ز دل کردي فراموشم تو يارا
مگر عادت چنين باشد شما را
ز شوق نقطه ي خالت چو پرگار
چرا سرگشته مي داري تو ما را
بترس از آه زار دردمندان
که تأثيري بود بي شک دعا را
طبيب من تويي رنجور عشقم
به جان و دل همي جويم دوا را
به درد دل گرفتارم وليکن
به درمان مي دهي ما را مدارا
بگو کي غم خورد سلطان حسنش
به لب گر جان رسد هر دم گدا را
ندارد مهرباني آن ستمگر
مگر دارد دلي از سنگ خارا
اگر در راه عشقش خاک گردم
بگو آخر چه نقصان کيميا را
جهان پيشم ندارد اعتباري
که با کس کي به سر برد او وفا را