دلبرا تا کي مرا داري ز وصل خود جدا
رحمتي کن بر من دلخسته از بهر خدا
نيک زارم در غم عشقت به تاريکي هجر
از من مسکين پيامي بر به يارم اي صبا
با دلارامم بگو تا کي جفا بر من کني
بي وفا يارا ستم بر ما چرا داري روا
بر اميد آنکه بر حال من اندازي نظر
بر سر کويت مقيمم روز و شب همچون گدا
من گداي کوي تو گشتم به بوي لطف تو
بر گدا آخر مکن چندين جفا اي پادشا
گشته ام بيگانه از بود و وجود خويشتن
تا شدم در کوي تو با روي خوبت آشنا
نرگس رعناي تو بر بود از من جان و دل
در جهان يکتا شدم تا ديدم آن زلف دوتا
گفتم اي جان و جهان يک ره به وصلم شاد کن
گفت اي مسکين گدا از سر برون کن اين هوا