نتوان پيش تو آمد نه تو آيي بر ما
کيست پيغام رسان من و تو غير صبا
بيش از اين طاقت بار شب هجرانم نيست
اي عزيز از سر لطفت ز در بنده درآ
بنده ي خسته ي بيچاره به وصلت بنواز
تا به کي بر من بي دل رود اين جور و جفا
دردم از حد بگذشت و جگرم خون بگرفت
چون طبيب دل مايي ز که جوييم دوا
جز جفا نيست نصيب من دلخسته ز دوست
برگرفتند ز عالم مگر آيين وفا
شمع جمعي تو و پروانه ي رخسار تو دل
نيست در مجلس ما بي رخ تو نور و صفا
خبرت نيست که بيچاره تن من به جهان
بنده ي خاص تو از جان شده بي روي و ريا