گفتم به غم که از همه ابناي روزگار
با من وفا کسي چو تو ياري به سر نبرد
غم گفت چون کنم که غريبي و بي نوا
بي مونسي چگونه تواني دمي سپرد
گوي مراد در خم چوگان آن کس است
کز صبر پاي در سر ميدان غم فشرد
خوش باش شادي و غم دنيا عدم شمر
رستم ببين چه دارد و کاووس کي چه برد
خوناب ديده ام به رخ دل فرو دويد
جز نقش دوست هرچه همي ديد مي سترد