chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملک جهان خاتون

از آتش غم هجرم به سر برآيد دود

از آتش غم هجرم به سر برآيد دود

هزار چشمه خونم ز چشمها بگشود

ز دست اين فلک شوخ چشم بي آزرم

که کرد باز مرا روزگار کور و کبود

قسم به خاک عزيزان که تا ز مادر دهر

من ضعيف بلا ديده آمدم به وجود

نديده ام ز جهان جز جفا و جور و ستم

نبوده ام ز زمانه زمانکي خشنود

ببرد يک سره از من شکيب و صبر و قرار

ز درد بر دل من هر زمان غمي افزود

بسوخت جان جهاني ازين ستم بر من

هر آنکه ديد مرا در جهان همي بخشود

به هر که دل بنهادم دلم بسوخت به درد

به هرکه در نگرستم ز چشم من بربود

چه گويم اينکه درين واقعه به من چه رسيد

که ديد روز چنين در جهان بگو که شنود

وزيد باد فنا و ربود گل ز برم

نماند طاقت و جانم ز خار غم فرسود

ز بخت بد که مرا بود اصل مادر زاد

به زجر چهره بختم بکرد خون آلود

نگار مهوش من نور ديده سلطان بخت

که در زمانه به شکل و شمايل تو نبود

برفت و جان جهان را به داغ هجر بخست

وداع کرد و مرا از دو ديده خون پالود

به حسرتش ز جهان برد و در مغاک انداخت

دريغ آن صنم گلعذار سيم وجود

نداشت يک نفس از شادي زمانه نصيب

نه يک زمان غمش از خاطر حزين بزدود

نه از زمانه بدمهر مهرباني ديد

نه يک نفس به همه عمر خويشتن آسود

زهي زمانه بدعهد شوخ ناهموار

تو را به غير جفا شيوه خود بگو که چه بود

نجسته مهر ز روي بتان چون خورشيد

نکرد رحم به دلهاي تنگ غم فرسود

کدام نرگس رعنا به آب جان پرورد

که عاقبت سر او را به داس غم ندرود

کدام سرو سهي را به ناز برنکشيد

که هم به ارّه قهرش نياورد به سجود

طبيب ناصح و ياران همدمم گويند

به صبر کوش که جز صبر چاره نيست و نبود

ندا رسيد که اي بلبلان شوريده

چو گل ز دست ربودت زمانه ناله چه سود

رضا رضاي خداوند و بندگان تسليم

بده تو صبر جزيلم به محنت اي معبود

ببرد مونس جان را به زجر از بر من

بکرد شادي عالم ز پيش ما بدرود

اگر از درد برآرم هزار ناله چو چنگ

وگر ز سوز بسوزم به داغ غم چون عود

به هرچه حکم کني حاکمي و ما بنده

فداي راه رضا کرده ايم بود و وجود

هرآنکه روح به قالب رسيدش از افلاک

به عاقبت ز وجودش مفارقت فرمود

اگر تو سر طلبي سر فداي راهت باد

وگر تو جان بستاني جهان و جان موجود

ببخش بارخدايا مرا به رحمت خويش

اگرچه نيست اميدم به طالع مسعود

بسيست بار گنه بر دل ستمکش من

بود که عاقبت کار ما شود خشنود

گناهکارم و مجرم به درگه لطفت

اميد آنکه نباشم به حضرتت مردود

مرادم ار ندهد در جهان نمي طلبم

مرا وصال تو باشد ز عالمي مقصود

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید