chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملک جهان خاتون

دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت

دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت

و آن جان نازنين به جوان از جهان برفت

دل پر ز مهر روي چو ماهش بدي چه سود

کاندر فراق روي وي از تن روان برفت

بلبل بگو که باز نخواند ميان باغ

کان روي همچو گل ز در بوستان برفت

اي دل بگو به منزل جانان تو کي رسي

کآن جان نازنين ز پي کاروان برفت

فرياد و ناله ام ز سر چرخ هفتمين

بگذشت و اشک ديده ام از ناودان برفت

سلطان بخت من به سر تخت وصل بود

آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت

اي نور ديده شد ز غم تو جهان خراب

کان نور ديده ام ز جهان نوجوان برفت

آخر کدام حسرت و دردي که از جهان

با خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید