chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملک جهان خاتون

۴

من دلداده ندارم به غم عشق دوا

چاره ي درد من خسته بجو بهر خدا

من سودازده در عشق تو سرگردانم

همچو زلف تو به گرد رخ تو، بي سر و پا

زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لب

قصّه حال دل خويش بگفتم به صبا

گفتمش از من دلخسته به دلدار بگوي

يک شبم از سر لطف از در کاشانه درآ

من چنين واله و سرگشته و مشتاق به تو

تو گريزان زمن خسته نگويي که چرا

نظري کن به دو چشمم توبه حالم صنما

که ز هجران تو چون زلف تو گشتم شيدا

چون به خاک در تو تشنه به جانم چه کنم

از سر لطف و کرامت نظري کن سوي ما

به جفا تا به کي آخر دل ما بخراشي

مي نيابم ز سر کوي تو بويي ز وفا

گرچه در کار جهان نيست وفا مي دانم

ليکن از يار بگو چند توان برد جفا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید