chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی نوذر ۴

سپیده چو از کوه سر برکشید

طلایه به پیش دهستان رسید

میان دو لشکر دو فرسنگ بود

همه ساز و آرایش جنگ بود

یکی ترک بُد نام او بارمان

همی خفته را گفت بیدارمان

بیامد سپه را همی بنگرید

سراپرده ی شاه نوذر بدید

بشد نزد سالار توران سپاه

نشان داد ازآن لشکر و بارگاه

وزان پس به سالار بیدار گفت

که ما را هنر چند باید نهفت

به دستوری شاه من شیروار

بجویم ازآن انجمن کارزار

ببینند پیدا زمن دستبرد

جز از من کسی را نخوانند گرد

چنین گفت اغریرث هوشمند

که گر بارمان را رسد زین گزند

دل مرزبانان شکسته شود

برین انجمن کار بسته شود

یکی مرد بی نام باید گزید

که انگشت ازآن پس نباید گزید

پر آژنگ شد روی پور پشنگ

ز گفتار اغریرث آمدش ننگ

بروی دژم گفت با بارمان

که جوشن بپوش و بزه کن کمان

تو باشی بران انجمن سرفراز

بانگشت دندان نیاید بگاز

بشد بارمان تا بدشت نبرد

سوی قارن کاوه آواز کرد

کزین لشکر نوذر نامدار

که داری که با من کند کارزار

نگه کرد قارن به مردان مرد

ازآن انجمن تا که جوید نبرد

کس از نامدارانش پاسخ نداد

مگر پیر گشته دلاور قباد

دژم گشت سالار بسیار هوش

زگفت برادر برآمد بجوش

زخشمش سرشک اندر آمد بچشم

از آن لشکر گشن بد جای خشم

زچندان جوان مردم جنگجوی

یکی پیر جوید همی رزم اوی

دل قارن آزرده گشت از قباد

میان دلیران زبان برگشاد

که سال تو اکنون به جایی رسید

که از جنگ دستت بباید کشید

تویی مایه ور کدخدای سپاه

همی بر تو گردد همه رای شاه

به خون گر شود لعل مویی سپید

شوند این دلیران همه ناامید

شکست اندر آید بدین رزم گاه

پر از درد گردد دل نیک خواه

نگه کن که با قارن رزم زن

چه گوید قباد اندران انجمن

بدان ای برادر که تن مرگ راست

سر رزم زن سودن ترگ راست

زگاه خجسته منوچهر باز

از امروز بودم تن اندر گداز

کسی زنده بر آسمان نگذرد

شکارست و مرگش همی بشکرد

یکی را برآید به شمشیر هوش

بدانگه که آید دو لشکر بجوش

تنش کرکس و شیر درّنده راست

سرش نیزه و تیغ برنده راست

یکی را به بستر برآید زمان

همی رفت باید ز بن بی گمان

اگر من روم زین جهان فراخ

برادر به جای است با برز و شاخ

یکی دخمه ی خسروانی کند

پس از رفتنم مهربانی کند

سرم را به کافور و مشک و گلاب

تنم را بدان جای جاوید خواب

سپار ای برادر تو پدرود باش

همیشه خرد تار و تو پود باش

بگفت این و بگرفت نیزه به دست

بآوردگه رفت چون پیل مست

چنین گفت با رزم زن بارمان

که آورد پیشم سرت را زمان

ببایست ماندن که خود روزگار

همی کرد با جان تو کارزار

چنین گفت مر بارمان را قباد

که یکچند گیتی مرا داد داد

بجایی توان مرد کاید زمان

بیاید زمان یکزمان بی گمان

بگفت و برانگیخت شبدیز را

بداد آرمیدن دل تیز را

زشبگیر تا سایه گسترد هور

همی این بران آن برین کرد زور

به فرجام پیروز شد بارمان

به میدان جنگ اندر آمد دمان

یکی خشت زد بر سرین قباد

که بند کمرگاه او برگشاد

زاسپ اندر آمد نگونسارسر

شد آن شیر دل پیر سالار سر

بشد بارمان نزد افراسیاب

شکفته دو رخسار با جاه و آب

یکی خلعتش داد کاندر جهان

کس از کهتران نستد آن از مهان

چو او کشته شد قارن رزمجوی

سپه را بیاورد و بنهاد روی

دو لشکر بکردار دریای چین

تو گفتی که شد جنب جنبان زمین

درخشیدن تیغ الماس گون

شده لعل و آهار داده بخون

به گرد اندرون همچو دریای آب

که شنگرف بارد برو آفتاب

پر از ناله ی کوس شد مغز میغ

پر از آب شنگرف شد جان تیغ

به هر سو که قارن برافکند اسپ

همی تافت آهن چو آذر گشسپ

تو گفتی که الماس مرجان فشاند

چه مرجان که در کین همی جان فشاند

زقارن چو افراسیاب آن بدید

بزد اسپ و لشکر سوی او کشید

یکی رزم تا شب برآمد زکوه

بکردند و نامد دل از کین ستوه

چو شب تیره شد قارن رزمخواه

بیاورد سوی دهستان سپاه

بر نوذر آمد بپرده سرای

زخون برادر شده دل ز جای

ورا دید نوذر فرو ریخت آب

ازآن مژّه ی سیر نادیده خواب

چنین گفت کز مرگ سام سوار

ندیدم روانرا چنین سوگوار

چو خورشید بادا روان قباد

تورازین جهان جاودان بهر باد

کزین رزم و ز مرگمان چاره نیست

زمی را جز از گور گهواره نیست

چنین گفت قارن که تا زاده ام

تن پر هنر مرگ را داده ام

فریدون نهاد این کله بر سرم

که بر کین ایرج زمین بسپرم

هنوز آن کمربند نگشاده ام

همان تیغ پولاد ننهاده ام

برادر شد آن مرد سنگ و خرد

سرانجام من هم برین بگذرد

انوشه بدی تو که امروز جنگ

بتنگ اندر آورد پور پشنگ

چو از لشکرش گشت لختی تباه

از آسودگان خواست چندی سپاه

مرا دید با گرزه ی گاوروی

بیامد به نزدیک من جنگجوی

به رویش بران گونه اندر شدم

که با دیدگانش برابر شدم

یکی جادوی ساخت با من بجنگ

که با چشم روشن نماند آب و رنگ

شب آمد جهان سربه سر تیره گشت

مرا بازو از کوفتن خیره گشت

تو گفتی زمانه سرآید همی

هوا زیر خاک اندر آید همی

ببایست برگشتن از رزمگاه

که گرد سپه بود و شب شد سیاه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید