chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی نوذر ۲

پس آنگه زمرگ منوچهر شاه

بشد آگهی تا به توران سپاه

زنا رفتن کار نوذر همان

یکایک بگفتند با بدگمان

چو بشنید سالار ترکان پشنگ

چنان خواست کاید بایران بجنگ

یکی یاد کرد از نیا زاد شم

هم از تور بر زد یکی تیز دم

ز کار منوچهر و از لشکرش

زگردان و سالار و از کشورش

همه نامداران کشورش را

بخواند و بزرگان لشکرش را

چو ارجسپ و گرسیوز و بارمان

چو کلباد جنگی هژبر دمان

سپهبدش چون ویسه ی تیز چنگ

که سالار بُد بر سپاه پشنگ

جهان پهلوان پورش افراسیاب

بخواندش درنگی و آمد شتاب

سخن راند از تور و از سلم گفت

که کین زیر دامن نشاید نهفت

کسی را کجا مغز جوشیده نیست

بَرو بر چنین کار پوشیده نیست

که با ما چه کردند ایرانیان

بدی را ببستند یک یک میان

کنون روز تندی و کین جستن است

رخ از خون دیده گه شستن است

زگفت پدر مغز افراسیاب

برآمد ز آرام و ز خورد و خواب

بپیش پدر شد گشاده زبان

دل آگنده از کین کمر بر میان

که شایسته ی جنگ شیران منم

هم آورد سالار ایران منم

اگر زادشم تیغ بر داشتی

جهان را بگرشاسپ نگذاشتی

میان را ببستی بکین آوری

به ایران نکردی مگر سروری

کنون هر چه مانیده بود از نیا

زکین جستن و چاره و کیمیا

گشادنش بر تیغ تیز من است

گه شورش و رستخیز من است

به مغز پشنگ اندر آمد شتاب

چو دید آن سهی قد افراسیاب

برو بازوی شیر و هم زور پیل

وزو سایه گسترده بر چند میل

زبانش به کردار برنده تیغ

چو دریا دل و کف چو بارنده میغ

بفرمود تا برکشد تیغ جنگ

بایران شود با سپاه پشنگ

سپهبد چو شایسته بیند پسر

سزد گر برآرد بخورشید سر

پس از مرگ باشد سر او بجای

ازیرا پسر نام زه رهنمای

چو شد ساخته کار جنگ آزمای

به کاخ آمد اغریرث رهنمای

بپیش پدر شد پر اندیشه دل

که اندیشه دارد همی پیشه دل

چنین گفت کای کار دیده پدر

زترکان بمردی برآورده سر

منوچهر از ایران اگر کم شده ست

سپهدار چون سام نیرم شده ست

چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن

جز این نامداران آن انجمن

تو دانی که با سلم و تور سترگ

چه آمد ازآن تیغ زن پیر گرگ

نیا زاد شم شاه توران سپاه

که ترکش همی سود بر چرخ و ماه

ازین در سخن هیچ گونه نراند

به آرام بر نامه ی کین نخواند

اگر ما نشوریم بهتر بود

کزین جنبش آشوب کشور بود

پسر را چنین داد پاسخ پشنگ

که افراسیاب آن دلاور نهنگ

یکی نرّه شیر است روز شکار

یکی پیل جنگی گه کارزار

تورانیز با او بباید شدن

به هر بیش و کم رای فرّخ زدن

نبیره که کین نیارا نجست

سزد گر نخوانی نژادش درست

چو از دامن ابر چین کم شود

بیابان زباران پر از نم شود

چراگاه اسپان شود کوه و دشت

گیاه ار ز یال یلان بر گذشت

جهان سربه سر سبز گردد زخوید

به هامون سراپرده باید کشید

سپه را همه سوی آمل براند

دلی شاد بر سبزه و گل براند

دهستان و گرگان همه زیر نعل

بکوبید و ز خون کنید آب لعل

منوچهر ازآن جایگه جنگجوی

به کینه سوی تور بنهاد روی

بکوشید با قارن رزم زن

دگر گرد گرشاسپ زان انجمن

مگر دست یابید بر دشت کین

براین دو سرافراز ایران زمین

روان نیاکان ما خوش کنید

دل بدسگالان پر آتش کنید

چنین گفت با نامور نامجوی

که من خون به کین اندر آرم به جوی

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید