chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملک جهان خاتون

کدام درد که ننهاد بر دلم گردون

کدام درد که ننهاد بر دلم گردون

کدام غم که نخوردم من از زمانه دون

کدام حسرت و جوري نديده ام به جهان

کزان ستم رخ جان را نکرده ام گلگون

کدام سرو سهي کاو نرفت از چشمم

که در فراق نپالوده ام ز مژگان خون

چه کرده ام من بيچاره کم جزا اينست

مگر ز بخت بدست اين و طالع وارون

برفت ليلي خوش منظرم ز ديده از آن

شدم ز درد فراقش بدين صفت مجنون

کسي که افعي هجرانش زخم بر دل زد

گمان مبر که شفا يابد از هزار افسون

به آب ديده تصوّر که آتش دل من

فرو نشيند ليکن همي شود افزون

به روي چون زر من اشک سيم مي بيني

مگر که غافلي اي جان من ز ريش درون

جهان بسوخت در اين درد و بر جهان دل خلق

که چون به سر برد آخر درين مصيبت چون

جواب داد که چونم که کس مباد چو من

نه روزگار و نه دلدار و تن ذليل و زبون

ولي اميد به بخشايش خدا دارم

که آورد تنم از آتش گنه بيرون

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید