دوش در خواب جنان ديد دو چشم بختم
که دگر گلشن امّيد من آراسته بود
از گل و لاله جهان خرّم و آنگه به کنار
دوست بنشسته و دشمن به ميان خاسته بود
بدر شد ماه اميد من و روشن دل گشت
گرچه از جور محاق فلکي کاسته بود
شکر معبود همي کردم و گفتم آخر
برسيد آنچه دل من ز خدا خواسته بود
اگر به بند زمانه کسي شود محبوس
ز حال او بنمايند مردم استفسار
منم که گر به غلط چون کسي برد نامم
هزار بار بگويد ز ترس استغفار