گل فرو ريخت و رخ از باغ جهان پنهان کرد
بلبل دلشده را خسته دل و نالان کرد
گل نخنديد ز بستان اميدم به ستم
خار هجران تو اي جان اثرم در جان کرد
بخت برگشت ز من تا تو شدي از بر من
روز هجران توأم بي سر و بي سامان کرد
روز وصل تو نشد روزي من زآنکه مرا
بخت وارونه حوالت به شب هجران کرد
بس عجب واقعه اي بد که مثل را گويند
رخ خورشيد به گل کي بتوان پنهان کرد
زاري من به فلک بر شد ليکن چه کنم
بجز از صبر و تحمّل تو بگو چتوان کرد
درد هجر تو چنانست که طبيبان جهان
نتوانند يکي درد مرا درمان کرد
درد بسيار کشيدم ز فلک ليک عجب
آن همه درد و بلا بر دل من آسان کرد
تير هجران عزيزان به دلم بود بسي
ليک پيکان فراق تو اثر در جان کرد