تو سر بر من گران داري نگارا
نگويي از چه رو آخر خدا را
مکن بر من جفا و جور از اين بيش
که طاقت طاق شد زين جور ما را
ز حد بيرون مبر کز درد مرديم
که حدّي باشد اي دلبر جفا را
چو دل در طرّه ي زلف تو بستيم
سزد گر نشکني عهد و وفا را
به خون دل منقش مي کنم روي
چو در دستم نمي آيي نگارا
تو بر ما گر کسي ديگر گزيني
به جاي تو دگر کس نيست ما را
صبا را از سر و زلف تو گفتم
که بويي آورد اين بينوا را
ندانستم به دام زلف مشکين
گرفتار آورد دردم صبا را
به شکر آنکه سلطان جهاني
دوا کن گه گهي حال گدا را