دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ز تو درشکست عهدم، ز تو باد شد قرارم
ز ره زیاده جویی، به طریق خیره رویی
بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد
من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم؟!
چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد
سگ لنگ را بگوید که:«برس بدان شکارم»
چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین
بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم
اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر
همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم
نه ز دام من ملالی، نه ز جام من وبالی
نه نظیر من جمالی، چه غریب و ندره یارم؟!
خمش! ار دگر بگویم ز مقالت خوش او
بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم
تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر
رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم