chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ملک جهان خاتون

۲

اي گوهر لطافت و اي منبع صفا

برديم از فراق تو بر وصلت التجا

بر بستر غميم فتاده ز روز هجر

آخر شبي خلاف فراقت ز در درآ

بر درد من طبيب چو آگاه گشت گفت

جز داروي وصال نباشد تو را دوا

جانا ببخش بر من مسکين مستمند

بر بستر فراق نباشم چنين روا

گر باورت ز من نکند نور ديده ام

بر حال زار و رنگ رخم ديده برگشا

تا بنگري که حال جهان بي تو چون بود

رنگ چو کاه و اشک چو خونم بود گوا

تا چند خون اين دل مسکين خوري مخور

آخر که گفت بر تو حلالست خون ما

بيگانه خوي دلبر ما دل ز ما ببرد

رحمي نکرد بر دل مجروح آشنا

زين بيشتر جفا نپسندند در جهان

بر زير دست جور نکردست پادشا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید