chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

کلیات شمس تبریزی جلد ۴

شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۲۳

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم

پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم

سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم

نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم

چو به رازهای فردان برسیده ام چو مردان

چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم

همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد

که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۲۴

خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم

سر مست گفته باشد، من از این خبر ندارم

شب و روز می بکوشم که برهنه را بپوشم

نه چنان دکان فروشم که دکان نو برآرم

علمی به دست مستی دو هزار مست با وی

به میان شهر گردان که خمار شهریارم

به چه میخ بندم آن را که فقاع از او گشاید؟!

چه شکار گیرم آن جا که شکار آن شکارم؟!

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۲۵

دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم

ز تو درشکست عهدم، ز تو باد شد قرارم

ز ره زیاده جویی، به طریق خیره رویی

بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم

همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد

من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم؟!

چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد

سگ لنگ را بگوید که:«برس بدان شکارم»

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۲۶

فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم؟!

نبود شبی که آیم ز میان کار گویم

ز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرا

بجهم ازین میان و سخن و کنار گویم

ز فراق گلستانش چو در امتحان خارم

برهم ز خار چون گل، سخن از عذار گویم

همه بانگ زاغ آید به خرابه های بهمن

برهم از این، چو بلبل صفت بهار گویم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۲۷

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

به کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم

چه کمی درآید آخر به شرابخانه ی تو

اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم

چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غم

که در این میان همیشه غم توست غمگسارم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۲۸

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم

مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم

جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم

وز پی نور شدن موم مرا مالیدم

رای او دیدم و رای کژ خود افکندم

نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم

او به دست من و کورانه به دستش جستم

من به دست وی و از بی خبران پرسیدم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۲۹

دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم؟!

یا نمکدان کی دیدست که من در شورم؟!

هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست

هر چه امروز بگویم بکنم معذورم

بوی جان هر نفسی از لب من می آید

تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم

گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی

آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۳۰

گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم

ور لبش جور کند از بن دندان بکشم

ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند

پای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم

گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند

همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم

لعل در کوه بود، گوهر در قلزم تلخ

از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۶۳۱

در فروبند که ما عاشق این میکده ایم

درده آن باده ی جان را که سبک دل شده ایم

برجه ای ساقی چالاک، میان را بربند

به خدا کز سفر دور و دراز آمده ایم

برگشا مشک طرب را که ز رشک کف تو

از کف زهره به صد لابه قدح نستده ایم

در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا

چاره رطل گران کن که همه می زده ایم

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۷۸۵

بیا بیا، دلدار من، دلدار من، درآ درآ در کار من، در کار من

تویی تویی گلزار من، گلزار من، بگو بگو اسرار من، اسرار من

بیا بیا، درویش من! درویش من! مرو مرو از پیش من از پیش من

تویی تویی هم کیش من، هم کیش من، تویی تویی هم خویش من، هم خویش من

هر جا روم با من روی با من روی، هر منزلی محرم شوی، محرم شوی

روز و شبم مونس تویی، مونس تویی، دام مرا خوش آهوی خوش آهوی

ای شمع من بس روشنی، بس روشنی، در خانه ام چون روزنی، چون روزنی

تیر بلا چون دررسد چون دررسد، هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۷۸۶

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی، ای رونق بستان من

چون می روی بی من مرو، ای جان جان، بی تن مرو

وز چشم من بیرون مشو، ای شعله ی تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۷۸۷

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون

بنوشت توقیعت خدا کالاخرون السابقون

زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او

سر کرده صورت های او از بحر جان آبگون

آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده

در سجده ی شکر آمده سرهای نحن الصافون

رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان؟!

شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۷۸۸

تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون؟!

نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون

تا کی زنی بر خانه ها تو قفل با دندانها؟!

تا چند چینی دانها؟! دام اجل کردت زبون

شد اسب و زین نقره گین، بر مرکب چوبین نشین

زین بر جنازه نه، ببین دستان این دنیای دون

برکن قبا و پیرهن، تسلیم شو اندر کفن

بیرون شو از باغ و چمن، ساکن شو اندر خاک و خون

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۷۸۹

ای عاشقان ای عاشقان، هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته، قطارها آراسته

از ما حلالی خواسته، چه خفته اید، ای کاروان؟!

این بانگ ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس

هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان

زین شمع های سرنگون، زین پرده های نیلگون

خلقی عجب آید برون تا غیب ها گردد عیان

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۷۹۰

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت:«ای چمن

صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من؟!»

گفتم:«صلای ماجرا، ما را نمی پرسی چرا؟!»

گفتا که:«پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن»

گفتم:«ز پرسش تو بحل، باری اشارت را مهل»

گفت:«از اشارت های دل هم جان بسوزد هم بدن»

گفتم که:«چونی در سفر؟» گفتا:«که چون باشد قمر؟

سیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن»

ادامه شعر
شاعر مولوی | کلیات شمس تبریزی جلد ۴

۱۷۹۱

بویی همی آید مرا، مانا که باشد یار من

بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من

کی یاد من رفت از دلش؟! ای در دل و جان منزلش

هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من

خاصه کنون از جوش او زان جوش بی روپوش او

رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من

پرده ست بر احوال من این گفتی و این قال من

ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید