیاورد چیزی که بد خوردنی

چنین گفت گشتاسپ با ساروان

که ای مرد بیدار و روشن روان

مرا ده یکی کاروانی شتر

چو رای آیدت مزد ما هم ببر

بدو ساربان گفت کای شیرمرد

نزیبد تورا هرگز این کارکرد

به چیزی که ما راست چون سر کنی

به آید گر آهنگ قیصر کنی

تورا بی نیازی دهد زین سخن

جز آهنگ درگاه قیصر مکن

و گر گم شدت راه دارم هیون

پسندیده و مردم رهنمون

برو آفرین کرد و برگشت زوی

پر از غم سوی شهر بنهاد روی

شد آن دردها بر دلش بر گران

بیامد ببازار آهنگران

یکی نامور بود بوراب نام

پسندیده آهنگری شادکام

همی ساختی نعل اسپان شاه

بر قیصر او را بدی پایگاه

ورا یار و شاگرد بد سی و پنج

ز پتک و ز آهن رسیده برنج

بدکانش بنشست گشتاسپ دیر

شد آن پیشه کار از نشستنش سیر

بدو گفت آهنگر ای نیکخوی

چه داری بدکان ما آرزوی

چنین داد پاسخ که ای نیک بخت

نپیچم سر از پتک وز کار سخت

مرا گر بداری تو یاری کنم

برین پتک و سندان سواری کنم

چو بشنید بوراب زو داستان

بیاری او گشت همداستان

گرانمایه گویی بآتش بتافت

چو شد تافته سوی سندان شتافت

بگشتاسپ دادند پتکی گران

برو انجمن گشته آهنگران

بزد پتک و بشکست سندان و گوی

ازو گشت بازار پر گفت و گوی

بترسید بوراب و گفت ای جوان

بزخم تو آهن ندارد توان

نه پتک و نه آتش نه سندان نه دم

چو بشنید گشتاسپ زان شد دژم

بینداخت پتک و بشد گرسنه

نه روی خورش بد نه جای بنه

نماند بکس روز سختی نه رنج

نه آسانی و شادمانی نه گنج

بد و نیک بر ما همی بگذرد

نباشد دژم هر که دارد خرد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید