chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملک جهان خاتون

گفتم به غم که از همه ابناي روزگار

گفتم به غم که از همه ابناي روزگار

با من وفا کسي چو تو ياري به سر نبرد

غم گفت چون کنم که غريبي و بي نوا

بي مونسي چگونه تواني دمي سپرد

گوي مراد در خم چوگان آن کس است

کز صبر پاي در سر ميدان غم فشرد

خوش باش شادي و غم دنيا عدم شمر

رستم ببين چه دارد و کاووس کي چه برد

خوناب ديده ام به رخ دل فرو دويد

جز نقش دوست هرچه همي ديد مي سترد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید