من از پند کیخسرو افزون کنم
زدل کینه و آز بیرون کنم
بسازید و از داد باشید شاد
تن آسان و از کین مگیرید یاد
مهان جهان آفرین خواندند
ورا شهریار زمین خواندند
گرانمایه لهراسپ آرام یافت
خرد مایه و کام پدرام یافت
ازان پس فرستاد کسها بروم
بهند و بچین و بآباد بوم
زهر مرز هرکس که دانا بدند
به پیمانش اندر توانا بدند
زهر کشوری برگرفتند راه
برفتند پویان بنزدیک شاه
زدانش چشیدند هر شور و تلخ
ببودند با کام چندی ببلخ
یکی شارسانی برآورد شاه
پر از برزن و کوی و بازارگاه
بهر برزنی جشنگاهی سده
همه گرد بر گردش آتشکده
یکی آذری ساخت برزین بنام
که با فرخی بود و با برز و کام